خانه وبلاگ
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
آبتین
آرشیو وبلاگ
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
لینک دوستان
شيده
پريساوپيام
الهه
عسل
نگار
موج برف
مريم(خلوتکده)
محب اهلبيت
غريب مدينه
مسيحا
مسافر
الميرا
صدف
جديدترين جوک واس ام اس ها
کيمياگر
پريسا
ياس
مهتاب
حميد
غزال
رضا و مريم
مجيد وشيدا
جواد(پچ پچ)
متهم
ليلا
دختر پائيزی
رضا
تيده ا
شيرين
ماهان عزیز(پژوهشی در مورد مسيحيت)
مينا۴۷
سعيده
اميد(باغبان عاشق)
وبلاگ فعلی خودم
قالب وبلاگ
اخبار فناوری اطلاعات
تفريحات اينترنتي
دوستیابی سالم
طراحی وب
فروشگاه اینترنتی
طرفداران پرشین بلاگ
< !-- Begin webGozar.com counter code -->
< ! -- End webGozar.com counter code -->
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان

taslimeoo2.blogfa.com
سلام به دوستان.
ازین پس من نوشته هامو علاوه در این وبلاگ در وبلاگی جدید دیگر با عنوان taslimeoo.blogfa.comدنبال میکنم ازین پس به این آدرس هم منتظرتونم
من اومدم
بنام خداوند ارحم الراحمین
من اومدم.
مدتی بود که سخت گرفتار بودم.اینروزا باید اثاث کشی کنم و قیمت خونه ها هم که سر به فلک کشیده و از لحاظ کاری هم در شرایط دشواری قرار گرفتم.
ظاهرا که بلاگ منو هم فیلتر کردند اما نمیدونم چه جوری بعضیا میتونند بیاند ولی بعضیا نه.
دلم میخواد که همه دوستانم بخونند.اونائیکه تونستند بیاند بگند که چه جوری تونستند که دوستان دیگه هم همونطوری بیاند.
من به دوستان بلاگفائیم هرکاری میکنم کامنت بذارم ارور میزنه شرمنده.سعی میکنم در اسرع وقت برای دوستان خوب و نازنینی همچو دختر پائیزی و مهتاب و پریسا و امید(عاشق)دوست جدیدم یوسف و...کامنت بذارم.
از دوستان خوبم که از سوئد و استرالیا به این وب سر میزنند ولی کامنتشونو دریغ میکنند هم بخاطر حضورشون تشکر میکنم.
من حتی دلم برای اون...که میگه خالی بند و بهم بی احترامی میکنه تنگ شده.
بزودی منتظر آپ جدیدم باشید
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٦/۳/۱٠ - آبتینعید مبارک
بنام حضرت دوست
عید نوروز باستانی و زنده شدن دوباره طبیعت و روئیدن غنچه های بهاری رو به دوستان و هموطنان خوبم تبریک میگم.
************************************************************
چند شب پیش خونه نشسته بودم که حنانه اومد و پرید تو بغلم و منو بوسید و با صدای کودکانه شیرینش گفت: بابا بذار ببینم چند تا ریش سفید داری.
یه دونه....این ۲دونه...اممم اینم ۳تا...این ۴تا....اینم ۵تا...بابا؛ بابا۵ تا ریش سفید داری.
پدرم هم خونمون بود و با لبخندی ملیح نظاره گر بود.
به حنانه گفتم:هر بار که تو گریه میکنی و یا اذیت میکنی یه دونه ازین ریشام سفید میشه.اگه تو زیاد گریه کنی من زود پیر میشم و زشت میشم.و بعد میمیرم.
پدرم که از نعمت دختر بی بهره بود گفت:آبتین ببین دختر چقدر با محبته.شماها هیچ وقت اینقدر محبت نداشتید.حرفای پدرمو عمیقا درک میکردم.
از دوران مجردی همیشه آرزو داشتم دختر دار بشم که خدا بهم داد.
خدایا سپاسگذارم.
*******************************************************
رحلت رحمت للعالمین پیامبر خاتم محمد مصطفی(ص)و شهادت سبط ا کبر پیامبر؛ امام حسن مجتبی(ع)را بر مسلمین بویژه رهپویانشان تسلیت میگم
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٥/۱٢/٢٥ - آبتیندر باره خاطره ۲۸ قسمتی
بنام خدای مهربون
خرداد ماهی که متوجه مرگ بابای سحر شدم و سر خاکش رفتم چند هفته ای طول نکشید که سهیل بهم تماس گرفت و چاق سلامتی کرد که من از هند برگشتم و زن و بچه دارم و... جائی با هم قرار گذاشتیم که همدیگرو ببینیم.
وقتی او رو دیدم حسابی جا خوردم.میدونستم که درویش شده ولی نمیدونستم که اینقدر زشت ریش بلند کرده.ریشاش تا سینش رسیده بود و به هم ریخته یه جاش کوتاه و یه جاش بلند.خلاصه از بن لادن به مراتب زشت تر و کریه تر.دخترا که تو خیابون میدیدنش خیلی میترسیدند.منم تو خیابون که با او قدم میزدم خجالت میکشیدم.۳تا دختر از روبرو میومدند.که یکیشون حسابی ترسید.نگاش کردم خندم گرفت.دختره خنده منو که دید اونم خندید.سهیلو به خونمون بردم.همسرم وسایل پذیرائی رو مهیا کرده بود و برای راحتی ما با دخترم به پارک رفته بود.
از هر دری سخن گفتیم.نگاهش به کتابخونه ام افتاد.ازش پرسیدم:سهیل دوست داشتی ما با هم فامیل میشدیم؟
سهیل:از خدام بود
من برای همین ازم تو کلانتری پذیرائی گرم کردید؟
سکوت کرد.ازش پرسیدم:اون شبی که بابات منو به کلانتری برد؛شماها خیلی حال کردید؛مگه نه.
سهیل:اون شب من تا صبح گریه کردم.
من:اگه ناراحت میشدی میتونستی جلوی باباتو بگیری ولی نگرفتی.
من:سهیل یه سوال ازت دارم میخوام مردونه جوابمو بدی.من سر خاک بابات که رفتم نه از شما انتظار تشکر دارم و نه هیچ چیز دیگه.من فقط برای رضای خدا اینکارو کردم حالا بهم بگو که اگه یه روز خبر مرگ من به تو رسید سر خاکم میای؟
سهیل که از سوال من کلافه شده بود گفت من سر خاک غریبه هام رفتم چه برسه به تو که بهترین دوستم بودی.معلومه که میام.
گفتم:عمرن اگه باور کنم.اگه ازین دنیا رفتم هم انتظار اومدن شما رو به سر خاکم نمیکشم.
قسمتی از دفتر خاطراتمو براش خوندم.۵نج ساعتو نیم با هم صحبت کردیم و خداحافظی کردیم.
هنگامیکه ۱۷ قسمت این خاطراتمو نوشته بودم؛سهیل به موبایلم اس؛ام؛اس فرستاد که:کنسرت تمبوری قراره برگزار کنه و بهای بلیط ۶ هزار تومانه.
منظورش این بود که اگه خواستی بیای کنسرت باید بلیط تهیه کنی.اس؛ام؛اس فرستادم که:راجب کنسرت بیشتر توضیح بده.
پاسخ فرستاد:کنسرت تمبور به سرپرستی خود منه و اینو برا دوستاتم بفرست وتبلیغ کن دو باره نوشت بهای بلیط۶هزار تومانه.
عصر بود بهش تماس گرفتم دوستش پاسخ داد که سر تمرینه. گفتم بگید یه تماس باهام بگیره.دوباره اس؛ام؛اسی فرستاد و ضمن توضیحاتی نوشت که بهای بلیط۶هزار تومانه.دیگه شعورش نرسید که بخواد بپرسه چیکارش داشتم.من ازش خواسته بودم تماس بگیره.
بار دوم تماس گرفتم همسرش جواب داد و گفت کارتو به من بگو.گفتم:با خودش کار داشتم.دوباره گفت کارتو به من بگو. حسابی شوکه شدم.گفتم بلیطو کجا باید تهیه کنم؟گفت: گیشه فرهنگسرا.
گفتم:مع الوصف بگید یه تماسی هم با من بگیره.
باز اس؛ام؛اس فرستاد که فلان تاریخ در همشهری آگهیمون چاپ میشه و بهای بلیط ۶هزار تومانه.
میخواستم بهش بگم که برای من و همسرم جای ویژه رزرو کنه بهاشو هر چقدر باشه میدم.وگرنه من و همسرم جای عادی نمیشینیم.
بالاخره یه فرقی باید بین من و مردم عادی میذاشت!!!همسربانو که خیلی ازین رفتار سهیل ناراحت شده بود گفت:عمرن اگه من به کنسرت بیام.بی احترامی ازین بیشتر؟!!!
اس؛ام؛اس فرستادم که:هر کاری کردم که این اس؛ام؛اسهاتو که در همشون بهای بلیط رو نوشتی از همسرم پنهان کنم ولی نشد و باعث شرمساری من نزد همسرم شد.قصد داشتیم به کنسرت بیائیم که با برخورد زشت شما منصرف شدیم.در ضمن من ۱۷ قسمت ازخاطرات دوران سیاه با شما رو در وبلاگم نوشته ام و بیاری خدا بقیشو هم خواهم نوشت.
در جا موبایلم زنگ خورد و عکس سهیل افتاد.۲ بار جواب ندادم.بار سوم جواب دادم و با کمال تعجب دیدم همسرشه.گفت:سهیل وقت نداره.
معطل بقیه حرفش نشدم و گفتم:منم وقت جواب دادن به شما رو ندارم و گوشی رو قطع کردم.۲ روز پس از اتمام کنسرتشون مهیار اومد تو وبلاگم اون کامنتای سراسر توهینو گذاشت.
میدونستم که میاند و منتظر بودم و با توجه به شناختی که از ادبشون داشتم حدس میزدم که بهم توهین کنند.
میخواستم که بدینوسیله با سحر حرف زده باشم و در قبال اون رفتار خشونت بارشون جواب منطقی بگیرم.اکنون شما منطق سحـــرو هم دیدید.
با هم میشینند و وبلاگو میخونند و فحش و توهین مینویسند.به آرشیوم رجوع میکنند که نقطه ضعفی پیدا کنند و مچ گیری کنند.ولی زهی خیال و گمان باطل که هر گز نقطه ضعفی پیدا نکردند.
من این خاطراتمو پرینت کردم و صحافی و کتابش کردم و نام (ذبیح عشق)بر آن نهادم.میدونم که وزارت ارشاد مجوز نمیده که چاپش کنم مگه اینکه قسمتای کلانتری رو حذف کنم.ولی هرگز راضی نیستم که قسمتی از آن رو حذف کنم.من بدلیل فشار روحی بیش از حد مجبور شدم که چند قسمتشو صرف نظر کنم و به اندازه کافی کوتاهش کرده ام و بیش از این کوتاهش نمیکنم که مظلومیتم از بین بره.گذاشتم برای دخترم تا اگه در آینده آزادی بوجود اومد یا من یا او به چاپ برسونتش.
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٥/۱٢/۱۱ - آبتین
بنام خدای مهربون
سلام میکنم به دوستان گلم.
از دوستان خوبم(پریسا؛الهه؛الهام و حمید؛جواد پچ پچ؛؛شیدا و مجید؛دختر پائیزی؛رضا و مریم؛غزال؛مهتاب؛مقیم و ...) میخوام که کامنتای مهیار رو بخونند و قضاوت کنند.
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٥/۱٢/٤ - آبتین(خاطرات عاشقانه ام):سر انجام شخصیتهای خاطراتم
بنام سلطان هستی
سلام به دوستان خوبم.در ابتدا بنویسم که خود سحـــر و سهیل؛این وبلاگ و خاطراتمو بطور کامل خونده اند و اون مهیار نامی که تهمت شرابخوار و چاقوکش و...رو به من زده بود؛سحر بود.
پس از ماجرای کلانتری و دادسرا.کل فامیل ما ازین ماجرا با خبر شدند.خاله که با آزاده و مادرش صمیمی بود داستانو برای اونا هم تعریف میکنه.یعنی همه دنیا فهمیدند.
خاله میگفت که آزاده شوکه شد و خیلی گریه کرد و به من گفت که از جانب من به پدر و مادر آبتین بگیدکه خیلی بی شعورید.من اگه میدونستم که شما اینقدر بی مسئولیتید؛خودم میرفتم با سحـر صحبت میکردم.حالا میفهمم که آبتین چرا از من خواست که برم با سحر صحبت کنم. دیگه روی رو در رو شدن با آبتینو ندارم.
ازون پس من هرگاه خونه خاله میرفتم آزاده رو نمی دیدم.یه بارم که مهمونی بزرگی دادیم و آزاده رو هم دعوت کردیم گفت نمیتونم تو چشمای آبتین نگاه کنم.منزلشونو عوض کردند و من دیگه تا الان خبری ازش ندارم.
از اکبری و فخار و گلی و مهدی و آرمین و سمیرا هم خبری ندارم.
علی بیضی عشقش با سمیرا رو دنبال نکرد و سمیرا هم به او تمایلی نداشت.طبق شنیده ها گلی به کانادا رفت و عمل کرد و دختر شد.
پارسال بود که به دیدن بهمن رفتم.۱۰ سال بود همدیگه رو ندیده بودیم.او به من بسیار بد کرده بود.ولی باز من بدیدنش رفتم مختصر گپی زدیم و خداحافظی کردیم.خواهرش هم در کانادا اقامت گزیده.من از خواهر بهمن بدی ندیده بودم.دوستم رضا هم پس از تکمیل درسش در دانشگاه به کانادا رفت.
دوستیمو با علیرضا همچنان حفظ کرده ام.پدر و مادر علیرضا بر طبل تحصیلات و دانشگاه میکوبیدند و به همین منظور علیرضا رو در خونه محبوس کرده بودند.ولی او فقط در دانشگاه آزاد قبول شد.پس از ۲ سال به او گفتم که پدرش از من خواست که بهش کمک کنم تا در دانشگاه سراسری قبول بشه و من نپذیرفتم.علیرضا ناراحت شد و به من متعرض شد.پاسخ دادم:پس از این همه ظلم و جفای پدر و مادرت توقع داشتی بهشون جواب مثبت بدم؟!!!
علیرضا فوق لیسانسشو هم از دانشگاه تهران گرفت.اکنون با ماهی ۳۰۰ هزار تومان جائی مشغوله.این بود عاقبت اینهمه فشار که باید تحصیلات عالیه داشته باشی.اکنون هر چی می اندیشم که علیرضا به کجا رسیده که من نرسیدم تا بهش حسودی کنم چیزی نمیفهمم.با ۳۰۰ هزار تومان در آمد چه جوری میتونه زن بگیره و اجاره خونه و خرج زندگی بده!!!
دریغ از کمی همت.پدر و مادرش تاکنون براش اقدامی برای زن گرفتن نکرده اند.۳۲ سال سن داره. و این یعنی بیهودگی.زمانی به دانشگاه رفتن منتهای آمال و آرزوی هر جوونی بود ولی الان دیگه هیچ ارزشی نداره.
علی بیضی متاسفانه به بیراهه کشیده شد و معتاد شد.مادرش زمانی بهم میگفت آبتین دیگه سراغ علی نیا و برادرشم برام شاخ و شونه کشید که منو بزنه.روزی رسید که مادرش به خونمون تماس گرفت و چه گریه ها کرد و گفت آقا آبتین علی فقط از شما حساب میبره تو خونه همیشه حرف شما رو میزنه و میگه پسری سالمتر از آبتین ندیده ام.تو رو خدا شما کمکش کنید اعتیادشو ترک کنه.
کلی تلاش کردم تا ترکش دادم و ۷ ماه سایه به سایه دنبالش بودم که دوباره دنبال مواد نره پس از ۷ ماه خیالم راحت شد که دیگه دنبال مواد نمیره.تا ولش کردم دوباره معتاد شد به مادرش گفتم دیگه از دست من کاری بر نمیاد.الانم ازش خبری ندارم زندست یا مرده.
امیر علی و امیر حسینم هیچکدوم به عشقشون نرسیدند و اونا هم به دانشگاه نرفتند و در بازار کار مشغول کار شدند.هر ۲ آدمای سالمی اند فقط خیلی خالی بندند.اونا هم هنوز ازدواج نکردند.
و اکنون من.من پس از اون شکست عاطفی اول گوشمو مداوا کردم به پزشکی قانونی رفتم و طول درمان گرفتم و شکایت کردم ولی نتیجه ای حاصل نشد.در جامعه ای که قانون حکمفرما نباشه؛مظلوم همیشه مظلوم میمونه و کسانیکه در راس امورند همیشه ظالم میمونند.مردم انقلاب نکردند که متحمل اینهمه فجایع بشند.
میخانه اگر ساقی صاحب نظری داشت
میخواری و مستی ره و رسم دگری داشت
بسی سرخورده شدم. در منزل نشستمو کتاب خوندمو کتاب خوندم.دیگه بجز علی بیضی و علیرضا با هیچکس دیگه ای تماس نداشتم.آرتین لیسانسشو گرفت و پدر و مادرم جشن بزرگی براش گرفتند.دختر و پسرا در هم میلولیدند.
آرتین بی وقفه فوق لیسانس با بالاترین رتبه در دانشگاه تهران قبول شد.هلهله ای در خونه و فامیل بپا شد.بعضیا به من نیش میزدند.ولی من بی تفاوت کار خودمو میکردم و کتابا میخوندم.دوستام میگفتند که تو سوادت کم از یه لیسانسه نیست.چرا این مطالعاتتو در دانشگاه دنبال نمیکنی تا لااقل مدرک بگیری؟!!!
آرتین سر مست ازین موفقیت شب و روز به تمسخر من میپرداخت و بهم میگفت:بچه آخوند و...خودشو از همه برتر میدونست و گمان میکرد روزی میرسه که همه محتاج او خواهند شد.سالها بود با هم قهر بودیم.تا که با تعجب بسیار همه دیدند که آرتین در گزینش رد شد.آرتین بخاطر پوشیدن شلوار جین چند بار از دانشگاه اخطار گرفت تا روزی سر همین موضوع با بسیجی ها درگیر شد و این درگیری در پروندش ثبت شد و باعث شد که از ادامه تحصیل در دانشگاه محروم بشه.
پدر و مادرم هر کاری کردند ناموفق بودند.عوامل مربوطه کوتاه نمیومدند و میگفتند که آرتین صلاحیت تحصیل در دانشگاهو نداره.آرتین به رئیس مجلس وقت (ناطق نوری) نامه مینویسه ولی بی فایده بود.به هر دری میزنه هیچکس کاری براش نمیتونه بکنه.۲ ترم عقب افتاده بود. من چون به مسجد محلمون زیاد میرفتم و پیش نماز و متولیان مسجد منو میشناختند و دوست بودیم.ناگاه نگاهها متوجه من شد.میدونستم به من میرسند.بی توجهی کردم.پدر و مادرم روی رو انداختنو نداشتند که واسطه بشند.غیر مستقیم میگفتند که فقط کافیه که یه آخوند تائیدت کنه همه چی حله.آرتینم مدام با صدای بلند این حرفو میزد که من بشنوم ولی بازم من توجهی نمیکردم.
چقدر دانشگاه رفتن آرتینو تو سرم کوبیدند و چقدر مورد اهانت و تحقیر قرار گرفتم.
تا پدرم شبی صدام کرد و ازم درخواست کمک کرد.گفتم یادتون رفته که چه ظلمها در حقم کردید؟قربون بزرگی خدا برم که گشودن گره کار شما رو بدست من سپرد.ولی من هیچ کمکی بشما نمیکنم.پدرم صورتمو بوسید و گفت:پیشرفت آرتین افتخار توست.گفتم:تا حالا که ننگ من بوده.التماس بسیار کرد.اشکو که در چشمانش دیدم پذیرفتم و گفتم:ازین پس ادامه تحصیل آرتین زیر بار منت منه.به آرتین بگید غروب که من وضو گرفتم هر جا که رفتم بدنبالم بیاد.
من میرفتم و آرتین بدنبالم میومد تا به مسجد رسیدیم.پس از نماز با حاج آقا صحبت کردم.حاج آقا به آرتین گفت من شما رو تا حالا ندیدم و نمیشناسم ولی برادرتو میشناسم و فقط بخاطر برادرت امضا میکنم چون برادرت پسر با تقوائیه.به پشتم زد و گفت قدر برادرتو بدون.مهر مسجد رو هم براش کوبید.در اون لحظه خدا رو با تموم وجود احساس کردم.زبون آرتین بسته شد.مهر و امضای مسجد و پیش نماز باعث گشوده شدن گره کار آرتین شد.آرتین دکتراشو هم در دانشگاه سراسری گرفت.ولی بدون کمک من از لیسانس بالاتر نمیومد.اگه من حسود بودم هرگز به آرتین این کمک سرنوشت ساز رو نمیکردم.
از سهیل و سحر و خانوادشون هیچ خبری نداشتم.فقط۲بار بابای سحرو تو خیابون دیدم رفتم جلو و سلام و احوالپرسی کردم.یه بارم سال ۷۷ سهیلو دیدم.اومد جلو و صورتمو بوسید ساعتها با هم حرف زدیم و پس از آن دیگه تا چند ماه پیش ندیدمش.
خرداد ماه امسال بود که بخاطر کاری که حوالی محل کار پدر سحر داشتم؛ به اونجا رفتم.با خودم گفتم ۱۳ سال ازون ماجرا گذشته.حالا برم پیش بابای سحر یه سراغی از سهیل بگیرم.رفتم تو مغازه؛پسر عموی سحر بود.سراغ بابای سحرو گرفتم.گفت ۴ماه پیش فوت کرد.یعنی بهمن ماه پارسال و امسال اولین سالش بود.شماره سهیلو نداشت شماره شهابو بهم داد.تماس گرفتم تسلیت گفتم.سهیل هند بود.پس از چند روز سر خاکش رفتم و پس از نثارحمد و چند تا سوره به روحش؛ حرفائی رو که در زمان حیاتش هرگز اجازه نداده بود بگم و گلایه هامو گفتم سپس سر به آسمون کشیدم و گفتم خدایا من ازش گذشتم فقط بخاطر اینکه تو از گناهان من بگذری.
بابای سحر۵۲ ساله بود که فوت کرد.او پس از ماجرای کلانتری وضعیت مالیش رو به افول نهاد.تا جائی که توان اجاره کردن خونه ای رو نداشت و زندگیش متلاشی شد همسرش به خونه پدرش رفت و بچه هاش سرگردون شدند.به گفته سهیل سحر ازدواج کرده و اکنون دختری ۳ساله داره و خود سهیلم ازدواج کرده و پسری ۲ ساله داره.
بابای سحر بر اثر فشار زندگی و اعتیاد؛ برای کار به افغانستان میره و اونجا هم طرفی نمیبنده و برمیگرده و سکته میکنه و میمیره.
زمانی بقدری توانائی مالی داشت که ماموران رو برای کتک زدن من اجیر میکرد.هرگز فکر چوب خدا رو نکرده بود.
من هم پس از خدمت به خرید و فروش پوشاک پرداختم و در سال ۷۹ با دختری که مهندس بود ازدواج کردم و ثمره ازدواجم دختری خوشگل و نازه. ولی علیرضا که خانوادش بر طبل تحصیلات میکوبیدند به جائی نرسیده.ازین بابت براش خیلی ناراحتم.چشمان حسرت بارش آتیشم میزنه و هر بار که میبینمش پس از خدا حافظیمون پدر و مادرشو لعنت میکنم.دو چیزو تا ابد نمیبخشم یکی خانواده علیرضا رو و دیگری کسی رو که این دروغو بهم بست که من سحرو با چاقو تهید کردم که با من دوست نشه میکشمش.
دخترم بیاری خدا سالی که در پیشه به پیش دبستانی میره.میخواستم عکسشو تو وبلاگم بذارم ولی متاسفانه فضائی پیدا نکردم و خیلی حیف شد.
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٥/۱۱/۳٠ - آبتین(خاطرات عاشقانه ام):به انتظار فصل تو تمام فصلها گذشت28
قسمت۲۸(قسمت آخر) بنام سلطان هستی ساعت:۷:۰۰
سلام به دوستان خوبم بویژه شیدای عزیز و الهه نازنین.
سپاسگذاری میکنم از ابراز احساساتتون.خدا میدونه که من هر بار که این قسمت ۲۷ رو خوندم چقدر گریه کردم.دیگه تصمیم گرفتم نخونمش.
حالا هم گونه هام داره میسوزه.
...فریاد کشیدم:کتکم زدند؛کتکم زدند.پرده گوش چپم پاره شده.گوشم نمیشنوه.با زور کتک اعترافنامه رو بهم دیکته کردند و مجبورم کردند بنویسم و امضا کنم.ولی همش دروغه؛همش دروووووووووووووغه.
افسر نگهبان سرش پائین بود و کلامی صحبت نکرد.چشمان قرمز و اشکبار مادرم بهم دوخته شده بود.مادرم گفت:میدونیم؛هممون میدونیم که با کتک و شکنجه ازت اعتراف گرفتند.هیچ نگران نباش.بابات داره میاد تهران.منم فردا صبح میام دنبالت با هم میریم دادسرا.
منو دوباره به بازداشتگاه بردند.شب خوابم نمیبرد.گریه میکردم و میگفتم من کجا اینجا کجا!!!یکی گفت بابا مصدقم رفت زندان تو که از مصدق بالاتر نیستی.
گفتم:این بود جواب احساس من:هق هق هق.
۲تا قرص خواب آور بهم دادند باز خوابم نبرد یه دیاز پام دیگه بهم دادند بازم بی اثر بود.تا ساعت۵:۵ صبح خوابم برد.ولی ساعت۶صبح سرباز با پوتینش محکم کوبید تو پهلوم:پاشو پاشو بیا بیرون.
نه شام بهمون دادند و نه صبحونه.شبم که نخوابیده بودم.یه گوشمم نمیشنوید.تمام بدنمم درد میکرد.بیرون اومدم.بهم دستبند زدند.مامانمو دیدم خوشحال شدم.بابای سحـــرو هم رو به روم دیدم.مثل موش مرده ها سرشو انداخته بود پائین.بد جوری مظلوم شده بود.با خودم گفتم نکنه مامانم حالشو جا آورده؟!!!آخه مامانم زبون بسیار گزنده ای داره.
از مامانم پرسیدم:بابای سحـــرو دیدی؟
گفت:آره ولش کن کثافت بی شرفو.مرتیکه معتاد.نگاهش نکن.
من:از کجا شناختیش؟
مامانم:اومد جلو خودشو معرفی کرد.بهش گفتم تو؟!بابای سحـــــر توئی؟!!بدبخت اعتیاد از سر و روت میباره.تابلو؛عملی؛گمشو جلوی دختر زشت عنترسیاه سوختتو بگیر با پسر من چیکار داری؟خلاصه حسابی آدمش کردم.
حسابی خندیدم و گفتم:من میگم چقدر مظلوم شده.حدس میزدم.
سوار ماشین شدیم.سربازی که همراهمون بود پروندمو باز کرد و اعترافناممو که خوند گفت:اصلا خودت فهمیدی چی نوشتی؟!!!با این اعترافاتی که تو نوشتی هر بلائی میتونند سرت بیارند.فقط دعا کن که قاضیت آخوند نباشه.
مامانم برام غذا گرفت ولی گفتم اعصابم خرده و غذا از گلوم پائین نمیره.
اول بابای سحـــر به اتاق قاضی رفت.بعد من رفتم.قاضی نگاهی بهم انداخت و پرسید چیکار کردی؟
اومدم حرف بزنم گفت یواش...یواشتر...مثل اینکه خیلی عصبانی هستی و نمیتونی یواش حرف بزنی کاغذ رسمی جلوم گذاشت و گفت حرفاتو بنویس.
من:جناب قاضی کاغذ دیگه بدید
-پشتش بنویس
پشتشم نوشتم ولی حرفام مونده. کاغذ دیگه بهم دادند.پشت و روی اونو هم نوشتم و کاغذی دیگه خواستم.
قاضی:مثل اینکه خیلی دل پری داری!!!.۲تا منشیهاش که خیلی هم خوشگل بودند زدند زیر خنده.
قاضی اومد بخونه گفت عجب خط قشنگی!!دانشجوئی؟
من:خیر دیپلمم.امضامو دید و گفت تو لیسانس بگیری چقدر قشنگ مینویسی و امضا میکنی!!!۲باره منشی هاش خندیدند.قاضی رای داد:۲۴ساعت وقت داری رضایتشو جلب کنی وگرنه پروندت میره دادگاه اونجام بین ۲ تا ۴ ماه برات حبس میبرند.
اومدم تو حیاط دادسرا دیدم مادرم با بابای سحــر سخت مشغول جدالند.
مامانم:شوهرم تو راهه پیغام داده بیاد بیچارت میکنه.من اگه بذارم سحــر به دانشگاه بره(آخه مامانم طراح سوالات امتحان نهائی زبان بود)
رفتم جلو و به بابای سحــر گفتم:قاضی رای داد شما باید رضایت بدید.چیکار میکنید؟
بهم پشت کرد.
دوباره رفتم جلو و گفتم:بیا و رضایت بده.شما که هر بلائی خواستید سرم آوردید.
دوباره بهم پشت کرد.یه دفعه یاد حرف علیرضا افتادم که بابای سحر اومده بود و به باباش گفته بود که آبتین به پام افتاد و التماسم کرد که ببخشمش.
با عصبانیت رفتم جلو و شونشو محکم کشیدم و برگردوندمش بطرف خودم و گفتم:آقای گهان چی ۴ماه میرم زندان ولی شرفمو حفظ میکنم و بپای هیچ بشری نمیفتم.باشهههههه؛باشههه؟
عربده ها میکشیدم.بابای سحرم وحشت زده گفت باشه باشه.سپس گفتم:تو که میدونی من تو آدرس و تلفن پیدا کردن ید طولائی دارم.بعد از ۴ماه منتظرم باش تا به هم برسیم.
داد زدم: مامان بریم من حاضرم ۴ ماه برم زندان.
مامانم جیغ کشید:نه.دستمو گرفت و چند تا زن دیگه هم دویدند دستم وگرفتند که به اتاق قاضی نرم.زنان دیگه گفتند:حیفی.هنوز خیلی جوونی آیندت تباه میشه.
دستمو محکم کشیدم بیرون.چند پله که بالا رفتم برگشتم برای آخرین بار بابای سحـــرو ببینم.که ناگاه... آنچه را که اطراف بابای سحر دیدم برای بسیاری قابل هضم نیست زیرا که زمینی نیست.و بناچار از گفتنش صرف نظر میکنم.
چه بغضی ازم ترکید.خدایا چیکار کردی.با سرعت ۳ طبقه رو دویدم و طبقه سوم تو راهرو نشستم و زار زار گریستم و گفتم:خدایا چه قشنگ دعامو مستجاب کردی.
آقائی اومد جلو خیلی عذرخواهی کرد و گفت فکر کن من برادرتم.بیا و یه عذر خواهی ساده ازش بکن اگه رضایت نداد من بیچارش میکنم.الان مردم تو حیاط افتادند بجونش و همه حقو به تو دادند.
گفتم:محاله ازش عذرخواهی کنم؛محاله.
آقائی دیگه اضافه شد.بسیار اصرار کردند و گفتند که همه حقو به تو دادند ولی اگه رضایت نداد ما پدرشو در میاریم.با اصراهای پیاپی مردم پذیرفتم.دوباره داخل حیاط اومدم و از روبروی بابای سحـــر رد شدم ولی دلم نکشید برم ازش معذرت خواهی کنم.معذرت خواهی نکردم.
۲ تا آقایون رفتند جلو و داد زدند بیا همین که اومد پائین باید رضایت بدی.
گهان چی میون فشار مردم وحشت زده گفت:بگید بیا جلو فقط چند کلمه باهاش صحبت کنم بعد رضایت میدم.
آقائی با موهای جو گندمی اومد دستمو گرفت و گفت بلند شو بیا.چنان جاذبه داشت که روم نشد دستشو رد کنم بلند شدم.بهم گفتند حرفاش هر چقدرم گزنده بود تحمل کن.
گهان چی:آبتین سحـــر مال تو نیست.سحــــر بنام تو نیست.سحردر قباله تو نیست.از سحر دست بکش.اینو توگوشت فروکن.
به مادرم گفت:من خودم با سحر صحبت کردم اون خودش گفت آبتینو نمیخواد وگرنه اگه سحر میخواستش که من کاری نمیتونستم بکنم.
تموم شد.رفتم و گوشه ای خلوت. با پشت پریدم رو یه سکو شکسته و درمونده و تو حال خودم شروع کردم گریه کردن.که اون آقا اولیه اومد و گفت:آقا آبتین آقا آبتین مادرتون از گریه شما به گریه افتاد.
سرمو آوردم بالا دیدم مادرم گوشه دیوار صورتشو گرفته و شونه هاش بشدت تکون میخوره.
مامان؛ مامان؛ جلوی غریبه ها گریه نکن.من به آرزوم نرسیدم؛تو چرا گریه میکنی؟
نه یه دست رفیق دستام نه شریک غم بودی
باسه حس کردن دردام خیلی خیلی کم بودی
توی شهر بی کسی هام تو رو از دور می دیدم
تا رسیدن به تو افسوس به تبــــــاهی رسیدم
شهر بی عابر و خالی شهر تنهائی من بود
لحظه شناختن تو لحظه تموم شدن بود
مگه میشه از عروسک شعر عاشقونه ساخت
عاشق چیزی که نیست شد روی دریا خونه ساخت
پـــــــــــایـــــــــــان
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٥/۱۱/٢۳ - آبتین(خاطرات عاشقانه ام):به انتظار فصل تو تمام فصلها گذشت27
قسمت۲۷ بنام سلطان هستی ساعت:۸:۲۸
به یقین مجنون توصیف مرا از آن خود کرد
طالعم در آسمان دید؛نام من از آن خود کرد
سلام به دوستان خوبم.با چشمان خیس و تر شروع به نوشتن دوباره کردم.
باورتون بشه از وقتیکه این خاطراتمو شروع کردم؛تا به امروز۷کیلو لاغر شدم.میخواستم جمعه آپ کنم ولی حال خوشی نداشتم.اینروزا اعصابم حسابی به هم ریخته.خیالی نیست.دلم به خدای مهربون خوشه.
...در آخرین لحظه ماموری که به در خونمون اومده بود.گفت:یه لحظه دست نگه دارید.او هم جزو 4نفری بود که مرا کتک میزدند.
اومد جلو و آهسته در گوشم مهربانانه گفت:ببین آبتین خان؛بیا و اعترافنامه ای بنویس و یه تعهدنامه هم روش بنویس.ما هم قول میدیم که آزادت کنیم.ولی اگه بیش از این مقاومت کنی.تا دم مرگ کتکت میزنیم و دست آخرم مدت طولانی به بازداشتگاه میندازیمت.به نفعته که اعتراف کنی.
دیگه انگیزه مقاومتی نداشتم.دلم تیکه پاره شده بود.مقاومت برای چه کسی؟گفتم هر چی بخواید مینویسم.بلند گفت قبول کرد ولش کنید.توان بلند شدن از رو زمینو نداشتم.با خشونت تمام بلندم کردند.که یه مامور دیگه تازه درو باز کرد و باطومی بسیار کلفت و مخوف آورد.گمان کردم باطوم از چوبه ولی وقتی بالا و پائین میبردند دیدم از وسط خم میشد.بعدها که به دائیم گفتم؛دائیم گفت:اون باطوم مخصوص شکنجه بوده.
بواسطه مقاومتم در مقابل ضربات مشتشون به شکمم کینه ازم پیدا کرده بودند.با باطوم به شکم و پهلوهام کوبیدند.نزدیک بود دنده هام خرد بشه.
استوار در حالیکه باطوم رو در دستش گرفته بود کاغذی جلوم گذاشت و گفت بنویس.
گفتم: نمیدونم چی باید بنویسم.
باطوم رو به شکم و پهلوهام فرود آورد و با شدت بیشتری گفت بنویس.
گفتم:بخدا مغزم کار نمیکنه و نمیدونم چی باید بنویسم.به صندلی بغلی اشاره کردم و گفتم توان ایستادن ندارم اجازه بدید بشینم.
استوار گفت:اگه بشینی میکشمت.بنویس.
بابای سحـــــــر دیکته کرد و من تا اومدم بنویسم قلم از دستم افتاد دستم توان و قدرت نوشتن نداشت.
دوباره منو زیر ضربات باطوم گرفت.به هر سختی که بود قلم رو گرفتم.مشغول نوشتن که شدم باز ضربه باطوم به کمرم فرود آمد.استوار گفت:اووو حیوون صورتتو بکش کنار و کاغذو خیس نکن.دوباره زد و گفت میز منم نباید خیس بشه صورتتو بکش عقبتر.
چند بار قلم از دستم افتاد و با باطوم مرا زد.ولی ۳ چیزو هر کاری کردند ننوشتم و گفتم بکشیدم ولی نخواهید این دروغای بزرگو علیه خودم بنویسم.آن ۳ چیز عبارت بودند از:
۱:بنویس سابقه چاقوکشی داشتی.
۲:بنویس که سحرو با چاقو تهدید کرده بودی که باید باهات دوست بشه.
۳:سوءنیت به سحــــر داشتی.
آخری رو که بهم گفتند؛با نفسهای بریده بریده گفتم:این....همه.....دخ......تر....بقیه جملمو نتونستم ادا کنم.
بابای سحـــر اینجا وجدانش بدرد اومد و اشاره به استوار کرد و لبشو گاز گرفت و گفت اهل این چیزا نبوده.
اعترافنامه که تموم شد استوار که دید واقعا توان ایستادن ندارم گفت بشین.بی رمق نشستم.انگشتمو خود استوار گرفت و فرو کرد تو استامپ و زد زیر اعترافنامه.سپس گفت:کمر بند و کیف پول و بندای کفشتو در بیار و برو تو بازداشتگاه.
ضجه زنون فریاد زدم:مگه نگفتید پس از اعترافنامه و تعهد نامه منو آزادم میکنید؟!!!مگه قول ندادید؟!!!ناجوانمردانه زیر قولتون نزنید و آزادم کنید.
رو بطرف بابای سحر گفتم:هر چی دیکته کردی نوشتم هرچقدر خواستی کتکم زدند دیگه چی از جونم میخوای؟!!!
بابای سحر یه لحظه دلش سوخت.ولی استوار با خنده گفت:حالا دیگه این آقا هم رضایت بده ما ولت نمیکنیم.۳؛۴ روز باید بری بازداشتگاه و بعد بری دادسرا تا آدم بشی.مامور اومد که منو ببره من هم ناامیدانه رفتم.ولی استوار انگار منتظر چیزی بود مدام نگاهم میکرد.یه دفعه گفت:صبر کن.نمیخوای به خانوادت تماس بگیری؟!!!
من:نه.
استوار:آخه نگرانت میشن!!!
من:تو خونه ما هیچکس نگران من نمیشه.
استوار و بابای سحر به هم نگاه کردند و به نشونه تاسف سرشونو تکون دادند.
گفتم:فقط اجازه بدید نماز بخونم.
استوار:بچه سوسول بچه... تو نمازم میخونی با این سر و قیافت!!!.اصلا نماز بلدی؟!!!بعد گفت ببریدش.
منو به وضو خونه بردند.سربازا دورم جمع شدند و مدام می پرسیدند.چیکار کردی؟
خواستم اخم کنم ولی حال اخم کردن رو هم نداشتم.
آب که به صورتم ریختم کمی حالم جا اومد.به نماز ایستادم.قامت بستم:الله اکبــــــــــر.یکباره خدا را دیدم و فرو ریختم.پس از نماز به خدا گفتم:هر چه که بود اراده تو بود.اگه اراده تو به کاری نباشه انجام اون کار محاله.باز هم تسلیمم وتو را شکر میکنم.خدایا سجده به درگاه تو اوج شکوه آزادگی و عزت منه.
بغیر از من۵ نفر دیگه تو بازداشتگاه بودند.تا منو دیدند حیرت زده جلو اومدند و پرسیدند:چی شده؟!!! چیکارت کردند؟!!!چه بلائی سرت آوردند؟!!!
خودمو کشیدم کنار.گفتند نترس ما هیچکدوم آدمای شری نیستیم همه مثل خودتیم چکامون برگش شده که اینجائیم.با مشاهده احوال من حسابی دگرگون شدند و مامورین رو نفرین کردند.
من نمیدونستم دادسرا چیه.گمان میکردم یکی از اتاقای کلانتری رو میگند دادسرا.در بازداشتگاه حسابی بهم یاد دادند که دادسرا چیه و من باید فردا اونجا چیکار کنم.ازم پرسیدند تو اعترافنامت چی نوشتی؟گفتم:بخدا نمیدونم.یادم نمی یاد.حالم خوب نبود.
آرتین و مادرم به کلانتری رسیدند.مادرم گفت پسرم تا حالا دست از پا خطا نکرده و هیچ خلافی ازش سر نزده.نماز و روزه هاش قطع نشده.به چه جرمی او رو اینجا آوردید؟!!!
شب بود افسر نگهبان گفت نمیدونم شیفت من نبوده.بذارید پروندشو ببینم.پروندمو در آورد و گفت خودش اقرار و اعتراف کرده.نشون مادرم و آرتین داد.
آرتین داد کشید:چقدر شکنجه اش دادید تا تونستید ازش اقرار بگیرید؟تا جائی که من برادرمو میشناسم؛تا مرگ هم کتک بخوره اعتراف نمیکنه.اصولا او اهل اعتراف نیست.سپس به دست خطم اشاره کرد و گفت:مامان نگاه کن!!!من تا حالا ندیده بودم آبتین اینقدر بدخط بنویسه.داد زد:خط برادر من خیلی قشنگه.به چند جا از اعترافنامه اشاره کرد و گفت ببینید اینجاها دستش تعادل نوشتن نداشته.حتی موقع امضا هم دستش خط خورده.چقدر شکنجه اش دادید برادر من بدخط نبود.
آرتین پا رو فراتر گذاشت و گفت:من الان اطمینان ندارم که برادرم زنده باشه.چون اون آدم سرسختیه.مادرم به گریه افتاد.
افسر نگهبان ماموری رو دنبال من فرستاد و منو به اتاقش آوردند.مادرم و آرتین رو که دیدم روحیه ام تازه شد انگار که دوباره زنده شدم.یه دفعه فریاد کشیدم...ادامه داره
دهانت را میبویند مبادا گفته باشی دوستت دارم
دلت را میپویند مبادا شعله ای در آن نهان باشد
روزگار غریبیست نازنین
و عشق را کنار تیرک راه بند تازیانه میزنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد؛شوق را در پستوی خانه نهان بایدکرد
آنک قصابانند در گذز گاهان
با کنده و ساطوری خون آلود
و تبسم را جراحی میکنند خودسرانه؛و ترانه را بردهان
ابلیس پیروز مست سور عزای ما را بر سفره نشسته است
خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٥/۱۱/٢۱ - آبتین(خاطرات عاشقانه ام):به انتظار فصل تو تمام فصلها گذشت26
قسمت۲۶ بنام سلطان هستی ساعت:۶:۱۹
به یقین مجنون توصیف مرا از آن خود کرد
طالعم در آسمان دید؛نام من از آن خود کرد
...در اونروز پدرم تهران نبود بلکه بجنورد بود.آرتین سراسیمه بمنزل بازگشت و سر آروین داد کشید:احمق چرا بهش نگفتی که مامور براش آوردند که دم در نره؟!
آروین با تعجب پرسید:کدوم مامور؟!!! من ماموری ندیدم بابای سهیل بود با یه مرد عادی!!!
آرتین:حالا معلوم نیست ماموره واقعی بوده یا قلابی.
مادرم بسختی ترسید و به پدرم تماس گرفت.پدرمم نگران شد و گفت به دوستاش تماس بگیرید و شماره و آدرس گهان چی رو ازشون بگیرید؛منم ازینجا به کلانتریا تماس میگیرم.
آروین گفت:صمیمی ترین دوستش علی بیضیه.سررسیدمو باز کرد و شماره علی بیضی رو پیدا کرد و مادرم به علی بیضی تماس گرفت و آدرس و شماره تلفن گهان چی رو خواست.
علی بیضی:بخدا شماره تلفنشو ندارم.آبتین شماره گهان چی رو به هیچ کس نداده.فقط خودش میدونست.آدرسشونم بطور دقیق بجز آبتین هیچکس نمیدونست.فقط میدونم در فلان خیابون فلان کوچه ست.باید انتهای کوچه باشه.ولی پلاکشونو نمیدونم.هر خبری از آبتین پیدا کردید؛به منم اطلاع بدید چون منم خیلی نگران شدم.
آروین لباس پوشید و در حالیکه از در بیرون میرفت؛آرتین ازش پرسید:تو دیگه کجا میری؟!!!
آروین:میخوام برم خونشونو پیدا کنم.سهیلو بیرون بکشم کتکش بزنم.
آرتین دنبال آروین رفت و تو کوچه جلوشو گرفت و گفت:با کتک زدن سهیل مشکلی حل نمیشه.اوضاعو ازین بدترش نکن.به هر شکلی بود آروین رو بخونه برگردوند.
پدرم به منزل تماس گرفت وگفت:به فلان کلانتری تماس گرفتم گفتند اینجا ازش شکایت شده در حالیکه هر کسی رو باید به کلانتری منطقه خودش ببرند و این غیر قانونیه.(منطقه ما اونجا نبود)به کلانتری برید و نذارید بزننش.آبتین مظلومه. من با اولین بلیط قطار خودمو میرسونم.
از طرفی در ماشین پدر سحــــــر زشت ترین و شنیع ترین و رکیک ترین الفاظ رو به من نثار میکرد.
گفتم:خیال میکنید نمیدونم منو به کجا میبرید؟و میخواهید چه بلائی سرم بیارید؟خوب میدونم میخواید باهام چیکار کنید ولی من جرم و گناهی مرتکب نشدم.
پدر سحر همچنان فحاشی میکرد که من سخت عصبانی شدم و به مامور گفتم:به احترام شما جوابشو نمیدم بهش بگید حرف دهنشو بفهمه و درست صحبت کنه.
فحاشیهاش کم شد.به کلانتری که رسیدیم؛دژبان(دربون)تحقیر آمیز نگام کرد و گفت:تومزاحم دختر این آقا شدی؟چند تا فحش نثارم کرد.حالا چه ربطی به دژبان داشت خدا میدونه!!!وارد کلانتری شدیم.ولی دائی سحـــر جوگیر شد.انگار از آوردن من به اونجا ناراحت شده بود.عصبی شده بود و داخل نیومد و در حیاط موند.
نزدیک در که شدیم سریع عینکمو از رو چشام برداشتم مبادا بی هوا تو صورتم میزنند عینکم تو چشام خرد بشه.
افسر نگهبان کلانتری در اون زمان که سال ۷۳ بود درجه استواری داشت؛منو که دید گفت:این؟...این مزاحم دخترتون شده؟اینکه سوسوله؟بچه سوسول بچه...مزاحم دختر مردم میشی؟آدمت میکنم.داخل نیاریدش که حالم ازش به هم میخوره.
من اولین بارم بود که به کلانتری میرفتم و هیچوقت اینهمه فحش نخورده بودم.همه چی از یه تماس تلفنی با سحـــــر به اینجا کشیده شد.همون مکالمه ساده.
منو بیرون نگه داشتند.بابای سحـــر بهم گفت:گفته بودم شهیدت میکنم.
یه مامور اومد و یه مشت محکم کوبید تو شکمم.ولی مثل دیوار ایستادم و تکون نخوردم.تعجب کرد.۳؛۴ تا مشت دیگه کوبید.بیشتر تعجب کرد با لگد و پوتینش محکم کوبید به ساق پام.از شدت درد ضعف کردم ولی بروم نیاوردم.
مامور دیگه ای که این صحنه رو دید منو به اتاقی برد و پرسید:تو عاشق دختر این آقا بودی؟جوابشو ندادم.هرچی سوال کرد.پاسخی نشنید.گوشمو تا جون داشت پیچوند و مشتای پیاپی به شکمم کوبید.گمان کرده بود که من کیسه بوکسم.ولی بازم تکون نخوردم.
عادت داشتم همیشه با ظاهری آراسته و تمیز به خیابون برم.موهامو روغن نارگیل زده بودم و صورتمو صاف کرده بودم و لباس روز پوشیده بودمو بوی عطرم در محوطه پیچیده بود.به همین دلیل در کلانتری بهم میگفتند سوسول.
خوب فهمیده بودم که بابای سحر کلانتری رو خریده بود.وگرنه کلانتری وظیفه نداره فحاشی کنه و کتک بزنه.از مخلصم؛چاکرم و دولا شدن بابای سحرم معلوم بود.
استوار بهم گفت برو تو اتاق تا من بیام.به اتاقش رفتم و کنار میزش ایستاده بودم.با سرعت به داخل و بطرف من اومد؛صورتمو برگردوندم بطرفش که ضربه ای محکم به گوشم کوبیده شد.پرتاب شدم رو میزش و در جا پرده گوشم پاره شد.
4نفرو با صدای بلند صدا زد.مثل کماندوها بطرفم حمله ور شدند و 4نفری منو به زیر مشت و لگد سنگین خودشون گرفتند.صدای بلند کتک زدن من در فضای کل کلانتری پیچید.
صدای ۲تا زن بیرون از اتاق بلند شد:نزنیدش؛بی انصافا نزنیدش؛جوون مردمو کشتید.پدر سحـــر وحشت زده و با رنگی پریده درو باز کرد و گفت:جناب سروان؛جناب سروان ازتون خواهش میکنم کمی یواشتر بزنیدش.
از همه طرف مشت و لگدهای سنگین به بدنم کوبیده میشد.بار دوم پدر سحـر درو باز کرد:ازتون خواهش میکنم یواشتر خیلی دارید محکم میزنیدش.
صداهای معترض مردم داخل کلانتری بیشتر شد.حتی ۲تا زن درو باز کردند و اومدند داخل ولی بیرونشون کردند.صداها زیاد شد:مگه خودتون جوون ندارید؟نزنیدش.کشتینش.برای بار سوم پدر سحر درو باز کرد.وسط کتک خوردن دیدم رنگش مثل گچ شده بود.گفت:جناب سروان؛تو رو خدا ازتون تقاضا میکنم یواشتر؛یه کمی یواشتر.دیگه طاقت نیاوردم و به زمین افتادم.از پشت موهامو گرفتند و صورتمو به خاک روی زمین کشیدند.مچ دستمو تا مرز شکستن پیچوندند.صدای قرچ و قوروچ دستم در تمام فضا پیچید.نیم سانت فاصله داشت تا خرد شدن که آوردند رو آرنجم(استخوان هرچه کلفت تر باشه دردشم بیشتره)دوباره تا مرز شکستن پیچوندند و گفتند اعتراف کن.صداهای قرچ و قوروچ بلند شد.ولی حرفی نزدم.بردند رو کتفم و تا مرز شکستن فشار دادند:قررچ؛قوررروچ.از شدت درد دندونها و مژه هامو رو هم فشار میدادم.هرچی فشار آوردند جوابی نشنیدند.و این در حالی بود که پرده گوشم پاره شده بود وگوش درد داشت جونمو میگرفت.نصف صورتم بی حس شده بود.
هر لگد و مشتی که به بدنم کوبیده میشد؛لگد و مشت سحــــــــــــــــــــرو میدیدم.و این در ذهنم بود که من به او دریای عشق رو نثار کردم و او در ازاش تنفر مضاعف رو تحویلم داد.چه زمین منحوسی بود و من در چه شوره زار پلیدی عشق رو میکاشتم.
کشون؛کشون منو به کنج دیوار بردندو پشت موهامو در مشتشون گرفتند و سرمو بلند کردند که به دیوار بکوبند
رازقی پر پر شد باد در چله نشست
تو به خاک افتادی کمرعشـــــــــــق شکست
ما نشستیم و تماشا کردیم
...ادامه داره
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٥/۱۱/۱٧ - آبتین(خاطرات عاشقانه ام):به انتظار فصل تو تمام فصلها گذشت25
قسمت۲۵ بنام سلطان هستی ساعت:۰۰:۴۰
به یقین مجنون توصیف مرا از آن خود کرد
طالعم در آسمان دید؛نام من از آن خود کرد
...با پدر و مادر علیرضا صحبت کرده بودند که علیرضا رو با من تو کوچشون دیده اند و نگذارند علیرضا با من راه بره و اینکه آبتین دنبال سرویس سحــر دویده.
علیرضا تمام گفته های آنان رو نزد خانوادش بشدت تکذیب کرد و به دفاع از من پرداخت.
پدر سحــر به پدر علیرضا گفته بود که به دم خونه آبتین رفتم و آبتین به پام افتادو التماس کرد که ببخشمش. این حرف مرا خیلی آزرده خاطر ساخت.به علیرضا گفتم در ادبیات خانوادگی گهان چی احترام التماس و به پا افتادن محسوب میشه!!!!!!من در تمام عمرم به پای هیچ بشری نیفتادمو انشاالله هم نخواهم افتاد.
علیرضا در واکنش به رفتارهای زشتی که پدرش در این سالها با من داشت.مدت مدیدی با پدرش قهر بود و رابطش با پدرش بشدت سرد بود.
روزی پدر علیرضا اومد و دستمو گرفت و گفت سوار ماشین شو باهات کار دارم.علی بیضی گمان کرد که درباره من نیت سوئی داره و پیرو این تصور پرید تو ماشینشون و گفت با آبتین چیکار دارید؟!!!
به علی بیضی گفتم: نگران نباش تو پیاده شو من تا نیم ساعت دیگه میام پیشت.
پدر علیرضا خطاب به من:علیرضا بسیار باهوشه و همیشه شاگرد اول بوده ولی در این سال آخر بشدت افت تحصیلی داشته.
من:خوب این موضوع چه ربطی به من داره؟!!!منظورتون اینه که من باعث افت تحصیلی علیرضا شده ام؟!!!
پدر علیرضا:بله.دقیقا منظورم همینه.
من:تا حالا شده علیرضا این سال آخر به کوچه بیاد؟تاحالا شده من زنگ خونتونو بزنم و سراغ علیرضا رو بگیرم؟!!!
پدر علیرضا:نه .من نذاشتم که علیرضا به کوچه بیاد.ولی حواسش به تو که بوده.
من:علیرضا ممکنه هر لحظه حواسش به یکی باشه تقصیر این موضوع بگردن منه؟!!!
پدر علیرضا:ازین حرفا بگذریم.علیرضا دانشگاه سراسری قبول نشده ولی آزاد قبول شده.حیفم میاد که سراسری نره.چون استعدادشو داره.پیشنهاد خوبی دارم.صبحهای زود بیا به خونه ما و به علیرضا کمک کن تا این یه سالی که وقت داره درس بخونه و سراسری قبول بشه.بیا تو به علیرضا کمک کن و علیرضا هم به تو.
تیز فهمیدم که رابطش با علیرضا بخاطر من شدیدا شکرابه وگرنه دست به دامن من نمیشد.میدونستم که علیرضا ازین گفتگوش با من خبر نداره چون با هم قهرند.
گفتم:باید حداقل یه هفته فکر کنم.با توجه به برخوردای بد شما با من هرگز دلم نمیکشه به خونتون بیام باید هم خودمو و هم پدرمو راضی کنم.
پدر علیرضا:علیرضا۲هفته بیشتر وقت نداره.پس من۱ هفته بهت وقت میدم که فکر کنی حتی اگه جوابتم منفی بود بیا بهم بگو. من تا ۱ هفته منتظر جوابت میمونم.
فرصت خوبی بود تا انتقام ناچیزی ازشون بگیرم و مابقی رو هم بخدا بسپارم.گفت که علیرضا ۲ هفته بیشتر وقت نداره و منم تا ۲ هفته به اونجا نرفتم و خودمو پنهان کردم.دقیقا پس از ۲ هفته که بسراغ علیرضا رفتم گفت:فردا بلیط دارم و عازم فلان شهرم.دانشگاه آزاد ثبت نام کردم.علیرضا هم باید تاوان این جور و جفای خانوادشو پس میداد.
علیرضا لحظه خداحافظی حرف قابل تاملی راجب سحـــر بهم زد.او گفت که مطمئن باش که سحـــر دوستت داره اگه اون دوستت نداشت هیچ دلیلی هم وجود نداشت که باباش اینقدر عصبانی باشه.پس دوستت داره و باباش مخالفه.
حرف علیرضا شدیدا منو به فکر انداخت.علیرضا هیچوقت نسنجیده حرف نمیزد.
مادرمو با هزار مکر و حیله راضی کردم که در مدرسه سحــــر هم تدریس کنه.مادرم دبیر زبان چهارم دبیرستان بود و سحــــرم اونسال به کلاس چهارم میرفت.
ولی دریغ و افسوس سحـــر مدرسشو اون سال عوض کرده بود و جای دیگری رفته بود.
امیر علی مدام بهم میگفت:آبتین مرگ یه بار شیونم یه بار تو که شماره تلفنشونو داری؛خوب تماس بگیر باهاش صحبت کن یا آره؛ یا نه؛ دیگه.چرا اینقدر خودتو اذیت میکنی.
روزی یکی از دوستام عکس سحـــرو که دید بهم گفت:برو جلوی آینه یه نگاه به عکس بنداز یه نگاهم به خودت بنداز ببین اصلا سحــــر در حد تو هست؟اونوقت میبینی که چقدر ازش سرتری.حیف نیس وقتتو صرف وصال به این کردی؟!!!عاشق یکی باش که از خودت سرتر باشه.
مدتها با خودم کلنجار رفتم.کتابای روانشناسی خوندم قرآن خوندم.بدر گاه خدا راز و نیاز کردم.از خدا خواستم نگهدارم باشه.آخه احساس خیلی بدی داشتم.بالاخره با توکل به خدا خودمو راضی کردم که به سحـــر تماس بگیرم.این آخرین راه باقی مونده برای من بود.
از خیابون به سحــــر تماس گرفتم و عین این جملات داخل پرانتز رو نه کمتر و نه بیشتر گفتم.خیلی دقت کنیدو خوب بخونید که چی گفتم:(سلام سحــــــــر؛من آبتینم.زنگ زدم حالت رو بپرسم.سحــــــــــــر فردا ساعت ۵/۳ بهت زنگ میزنم؛باهات صحبت کنم.فردا ساعت۵/۳ تلفن خونتون زنگ زد؛خودت گوشی رو بردار.پس تا فردا خداحافظ).عین این جملات مذکور داخل پرانتز که در دفتر خاطراتم ثبت شده رو گفتم.
گفتم یا دوستم داره و من به اوج آرزوهام میرسم یا که دوستم نداره.منتظر ساعت۵/۳ فردا شدم.چقدر ثانیه ها کند و طاقت فرسا میگذشتند.فشارم پائین اومده بود.تا که لحظه موعود رسید.با دستان یخ کرده گوشی رو برداشتم و زنگ زدم.ولی مامانش گوشی رو برداشت.۵ دقیقه صبر کردم و ۲باره تماس گرفتم.یکی گوشی رو برداشت و حرف نزد.سریع قطع کردم.پس از نیم ساعت برای بار سوم تماس گرفتم دوباره یکی گوشی رو برداشت و حرف نزد.اینبار گوشی رو نگه داشتم تا ببینم کیه که گوشی رو بر میداره.پس از کمی مکث صدای مادر سحر با عصبانیت اومد که بهم گفت:خیلی پفیوزی.
سریع قطع کردم.یقین کردم که دوستم نداره.گفتم آخ خدا جون وااای که خستگی این ۶ سال به تنم موند.چه بی حاصل عمرم تلف شد.حالا باید بنشینمو منتظر عواقب این تماسهام باشم.
عین نوشته های دفتر خاطرات اون زمانمو اینجا در پرانتز پیاده میکنم:(دیگه شب بود که سر درد گرفته بودم.و نوار داریوش گوش میدادم و هر لحظه منتظر حادثه ای ناگوار بودم.هر صدائی؛یعنی هر صدای ماشینی که میشنیدم؛وحشت میکردم.ولی هر جوری بود با خودم کلنجار میرفتم و خودمو آروم میکردم.دیگه حالی برام باقی نمونده بود.کف اتاقم خوابیده بودم و نوار شقایق داریوش رو گوش میدادم.بابا و مامان و ۲ برادرم یعنی آرتین و آروین هم همگی در خونه حضور داشتند.بالاخره شب حدود ساعتای ده ونیم اومد.من که کف اتاقم دراز کشیده بودم متوجه زنگ نشدم.اما از اتاق که بیرون اومدم؛دیدم بابام از آروین میپرسه کی بود؟!آروین گفت هیچکس و آرتین رو صدا زد.ضمنا در آن زمان من با آرتین و آروین قهر بودم.خلاصه من فهمیدم که خودشونند.گفتم با من کار دارند کی میگه اینا برند دم در.آرتین رفت دم در. منم لباسم رو پوشیدم.در حالیکه هل کرده بودم؛رفتم دم در.وقتیکه کفشامو میپوشیدم میشنویدم که بابای سحـــــــــــــــــــر با آرتین کلنجار میره و میگه که بابات گفته آبتین پســــر من نیست.مامانتو صدا کن.آرتین خیلی محکم در مقابلشون ایستاد و گفت:کاری دارید بفرمائید.بابای سحـــــــــر:با بزرگتر آبتین کار دارم.
آرتین:من آرتین داداش بزرگتر آبتین هستم.
بابای سحـــر: نه تو بزرگترش نیستی.
آرتین با قلدری جواب داد:چرا من بزرگترشم.حرف حسابت چیه؟ و در همانلحظه من رسیدم و گفتم:باز دوباره چه خبــــــــــر شده؟!!!
بابای سحر چونه ام رو گرفت و هل داد و گفت:حالا دیگه زنگ میزنی دخترمو تهدید میکنی؟دیدم یه نفرم واستاده بود ولی نشناختم که دائی سحــــر بود.)
آخه هوا تاریک بود.بابای سحـــر به من گفت:زنگ زدی و به سحـــر گفتی که یا با من دوست شو یا با چاقو میکشمت.
گفتم:این حرفا چیه؟!!!!!!من شمارتونو ندارم.
نمیدونم با چه وجدانی این اتهام رو به من وارد کرده بودند و نمیدونم این اتهام توسط کدومشون ساخته و پرداخته شده بود.
آرتین دید که من خودم اومدم برگشت تو خونه.بابای سحــرم بعد از داد و بی داد سوار ماشین شد و رفت.این ماجرا در چهارشنبه شب زیر بارون اتفاق افتاد.
۲ روز از ماجرا گذشت و روز جمعه در حالیکه باز بارون میومد حاضر شدم که به پیش یکی از دوستانم که سرباز بود برم.آخه۱۱ماه بود ندیده بودمش.
در حالیکه از در داشتم بیرون میرفتم.زنگ خونمونو زدند و آروین رفت دم در و اومد و به آرتین اشاره کرد برو دم در.من زودتر رفتم دیدم بابای سحــــــــر با دائی سحـــــر واستادند.دائی سحر دستمو گرفت و گفت بیا کارت دارم.یه دفعه یه مامور از پشت ماشین اومد بیرون.
محکم کوبیدم رو دستش و گفتم اول به مامور بگو سوار ماشین بشه ما آبرو داریم.خودم مثل شیر میام.
از ترس آبرومون سوار ماشین شدم و همون لحظه آرتین با سرعت اومد دم در.بابای سحر پاشو گذاشت رو گاز و آرتین دنبال ماشین دوید.
برگشتم به آرتین نگاه کردم.سالها بود که احساس برادری رو اینچنین در چشمای آرتین ندیده بودم.وحشت زده واستاد و شماره ومشخصات ماشین رو برداشت و به داخل خونه دوید.چنان ترسیده بود که دلم حسابی براش سوخت میخواستم از پنجره داد بزنم نگرانم نشید...ادامه داره
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٥/۱۱/۱٥ - آبتین(خاطرات عاشقانه ام):به انتظار فصل تو تمام فصلها گذشت24
قسمت۲۴ بنام سلطان هستی ساعت:۱۸:۱۴
به یقین مجنون توصیف مرا از آن خود کرد
طالعم در آسمان دید؛ نام من از آن خود کرد
...گفتم:میخوام برای اثبات عشقم به سحــر؛دنبال سرویس مینی بوسش بدوم.میخوام بفهمه که چقدر دوستش دارم.
بچه ها با تعجب به هم نگاه کردندو پرسیدند:تا کجا میخوای بدنبالش بدوی.شاید سرویس؛سحــرو آخرین نفر پیاده کنه.اونوقت چی؟!!!
گفتم:تا جائی که پیادش کنه میدوم حتی اگه آخرین نفر باشه.
دوستان در ابتدا گمان میکردند که قصد خودکشی دارم.در حالیکه خودکشی با اعتقادات من منافات داشت و در اندیشه من جائی نداشت.
با علیرضا هم بدور از چشم خانوادش رابطه داشتم.او نمیدونست که من عاشق سحـــرم.روزی بچه ها شوخی؛شوخی بهش گفتند که آبتین سحرو دوست داره.ولی علیرضا باور نکرد و گفت:در شان و شخصیت آبتین نیست که عاشق سحر باشه.
گفتم:مگه چه ایرادی داره؟!
علیرضا گفت:راست میگند؟! تو واقعا عاشق سحری؟!! پس چرا تا بحال بهم نگفتی؟!!! من هر کمکی که از دستم بر بیاد برای رسیدن به آرزوت انجام میدم.
بسیار خوشحال شدم.علیرضا میخواست در حقیقت بدیهای پدر و مادرشو جبران کنه.چرا که بچه ها سخت ملامتش کرده بودند که:آبتین به شماها کاری نداره ولی پدر و مادرت چرا اینقدر بهش بد میکنند؟! حتی پدرش یه بار قصد داشت برای من کلانتری بیاره که چرا به اون محل میرم.و این باعث ناراحتی و جریحه دار شدن بچه های محل شده بود.
عمیقا نگاههای پر از احساس و دلسوزانه دوستانم رو میفهمیدم که چقدر نگران منند و منم دلم برای آنان میسوخت که اینگونه نگران منند.
روز موعود رسید و من سر کوچه مدرسه سحـــر ایستادم.سحر سوار مینی بوس شدو مینی بوس به حرکت در آمد.منم سمت دیگر خیابون به موازات مینی بوس دویدم.صدای خنده دختران مینی بوس و راننده رو شنیدم.راننده شتاب گرفت و منم که به غرورم برخورده بود چنان سریع دویدم که جلوی چشمانم رو نمیدیدم.خودم از سرعت دویدن خودم ترسیده بودم.مینی بوس قصد پیچیدن به یکی از کوچه ها رو که کرد منم آهسته کردم.نگاه هاج و واج دختران رو دیدم.باورشون نمیشد که من بتونم به اندازه سرعت مینی بوس بدوم.
مینی بوس در کوچه هم شتاب بسیاری گرفت و منم با همون سرعت دویدم.کوچه شیب سر بالائی شدیدی داشت.ولی من با همون سرعت میدویدم.یه دفعه احساس کردم که نمیتونم نفس بکشم و دارم خفه میشم.۷؛۸ بارتقلا میکردم تا بتونم به اندازه یا بار نفس بکشم.از دویدن ایستادم.راه میرفتم و برای نفس کشیدن؛همچنان تقلا میکردم. به خیابون مجاور که رسیدم به کوچه بغلی پیچیدم داشتم قلبمو ماساژ میدادم که روبروی سفارت کویت بیهوش شدم.
تا ۲هفته درست نمیتونستم نفس بکشم.دائم سرف میکردم انگار که تمام آلودگیهای هوای تهران تو ریه های من رفته بود.
پس از ۲ هفته ۲باره شروع کردم. مابین 2 خیابون عریض و طویل 7,8تا کوچه بود که مینی بوس دختران رو در آنها پیاده میکرد.لا به لای کوچه ها فرعی های تو در تو داشت و مینی بو س هر دفعه از یه راهی میرفت که منو گمراه کنه و از خیابون مدرسه هم که میخواست بپیچه برای گمراه کردن من هر دفعه از یه راه میرفت.و گاهی از یه کوچه دیگه میپیچید و میرفت.
حسابی گیج شده بودم. به خونه اومدم و تمام کوچه ها رو در کاغذ کشیدم و مسیر حرکت مینی بوس رو هم ترسیم کردم.دیدم که مینی بوس برای گمراه کردن من از ۲ راه میره مسیر هر ۲ راه رو کشیدم و دیدم که مینی بوس از هر راهی که بره در آخر ناگزیر از یه جا باید بیرون بیاد.منم تمام کوچه ها رو تعقیب کرده بودم و دیده بودم که سحر پیاده نشده بود.
ساعتمو تنظیم کردم و سر کوچه ای که ناگزیر باید ازون در میومد ایستادم.مینی بوس اومد و راننده رو که دیدم نیشخندی زهرآلود بهش تحویل دادم.بسیار عصبانی شد.در خیابون مجاور که حرکت میکرد به موازات اون منم میدویدم.مینی بوس ایستاد و راننده پیاده شد و شروع کرد به پاک کردن شیشه اش میخواست منو تهدید کنه.ولی جرات نکرد به من متعرض بشه.
مینی بوس حرکت کرد تا به یه خیابون عریض و طویل که باز بطرف خیابون اصلی مدرسه میرفت پیچید و با شتاب بسیار رفت و من نتونستم تعقیبش کنم.ناچار ار ۲چرخه استفاده کردم ولی بازم بی فایده بود.مینی بوس با سرعت بسیار میرفت.و از کوچه بغلی باز به خیابون مجاور برمیگشت و گاهی هم برای گیج کردن من عکس این راه رو میرفت.
در اون سرمای سخت زمستون و برف با یه تیشرت آستین کوتاه مابین خیابون و کوچه ایستادم.آخه پلیور و کاپشن سنگینم میکرد.و همین باعث جلب توجه بیشتر من شده بود.مینی بوس از کوچه در اومد و به خیابون پیچید و رفت.سرمو بالا آوردم و گفتم خدایا تو شاهد باش که اینبار که بدوم از حرکت نمی ایستم یا نفسم بده یا جونمو بگیر.برای فریب دادن راننده از کوچه بغلی دویدم تا راننده متوجه نشه که من تعقیبش میکنم و سرعت نگیره.
نفس؛نفس زنون به اون خیابون که رسیدم.مینی بوسو اون سمت خیابون دیدم.۲باره نیشخندی زهرآلود تحویلش دادم.خیلی عصبانی شده بود و سرعت گرفت و منم بدنبالش.
به نشونه در خواست کمک از خدا دائم به آسمون نگاه میکردم.مینی بوس به کوچه ای پیچید و در همون لحظه کامیونی برای تخلیه بار راهشو بست.خدا کمکم کرد.منم که بسختی نفس کم آورده بودم؛پشت به یه ماشین نشستم و بسختی نفس نفس میزدم.خدا رو شکر کردم.
کامیون که رفت مینی بوس بداخل کوچه رفت و در یه فرعی دیگه ۳تا دختر دیگه رو پیاده کرد و من با تعجب دیدم که سحر جزو اون ۳تا دختر نیست. در حالیکه مینی بوس خالی شده بود.
نتیجتا من یقین کردم که منزل سحر در یکی از ۳ کوچه است.
روزی یکی از دوستان سهیلو که سابقه دوستیش با من بیشتر بود رو دیدم که با هیجان به سمتم اومد و گفت:آبتین مژده بده خونه سهیلو پیدا کردم.خودم به خونش رفتم.خونشون تو فلان کوچه است.ازش تشکر کردم.
فردای آخرین تعقیبم زنگ خونمون بصدا در اومد.بابای سحــــــر بود با سهیل.
سلام واحوالپرسی گرمی کردم و تعارفشون کردم به منزل.
بابای سحــــــر:باباتو صدا کن.با بابات میام تو.
من:بابام مسافرته؛اتفاقی افتاده؟
ـ:مامانتو صدا کن.
-مامانم مریض احواله چی شده؟به خودم بگید.
بابای سحــر پس از تهدید های بسیار قسم خورد که میخواسته با ماشین منو زیر بگیره و بکشه ولی خانوادش مانع شدند.گفت چرا دنبال سرویس سحر دویدی و...
اینبار به جوونیت رحم کردم ولی مطمئن باش دفعه دیگه ۲نفرو اجیر میکنم تا حد مرگ بزننت.
سپس آخرین جمله رو که تیر خلاصش بود چنین گفت:سحـــــــر تنها دخترمه خیلیم برام عزیزه؛نعشش رو دستام بیفته رو دوشت نمی اندازم.
به خونه که رفتم علی بیضی تماس گرفت صدای گرفتمو که شنید هی میپرسید:چی شده؟!!!...آبتین چی شده؟!!!.
فرداش سر کوچه ایستاده بودم که امید اومد پائین و گفت موهای ریخته شده تو صورتتو که دیدم فهمیده اتفاق بدی برات افتاده چی شده؟
بعد گفت:از پدر و مادر عزیزتر برای آدم کسی نیست آدم پدر و مادرشم که بمیرند ۴۰ روز نه نهایت ۱سال عزاداره بعدش سرد میشه.تو هم فکر کن سحـــر مرده.
گفتم:اگه مرده بود با دسته گل میرفتم سر خاکش ولی الان برای زندشم نمیتونم دسته گل ببرم.برای کنترل بغضم سریع خداحافظی کردم.
ولی بچه ها میگفتند که ناراحت نشو.مطمئن باش که سحر به باباش نگفته.حتی اگه از تو بدشم بیاد بخاطر آبروش نمیره به باباش بگه.کار راننده سرویس بوده.چون راننده سرویس مسئوله.
تابستون رسید و روزی قصد داشتم تا دقیق خونه سحرو پیدا کنم. درحالیکه جفت پاهام از مچ تا کمرم بشدت درد میکرد طوریکه توانائی راه رفتن رو نداشتم.علیرضا و علی بیضی هم همراهم بودند.شب شد.بهم گفتند بذار روز دیگه.گفتم:امشب اگه خونشونو پیدا نکنم تا صبح خوابم نمیبره
علیرضا:آبتین ببخشید من دیرم شده شرمنده که بیش از این نمیتونم همراهیت کنم.
علی بیضی:آبتین منم بخدا دیرم شده بذار یه روز دیگه.
من:ممنون که تا همینجا هم همراهیم کردید شما برید و نگران من نباشید.
علیرضا خداحافظی کرد.ولی علی بیضی گفت تو با این پادردت واقعا میخوای بری بگردی؟!!!تو که راه نمیتونی بری!!!سپس گفت:دلم نمیاد تنهات بذارم فوقش چندتا فحش از خانوادم میخورم ولی تنهات نمیذارم.
علیرضا که حرفای علی بیضی رو شنید با خنده برگشت و گفت منم فوقش چند تا فحش میخورم ولی باهات میام.
من:بشرطیکه اگه بابای سحر ما رو دید شما بدون در نظر گرفتن من فرار کنید و برید.
علیرضا:با هم میریم و هر اتفاق بدی هم که بیفته برای هممون باید بیفته.
من:ادای پسر شجاع رو در نیارید .نمیخوام بخاطر من برای شما شر درست بشه.
علیرضا:حالا چرا اینقدر نفوس بد میزنی؟انشاالله که اتفاق بدی نمیفته.
بسختی راه میرفتم.رفتیم تا ماشین بابای سحرو پیدا کردم و خونشونو هم دقیق پیدا کردم.زود برگشتیم.
فرداش بابای سحر با مامانش با سهیل رفتند دم خونه علیرضا...ادامه داره
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٥/۱۱/۱٢ - آبتین(خاطرات عاشقانه ام):به انتظار فصل تو تمام فصلها گذشت23
قسمت۲۳ بنام سلطان هستی ساعت:۱:۵۶
به یقین مجنون توصیف مرا از آن خودکرد
طالعم در آسمان دید؛نام من از آن خودکرد
سلام میکنم به دوستان عزیزم. ماه محرم و واقعه هولناک عاشورا رو به همه دوستان تسلیت عرض میکنم.
از دوستانی هم که منو شرمنده محبتهای گرم خودشون میکنند صمیمانه سپاسگذارم.
...آزاده:مگه تو نمیگی که قصد دوستی با سحرو نداری و فقط قصد ازدواج باهاشو داری؟خوب این موضوع رو با پدر و مادرت در میون بذار و ازشون بخواه تا سحـــرو رسما برات خواستگاری کنند.
من:چی داری میگی آزاده! کی روی این کارو داره؟
آزاده:پدر و مادرت وظیفشونه سحرو برات خواستگاری کنند.
من:اگه توهین و تحقیرم کردند و گفتند برو بچه؛چی؟ کلی خجالت میکشم.
آزاده:غلط میکنند اینکارو بکنند.ببین آبتین پدر و مادرت با خواستگاری کردن سحـــــــر در حق تو لطف نمیکنند بلکه وظیفشونو انجام میدند.همونطور که بابات یه روز به خودش این اجازه رو داد تا از پدر و مادرش بخواد مادرتو براش خواستگاری کنند؛تو هم این حقو داری که از پدر ومادرت بخوای سحرو برات خواستگاری کنند.برو جلو و اگه هر اتفاق بدی برات افتاد منو نفرین کن.
من:چرا تو رو نفرین کنم؟
کمی فکر کردم یه دفعه از شدت اضطراب لرز کردم.
آزاده:آبتین چرا اینقدر میلرزی؟!برای چی اینقدر میترسی؟!!! بهم بگو با کدومشون راحت تری؟
من با خنده گفتم:با هیچکدومشون.
آزاده:بالاخره با یکیشون راحت تری.
من پس از کمی تامل گفتم:فکر میکنم بابام راحت تر این موضوعو درک کنه.
آزاده:پس این موضوعو با بابات مطرح کن.من به تو اطمینان میدم هیچ اتفاق بدی نمیفته.بازم میگم هر اتفاق بدی افتاد منو که این راهنمائی رو بهت کردم نفرین کن.
پیشنهاد آزاده رو با تمام استرس و نگرانیش پذیرفتم.اکنون لازمه بطور خیلی سربسته درباره اوضاع و احوال درونی خانوادم کمی توضیح بدم تا روشن بشه من در چه شرایطی قرار داشتم:
برادر بزرگم با رتبه بسیار بالا در بهترین رشته در دانشگاهی سراسری قبول شده بود و طبعا در خانواده بسیار عزیز شده بود.در ابتدا به برادرم بسیار افتخار میکردم؛ولی به مرور زمان شاهد تبعیض و رفتارهای زشتی که باهام میشد شدم.مادر و پدرم در اول در این تبعیضات همداستان بودند.ولی پدرم تبعیض و رفتار خشن با منو به حد اعلا رسوند تا جائی که مادرم به او معترض شد و گفت:خیلی داری به آبتین ظلم میکنی.برادرم که بسیار سرمست ازین عزیز بودن بود.رفتار بدی رو با من در پیش گرفت.برادرم و پدرم این ماجرا رو در حد فاجعه پیش بردند.تا پای فامیل از سر درد به وسط کشیده شد.دائیم ابتدا با پدرم صحبت کردو برادرمو هم بسیار نصیحت کرد که در آینده اولین کسی که بدرد تو خواهد خورد آبتینه.ولی این نصیحتهای مکرر فایده نکرد.تا همه فامیل برادرمو تحریم کردند دیگر هیچکس به او اعتنا نمیکرد.دائیم بهش گفت:فکر نکنی از آبتین برتری.آبتین از تو هم خوشگلتره و هم خوشتیپ تره و هم خوش اخلاقتره و هم بامعرفت تر و با مرامتره.تنها مزیت تو به آبتین اینه که تحصیلاتتو بهتر ادامه دادی که اینم برتری چشمگیری محسوب نمیشه.پس آبتین از تو برتره.
منم در خانواده فشار بسیار سختی رو تحمل میکردم.روزی به خواسته برادرم پدرم منو۲۱ روز از خونه بیرون کرد.پدرم یه شب بی دلیل اومد و گفت:صبح که شد دیگه تو این خونه نبینمت.تا صبح فکر کردم که از فردا به کجا برم؟جائی رو بغیر از منزل مادربزرگم پیدا نکردم.صبح در حالیکه مادرم در آشپزخونه مشغول بود؛ساکمو بستم و از خونه رفتم.
به منزل مادربزرگم که رسیدم برای اینکه غم و بغض چهره ام رو پنهان کنم خندیدم و به مادر بزرگ و دائیم گفتم اینجا یه باشگاه توپی پیدا کردم و ثبت نام کردم تا صبحها باشگاه اینجا بیام.هر ۲ فهمیدند که دروغ میگم. دائی دستمو گرفت و منو به شرکتش برد و باهام صحبت کرد که:مبادا از فرط ناراحتی رو به سیگارو مشروب و... ببریا.مادر بزرگم تلفن زد و کلی با مادرم دعوا کرد که چرا گذاشتی از خونه بره؟مادرم باهام صحبت و گریه التماس کرد که برگرد.نپذیرفتم و گفتم بابا خودش گفت از فردا دیگه تو این خونه نبینمت.
خاله ها شوهرانشون و پسر خاله ها یکی؛یکی از من دعوت میکردند تا بخونشون برم.چه روزای سختی رو گذروندم و چقدر گریستم.در به در دنبال کار میگشتم.یکی از دوستام بهم قول کار داده بود.
پس از ۲۱ روز پدرم دنبالم اومد و ازم معذرت خواهی کرد و منو به خونه برگردوند.برادرم که مورد طرد و نفرت فامیل قرار گرفته بود رسما اعلام کرد که ازین پس دیگه هیچ دشمنی با آبتین ندارم.
تصمیم گرفتم راجب سحـــر با پدرم صحبت کنم.شب بود و قلبم بشدت میتپید. فشار و درد قلبم از اون زمانها شروع شد.
اول نماز مغرب و عشا رو خوندم تا قلبم آروم شد سجاده رو که جمع کردم دوباره طپش شدید قلبم توام با استرس شروع شد.دوباره سجاده رو پهن کردم و نماز خوندم و جمع کردم.دوباره استرس اومد.قرآن باز کردم و اینقدر قرآن خوندم تا قلبم آروم شد.اکنون موقع صحبت کردن با پدرمه.
آهسته به او گفتم:کار خصوصی باهات دارم.خیس عرق شدم.هنگام صحبت کردن راجب سحــــر کلی عرق ریختم.به پدرم گفتم:۱سال مونده تا دیپلم؛۲سالم سربازی دارم؛۱ سالم تا مشغول کار بشم و در کارم جا بیفتم میشه ۴ سال.از شما خواهش میکنم که به خواستگاری سحر برید و یه نشون بذارید تا ۴ سال نامزد کنیم و بیشتر همدیگرو بشناسیم و اگه خدا خواست پس از۴ سال ازدواج کنیم.پدرم از خانوادش پرسید.سپس عکس سحرو خواست.عکسشو که دید مخالفت کرد.اصرار کردم.گفت با مامانت صحبت کن هر چی اون گفت من قبول میکنم.حرف مامانت حجته.
فرداش با مادرم صحبت کردم.بر خلاف تصورم مادرم بسیار مهربانانه باهام برخورد کرد.مادرم گفت برو با بابات صحبت کن هر چی اون بگه.
گفتم:با بابا صحبت کردم گفت که حرف تو حجته.مادرم کمی فکر کرد و گفت باید با بابات صحبت کنم.گفتم:مامان؛بابا این موضوعو به تو سپرده.اگه موافقت کنی دستتو میبوسم و تا همیشه دعات میکنم.دوباره گفت باید با بابات صحبت کنم.
مدتی معطلم کردند تا یه روز که من با مادر و پدرم تنها شدم فرصتو مغتنم شمردم و راجب سحـــر صحبت کردم که ناگهان پدرم فریادی سرم کشید و به فحش و توهین و تحقیر من پرداخت و گفت:خجالت نمیکشه؛میگه برای من برید خواستگاری.برو گمشو پسره بی حیا و...
مادرم ازین برخورد پدرم سخت ناراحت شد.ولی ناراحتی او برای من ثمری نداشت.مثل یه بشقاب چینی که به زمین بیفته و ۱۰۰۰تیکه بشه شدم.
گفتم:پس ازین به بعد هر اقدام خودسرانه ای که کردم هیچکس حق ملامت منو نداره.پدرم گفت:برو هر غلطی که میخوای بکن.
دیگه سراغ آزاده هم نرفتم و یه روز در حالیکه در جمع دوستانم بودم گفتم:یه تصمیم تازه و بزرگ گرفتم.هر گاه میگفتم تصمیمی تازه گرفتم پشت دوستانم میلرزید.
با ترس پرسیدند چه تصمیمی؟!!!!
من:بالاترین دارائی زندگیمو میخوام برای سحــــر بدم.
بچه ها جلومو گرفتند و پرسیدند منظورت چیه؟!!!!!
من:میخوام اینبار نفسمو بدم.
بچه ها دوباره جلومو گرفتند و گفتند تا کامل منظورتو نگی نمیذاریم بری...ادامه داره
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٥/۱۱/٦ - آبتین(خاطرات عاشقانه ام):به انتظار فصل تو تمام فصلها گذشت22
قسمت۲۲ بنام سلطان هستی ساعت:۰۰:۴
به یقین مجنون توصیف مرا از آن خود کرد
طالعم در آسمان دید؛نام من از آن خود کرد
سلام به دوستان عزیزم.در قسمت گذشته یه نکته مبهم گذاشتم تا ببینم کدامیک از دوستان به خاطراتم توجه بیشتری دارند.مهتاب نازنین از همه بیشتر توجه داشت.
موضوع عکس سحـــر بود.من عکس سحرو نداشتم و از علی بیضی خواستم تا دوربینشو داخل یه قوطی بکنه و جلوی لنزشو بکنه و در حالیکه مقابل سحر بهش ورمیره از سحر عکس بگیره.علی بیضی قبول نکرد اینکارو بکنه.در حقیقت میترسید. چند روزی باهاش قهر کردم تا خودش اومد و آشتی کرد و پذیرفت اینکارو با تمام شرهائی که محتمل بود انجام بده.موقع عکس انداختن که شد یکی از دوستان علی بیضی گفت چرا اینکارو میکنی دوربینو بده من برات از سحر براحتی عکس میگیرم.قوطی رو پرتاب کرد تو جوب و رفت جلو و یه عکس تاریخی از سحر انداخت.ماجرای عکس این بود و اکنون ادامه داستان:
...اینبار ۴۰ روز مریض شدم.در اتاقمو بروی همه بسته بودم و مرتب هذیون میگفتم.از رو تختم بلند نمیشدم.
پس از ۴۰ روز در حالیکه رو تختم بی حال افتاده بودم در در اندیشه خودم غوطه ور بودم؛با خودم گفتم:آبتین اینجوری به هیچ جا نمیرسی.ناامیدی رو بذار کنار و یه خرده تحرک داشته باش.
در جا بلند شدم و به خیابون خونشون رفتم و زنگ خونه همسایه سحرو زدم.دختری درو باز کرد.رول بازی کردم و با تعجب گفتم:ببخشید منزل آقای گهان چی!!
دختر:ازینجا رفتند شما دوست سهیلید؟
من:بله نمیدونید به کجا رفتند؟
دختر:نه ولی شماره تلفنشونو دارم
شمارشونو گرفتم.باورم نمیشد به این سادگی شماره خونشونو بدست بیارم.
شرایط روحی من روز بروز بغرنجتر میشد.منی که تو محل به بزرگترین سیاستمدار محله مشهور بودم و گره گشای دوستانم بودم.هرکی با دوست دخترش مشکل داشت من جلو میرفتم و مشکلشونو حل میکردم.یا نامه میخواستند برای دوست دخترشون بنویسند از من میخواستند براشون نامه بنویسم.اکنون دوستانم برام نگران شده بودند و به فکر چاره برای من بودند.
روزی علی بیضی اومد و بهم گفت:بچه ها خیلی نگرانتند.چندین شب جلسه گذاشتند تا درباره تو چاره جوئی کنند.
من:به چه نتیجه ای رسیدند؟
علی بیضی:هنوز هیچی.ولی قرار شده تا وقتی به نتیجه نرسیدند جلسه ها ادامه داشته باشه و دست آخرم به هر نتیجه ای که رسیدند با تو در میون بذارند.
من:گفتگوهاشون تا حالا چی بوده؟
علی بیضی:همه متفقند که به این شکل یا دق میکنی و میمیری یا بابای سحر با توجه به اینکه خیلی وحشیه بالاخره میکشتت.میگند آبتین با این شکل که پیش میره خودشو به کشتن میده.
پس از به نتیجه رسیدن بچه ها؛ علی بیضی بهم گفت بچه ها میخواند باهات صحبت کنند.
شب بود رفتم و با همه سلام واحوالپرسی کردم.سپس سکوت شد.بچه ها به هم نگاه میکردند.هر کدوم منتظر بودند یکی سکوتو بشکنه.
اکبر سکوتو شکست:آبتین ما خیلی نگرانتیم.هیچ میفهمی با خودت داری چیکار میکنی؟!!ما اولین خواستمون ازت اینه که یه ذره عاقلانه رفتار کنی.
من:من فقط بلدم عاشقانه رفتار کنم.
اکبر:یه ذره هم به عقلت رجوع کن ببین کارائی که میکنی درسته؟!!!
من:من فقط به دلم رجوع میکنم.میدونم که کارام عجیب غریبه.شرایطم اینطور اقتضا میکنه یه ذره درکم کنید.
آرمین:آقا جون برو جلو ۲ کلام با سحر صحبت کن و اگه جواب یا رفتار منفی دیدی ولش کن.چیزی که زیاده دختر.همشونم مثل همند.
من:میدونید که توانائی صحبت کردن با سحرو ندارم.اگه دلتون برام میسوزه یکیتون بره برای من با سحر صحبت کنه.
علی بیضی:تو که میدونی سحر با هیچکدوم ما صحبت نمیکنه.
من:علی بیضی تو که با خواهرات اینقدر صمیمی هستی.خواهراتم از داستان عاشقی من با خبرند؛اگه دلت خیلی برام میسوزه بگو سهیلا که از همه سر زبون دار تره بیاد با سحر صحبت کنه.
علی بیضی من ومن کرد و گفت:میترسم به سهیلا بی احترامی کنه.در ثانی بعید میدونم سهیلا قبول کنه و با سحر صحبت کنه.
من:پس از دلسوزی همتون متشکرم.بالاتر از سیاهی رنگی نیست.نهایتش مرگه.ازینکه تا اینقدر به فکرم بودید و برام جلسه گذاشتیدممنونم.
جلسه بدون نتیجه بپایان رسید.
روزی به خونه خالم رفته بودم.خالم مستاجری داشت که با دخترشون آزاده خیلی راحت بودم.من و آزاده همسن بودیم.
خاله و شوهرش شاغل بودند.همچنین مادر و پدر آزاده.آزاده هم تازه دانشجو شده بود.اونروز کلاس نداشت و تنها خونه بود.منم خونه خاله تنها بودم.به فکرم زد با آزاده صحبت کنم.زنگشونو زدم.آزاده در حالیکه دستاش کفی بود درو باز کرد.پس از سلام و احوالپرسی
من:آزاده چند لحظه بیا پائین کارت دارم.
آزاده:پائین کیه؟...چیکارم داری؟!
من:تنهام.بیا پائین بهت میگم چیکارت دارم.
آزاده:یا امام حسین...!!!
من:راستی آزاده تو میدونی من نماز میخونم؟در ضمن الان ماه رمضونه و من روزه ام.
آزاده نگاهم کرد و گفت:باشه.بذار دستامو بشورم میام پائین.
آزاده اومد و در چار چوب در واستاد و گفت چیکارم داری همینجا بگو.
من:بیا تو بشین تا بهت بگم.
آزاده:یا حضرت عباس...
خندیدم و گفتم:مسخره بازی در نیار بیا تو.اشاره به مبل سمت چپم کردم و گفتم بشین اینجا.اومد و نشست.
من:آزاده ازت خواسته ای دارم.ولی قبل از اینکه خواستمو مطرح کنم؛ازت میخوام بگی خواستمو انجام میدی یا نه؟نمیخوام تو رو در بایستی گیر کنیا.اگه جوابت منفیه به خدا ناراحت نمیشم.چون تو در قبال من وظیفه ای نداری.
آزاده:تا خواستت چی باشه.اول خواستتو بگو.
من:نشد.اگه جوابت منفیه برو خونتون.
آزاده:شاید من از عهده خواسته تو بر نیام!!!
من:اگه بر نمیومدی صدات نمیکردم.مطمئنم که بر میای.
آزاده:اگه از عهدش بر بیام انجام میدم.حالا بگو.
من:...آزاده من خواهر ندارم ولی تو برای من مثل یه خواهر میمونی.
نگاهش کردم؛یه دفعه خجالت کشیدم و سرمو پائین انداختم.
آزاده:...بگو.....حرف بزن....با من راحت باش.... هر چی که هست بگو.....مگه نگفتی من برات مثل یه خواهرم؟پس راحت حرفتو بزن.
شروع کردم و خیلی مختصر و مفید داستان عاشقیمو براش شرح دادم و گفتم بهیچوجه قصد دوست شدن با سحرو ندارم هدف من فقط ازدواجه.من اونو فقط برای ازدواج میخوام.ولی هر کاری میکنم نمیتونم باهاش صحبت کنم تو بیا برای من صحبت کن.
آزاده:حالا که گفتی من خواهرتم؛منم خواهرونه یه پیشنهادی بهتر از پیشنهاد خودت دارم.یه وقت فکر نکنی نمیخوام بیام باهاش صحبت کنما.یه بار که سهله ۱۰ بار برات صحبت میکنم.ولی بذار اول من پیشنهادمو بگم.اگه قبول نکردی میام باهاش صحبت میکنم.
من:پیشنهادت چیه بگو.اگه پیشنهاد تو بهتر بود اونو انجام میدم...ادامه داره
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٥/۱۱/۳ - آبتین(خاطرات عاشقانه ام):به انتظار فصل تو تمام فصلها گذشت21
قسمت۲۱ بنام سلطان هستی ساعت:۳:۴۱
به یقین مجنون توصیف مرا از آن خود کرد
طالعم در آسمان دید؛نام من از آن خود کرد
...سحر پیاده با دوستاش بطرف چهارراه بالا رفتند و از اونجا اتوبان تاکسی سوار شد ورفت.روزاهای اول به این شکل بود و خنده های دلبرانه تحویل میداد و میرفت.
این ۴ سال بقدری برخورد بد با من شده بود که: وااااای آبتین عاشق سحــر شده؛وااااااااای آبتین به سحــر نظر بد داره و... که هر گاه میخواستم برای صحبت کردن جلو برم فکر میکردم دارم گناه کبیره میکنم..دستو پام یخ میکرد و خیس عرق میشدم و بدنم به لرزه میفتاد.نتیجه آنکه توان صحبت کردن باهاشو نداشتم.
مدتی گذشت تا دیدم سحـــر بخاطر فاصله زیاد بین خونش تا مدرسه با سرویس به خونش میره.
مادر علیرضا هم بیکار نبود.نزد مادر علی بیضی بقدری از من بد گفته بود که روزی مادر علی بیضی با رفتاری خشن به من گفت دیگه حق نداری سراغ علی بیضی بیای.طبقه بالای علی بیضی دوست صمیمیم اکبر بود.روزی در حالیکه سراغ اکبر رفته بودم سر کوچه مادر علی بیضی رو دیدم که از تاکسی پیاده شد و راننده تاکسی زنبیلی رو از صندوق عقبش به او داد؛زنبیل بقدری سنگین بود که مادر علی بیضی نمیتونست اونو از رو زمین بلند کنه.بقدری ازش دلخور بودم که نمی خواستم به کمکش برم.این پا و اون پا کردم ولی دلم نیومد و رفتم زنبیلو محکم از رو زمین برداشتم و تا تو خونشون بردم.شرمندگی از چشمان مادر علی بیضی میبارید.خواهرهای علی بیضی با اینکه از من بزرگتر بودند احترام زیادی بهم میذاشتند.پس از مدتی مادر علی بیضی مدام میگفت که خدا منو ببخشه که حرفای مامان علیرضا رو باور کردم.علی بیضی رو تیر کردم تا از مادرش حرف بکشه که مامان علیرضا پشت سرم چی گفته.ولی او هرگز به علی بیضی نگفت.با هر ترفند و نقشه ای نتونستم از زیر زبون مادر علی بیضی حرف بکشیم.
حرفی رو که به مادر علی بیضی زده بود رفت به پدر آرمین یکی از بچه محلهای دیگه زد.سراسیمه سراغ آرمین رفتم.آرمین گفت:خیالت راحت بابام محل سگ بهش نذاشت.برای اینکه اطمینان کنم روبروی پدر آرمین قرار گرفتم و پدر آرمین سلام و احوالپرسی گرم و شوخی بسیاری باهام کرد.خیالم راحت شد که روسیاهی به ذغال میمونه.بالاخره مشخص نشد که پشت من چی گفته ولی هرچی که بود بقدری بد بود که مادر علی بیضی یه روز از حرصش گفت مادر علیرضا مثل فاحشه ها میمونه و رابطشو باهاش قطع کرد.
بر خلاف دشمنیهائی که مادر علیرضا باهام میکرد علیرضا دوستیشو روز بروز بیشتر با من ادامه میداد.
یه روز در حالیکه با علی بیضی و یکی از دوستام حسن داشتیم قدم میزدیم سحـــر و مادرشو سوار ماشین دیدیم.حسن؛سحرو ندیده بود وقتی او رو برای اولین بار دید بقدری بهم خندید که شل شد و افتاد رو زمین.در حالیکه از شدت خنده قرمز شده بود بهم گفت سحر؛سحر که میکردی این بود؟!!!بدبخت تو که روی این بیفتی این میمیره.همچین سحر؛سحر کردی گفتم چقدر خوشگله.این چیه!!! سیاه و لاغر و قد کوتاه.علی بیضی جلوی خندشو گرفته بود که من ناراحت نشم ولی از شدت خنده در حال ترکیدن بود.خلاصه حسابی مورد تمسخر قرار گرفتم.حسن بهم گفت یه خورده برای خودت ارزش قائل شو.این چیه که خودتو داری براش میکشی!!!قحطی دختر خوشگل شده که عاشق این شدی؟!!!!!
گهگاهی جلوی مدرسه سحــر میرفتم ولی نمی تونستم باهاش صحبت کنم.اکثر اوقات علی بیضی همراهم میومد.چون من چشام ضعیف بود گاهی سحر رو پیدا نمیکردم ولی علی بیضی چشماش خیلی قوی بود و سریع او رو پیداش میکرد.
پس از مدت کوتاهی فهمیدم که خونش تو خیابون ... هست.با علی بیضی تمام کوچه های اون خیابونو خونه به خونه گشتیم تا پلاک ماشین باباشو دیدم و جلوی خونشون چند تا ملق زدم علی بیضی به سختی منو از اونجا دور کرد و گفت باباش اینجا ببینت ایندفعه میکشت.
۲۶ فروردین روز تولد سحـر رسید با یه شاخه گل جلوی مدرسش رفتم ولی هر کاری کردم باز نتونستم جلو برم. تمام بدنم قفل میشد.شب تولدش همراه با علی بیضی به درخونشون رفتیم. آخر شب بود و مهمونای تولدش از خونش بیرون میومدند.در اون حال بود که بابای سحـر منو علی بیضی رو سر کوچه دید و ما فرار کردیم و باباش متوجه شد که من آدرسشونو پیدا کردم.
روبروی خونمون یه دوستی داشتم بنام امید که با هم خیلی صمیمی بودیم.امید همرشته من بود و چون مدرسش مثل من بعدازظهری بود؛عادت داشت شبا تا صبح درسشو بالای پشت بوم میخوند.یه روز عصر باهام تماس گرفت و ازم خواست کمی با هم قدم بزنیم و منم پذیرفتم.در حال قدم زدن بودیم که امید بهم گفت:آبتین دیشب در حال سیر و سلوک بودی؟!!!
من:سیر و سلوک چیه؟
امید:دیشب تو سیر و سلوک نبودی؟
کمی فکر کردم و یه دفعه داد زدم: کثافت تو دوباره دیشب زاغ سیاه منو چوب میزدی؟
امید با خنده های موذیانه گفت:دیشب رو پشت بوم داشتم درس میخوندم؛دیدم چراغ اتاقت روشنه و تو رو تختت دراز کشیدی و یه چیزی رو ۲ دستی گرفتی نگاه میکنی؛با خودم گفتم حتما داری کتاب میخونی پس از یک ساعت دیدم خیلی میخ شدی؛با خودم گفتم اگه کتاب بود باید ورق میزدی پس حتما آلبومه ولی گفتم آلبومم که باشه باید ورق بزنی.بیشتر دقت کردم دیدم یه چیزی اندازه یه عکس دستته.حالا بگو ببینم اون عکس سحـــرخانم بود؟
خندیدم و گفتم آره عکس سحـــر بود.
امید:من از ۲ تا۴ نصفه شب که بالای پشت بوم بودم تو داشتی اون عکسو نگاه میکردی یه لحظه هم چشم بر نمیداشتی.۴ رفتم خوابیدم.حالا تو تا ساعت چند مشغول نگاه کردن اون عکس بودی؟
من:تا ۶ صبح نگاه کردم بعد نماز خوندم بعد خوابیدم.
امید:وااااااااای.دیوانه یعنی تو ۴ساعت فقط به یه دونه عکس نگاه میکردی؟!!!!!
من:عکس دیگه ای که ازش ندارم مجبورم.
امید:آخرش دیوونه میشیاااااااا.اینکارارو با خودت نکن.حسابی ملامتم کرد.
گهگاهی با علی بیضی تو کوچه سحـر میرفتیم اونجا که میرفتم احساس آرامش میکردم.مدتی که گذشت؛احساس عجیبی داشتم.همون احساس غربت رو که از محله قبلی رفته بودند.به علی بیضی گفتم برو زنگ خونشونو بزن فرار کن ببینم کی میاد دم در.علی بیضی رفت هرچی زنگ زد دیدیم کسی نیومد.
گفتم: زنگ خونه بغلیشونو بزن بپرس منزل فلانی کجاست علی بیضی اینکارو کرد و برگشت و با رنگی پریده گفت:آبتین همسایشون گفت مدتیه ازینجا رفتند!!!افتادم زمین
علی بیضی: آبتین؛آبتین بلند شو؛بلند شو؛آبتین؛خدایا چیکار کنم...ادامه داره
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٥/۱٠/٢٩ - آبتین(خاطرات عاشقانه ام):به انتظار فصل تو تمام فصلها گذشت20
قسمت ۲۰ بنام سلطان هستی ساعت:۰۰:۵
به یقین مجنون توصیف مرا از آن خود کرد
طالعم در آسمان دید؛نام من از آن خود کرد
سلام میکنم به دوستان عزیزم.این هفته اخیر به من خیلی سخت گذشت.خاطراتم برام بشدت تداعی میشد و از دوستان صدیقم چه پنهون بسی گریستم
مهیار نامی اومده و در قسمت ۱۹ برام کامنت گذاشته.از دوستان خوبم میخوام که کامنتای مهیار رو بخونند تا ببینند که در این وبلاگم راحتم نمیذارند.کامنتای مهر آمیز شما بزرگترین حمایت شماست.همتون رو دوست دارم.خودتون در مورد کامنتای مذکور قضاوت کنید.
...نقشه و طرحهای گسترده ای رو برای ادب کردن بهمن طرح کردم.اول با سهیل در میون گذاشتم و او هم موافقت کرد.
از یکی از دوستانم بنام طاری تقاضای همکاری کردم او هم پذیرفت.از او خواستم تا به منزل بهمن تماس بگیره و به آزار او بپردازه.کلمه به کلمه صحبتای طاری با بهمن رو من بهش دیکته میکردم.او به بهمن گفته بود که میخواد با سحر دوست بشه و بهمنم گفته بود دورشو خط قرمز بکش سپس گفت پس با خواهر تو بهناز دوست میشم و...موضوع رو آنقدر گسترده کردم تا ناخواسته التهاب به بزرگترا کشیده شد.
روزی به یکی از بچه محلها تماس گرفتم و از او خواستم تا سهیلو تا یه ربع دیگه به خونش بیاره چون من کار خیلی مهمی باهاش دارم.یه ربع بعد تماس گرفتم و با سهیل صحبت کردم.
سهیل:آبتین جون هر کی دوست داری این بازی رو تمومش کن چون بابام اگه بفهمه کار توست و منم ازش باخبرم شهیدم میکنه.
با او یه قرار حضوری گذاشتم تا در این باره مفصل صحبت کنیم.موعد قرار رسید.دوباره همون خواستشو تکرار کرد.گفتم:سهیل موقعیکه خواستم این کارو شروع کنم اول با تو در میون گذاشتم و تو هم موافق بودی.ناراحتی من بخاطر تهمت بهمن به سحر بود.الان که میگی بس کنم باز هم فقط فقط بخاطر تو بس میکنم.فقط بخاطر تو.
سهیل:بهمن ۳ بار دم خونمون اومد و به من و سحر گفت اگه کار شماست بس کنید.دفعه آخری که اومد زار زار گریه کرد و التماس کرد که اگه کار شماست دیگه بسه.
از ته دل خندیدم و گفتم ۴ ساله که خونمو تو شیشه کرده هر چی باهاش مدارا کردم جسور تر شد تا تصمیم گرفتم ادبش کنم.حالا خوشحالم که اینطور به زانو در اومده.
سهیل از اول آشتیمون دیگه مثل قدیم نبود هر چی صمیمیت بخرج میدادم بی فایده بود.
مدتی به کارخونه پدرم که خارج از شهر بود میرفتم ولی از اونجا مدام با بچه ها تماس داشتم و همه چی رو تحت نظر داشتم.یه روز که به محل رفتم علی بیضی بهم گفت:آبتین یکشنبه ای که تو نبودی سحر با بهمن و کتی و دیگر بچه ها به این محل اومدند و کلی بازی کردند.
سخت حیرت کردم.سحر هیچوقت از خونش بیرون نمیومد.درست روزیکه من نبودم از اقبال بد من اومده بود.علی بیضی میگفت که دوست دخترش سمیرا میگفت که علی برو آبتینو پیداش کن.هرچی میگفتم که آبتین تهران نیست میگفت بی عرضه زیر زمینم که باشه پیداش کن.دلم برای آبتین میسوزه گناه داره.
دقیقا یکشنبه بعد هم که من نبودم سحر کوچه اومد و با بچه ها بازی کرد.بچه ها سخت در جستجوی من بودند ولی ناموفق بودند.سمیرا میگفت دلم میخواست بهمنو خفه کنم.بچه های محل خیلی حرص میخوردند.
سهیل این بازی پیچیده رو برای خانوادش و بهمن و همه افشا کرد که کار من بوده.از سهیل پرسیدم:قضیه رو لو دادی؟جواب داد:آره دیگه ظرفیت نداشتم تو خودم نگه دارم.به سهیل گفتم برو به بابات که رفته پیش پدر علیرضا و ازم بدگوئی کرده و گفته که من خیلی جلبم بگو که حرفی به بابای علیرضا نمیزنه مگه اینکه علیرضا کلمه به کلمشو به من میگه.
میخواستم نشون بدم که چقدر تو محله نفوذ دارم و چقدر بچه ها برام دل میسوزونند و باهام همکاری میکنند.رمز نفوذ من فقط و فقط عشق بچه ها به من بود.
روزی بهمن اومد و در حضور بچه ها بهم گفت: یه مشت آهسته من تو شکم تو میزنم و یه مشت یواشم تو به شکمم بزن.دلیل این خواستشو پرسیدم گفت:همینجوری.قبول کردم.سپس گفت:حالا من با آخرین قدرت میزنم و تو هم با آخرین قدرت بزن.دوباره علت این تقاضاشو سوال کردم جواب قبلی رو تکرار کرد.پاسخ دادم:من ورزشکارم و شکمم سفته تو میخوای بزن ولی تو که ورزشکار نیستی تحمل مشت محکم رو نداری.اصرار بیش از حد کرد.همه بچه ها رو شاهد گرفتم که مسئولیت هر چیزی با خودش باشه.اوزد. منم محکم زدم.ولی با آخرین زورم نزدم مع الوصف افتاد رو زمین.تلاش بسیار کردم تا نفسش بالا اومد.مدتها دل درد داشت تا روانه دکتر شد.بخوبی فهمیده بودم که میخواست قدرت خودشو با من محک بزنه بعد ها درز پیدا کرد که سهیل از بهمن خواسته بود تا ۲ تائی منو بزنند و بهمن که اینجوری منو محک زد به سهیل گفت من اهل دعوا نیستم.به بچه ها گفتم اگه اینها به من برتری داشتند بارها منو کتک زده بودند.ولی من هیچوقت آزاری بهشون نرسوندم.
به بچه ها گفتم:از ۲ نفر نمیگذرم.اول مادر علیرضا.تا قیام قیامت نفرینش میکنم که غنچه آرزوهامو پرپر کرد و رویاهای قشنگمو کشت.
دوم سهیله.بزرگترین راز زندگیمو باهاش در میون گذاشتم.چقدر بهش اطمینان کردم.ولی چه دیر فهمیدم که سهیل خیانت گر بزرگیه.دیگه هیچوقت نمیخوام باهاش دوستی کنم.اون ارزش دوستی رو نداره.
یه روز که به محل رفتم علی بیضی جلو جلو به استقبالم اومد و پس از کمی من و من گفت:خبر بدی برات دارم.سحــر و خانوادش از اینجا اثاث کشی کردند و رفتند ولی به هیچکس نگفتند که کجا رفتند.
من:اگه شوخی میکنی زودتر بگو چون من اعصاب این شوخیها رو ندارم.
علی بیضی:باورت نمیشه برو خودت ببین.
با سرعت دویدم و گفتم:پرده هاشون که هست چرا دروغ میگید؟
علی بیضی:پرده ها متعلق به خونه بهمنه مال خانواده سحر نبود.
نشاط و روح زندگی از اونجا رفت سخت احساس غربت کردم.پس از نیم ساعت که شوکه بودم بدون خداحافظی از بچه ها از اونجا رفتم.یک هفته مریض شدم.در حالیکه میخندیدم یه دفعه گریه میکردم ۲باره یه دفعه میخندیدم.
علی بیضی به دیدنم اومد و گفت که دنیا که به آخر نرسیده.گفتم:حتما مدرسه هاشونم عوض کردند.
فصل مدرسه ها رسید.حوصله و امید به هیچ چیزی رو نداشتم.یه روز به مدرسه سحـر رفتم.اولین بارم بود که دم مدرسه اش میرفتم.مدرسه راهنمائی و دبیرستان بغل هم بود که شاگردان ۲تائیشون به ۱۰۰۰ نفر میرسید.پیدا کردن یک نفر از اون جمع بسی دشوار بود.
با ناامیدی اون سمت خیابون به درختی تکیه داده بودم و نگاه میکردم.روح و روانم خسته و ناامید بود که ناگاه چشمم به سحــر افتاد.از کوچه بیرون اومد چشمش که به من افتادسخت تعجب کرد.سابقه نداشت جلوی مدرسش بایستم.چه عاشقونه بهش لبخند زدم و چه شاعرونه نگاهش کردم...ادامه داره
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٥/۱٠/٢٧ - آبتین
(خاطرات عاشقانه ام):به انتظار فصل تو تمام فصلها گذشت19
قسمت۱۹ بنام سلطان هستی ساعت:۰۰:۱۹
به یقین مجنون توصیف مرا از آن خود کرد
طالعم در آسمان دید ؛نام من از آن خود کرد
در اول عذر خواهی کنم که عکسی بهتر از این نداشتم که بذارم.این عکسم فوری بوده و عجله ای.به همین دلیل موهام تو صورتم ریخته.
...علی بیضی قدیم با رامان دوست صمیمی بود و از اخلاق و رفتار وی بخوبی باخبر بود.به من گفت:رامان بیش از تصور تو وحشیه؛اگه اطمینان نداری که میتونی بزنیش جلو نرو.اگه ازش کم بیاری تا مرگ میزنت.جوابی ندادم.علی بیضی مدام حرفشو تکرار میکرد.تا که دیدیم رامان با بچه محلشون کوروش و مادر کوروش که بزن بهادر زنهای منطقه بود اومدند.
رفتم جلوی خونه سحـر ایستادم.رامان در حالیکه از عصبانیت خر خر میکرد بطرفم اومد و پرسید:تو برادر منو زدی؟
منم غضب آلود سرمو به نشونه منفی تکون دادم.
رامان:پس کی زده؟
من انگشتمو بطرف خونه سهیل اشاره کردم.رامان با سرعت بطرف خونه سهیل رفت که من داد زدم:دست روش بلند کنی با من طرفی.شب بود و هوا تاریک.
رامان برگشت و پرسید کی بود؟
من جواب دادم من بودم.
رامان و مادر کوروش بطرفم حمله ور شدند.رامان میخواست منو زمین بزنه و منم میخواستم او رو زمین بزنم.مادر کوروش از پشت تو سر و صورت من میکوبید.بچه ها با ترس نظاره گر بودند.برای یه لحظه رامانو با تمام وجود به جلو کشیدم و محکم کشیدم زیر پاش از رو زمین بلند شد و رو کاپوت ماشین پرتاب شد.بی درنگ بروش شیرجه زدم و زیر باد مشت گرفتمش.مادر کوروش دید که حریفم نشدند موهامو با تمام وجود کشید.و محکم منو گاز گرفت.
علی بیضی و بچه ها که غلبه منو دیدند به تشویق من پرداختند.مادر کوروش که دید گاز و مو کشیدنم فایده نداره سرشو آورد بالا و جیغ بلندی توام با شیون کشید:آآآآآآی مردم؛ایها الناس کممممممممک رامانو کشت.چه شیون و زاری میکرد.بسیار ترسیدم و از ترس رامانو ول کردم.رامان برگشت یقمو گرفت.کوبیدم تو سینش دوباره پرتاب شد رو ماشین.دوباره یقمو گرفت و از پشت هم کوروش منو کشید دگمه های پیرهنم ردیفی همه ریخت.بچه ها جدا کردند.اهالی محل و خانواده سحـــر باخودشم اومدند بیرون.رامان به فحاشی رکیک پرداخت و من چون سحـر شاهد ماجرا بود پاسخ فحشاشو ندادم. مادر کوروش به من دوباره حمله کرد.بچه ها گرفتنش.رفتم جلو و گفتم بار دیگه پاتو این محل بذاری قلم پاتو میشکنم.رامان که این حرف منو شنید چاقوشو از جیبش کشید بیرون و ضامنشو زد و حمله کرد.شب بود و من چون چشمام ضعیف بود چاقو رو ندیدم و منم بطرفش حمله ور شدم.علی بیضی دوید و خودشو رو من پرتاب کرد که چاقو به من نخوره.کوروش در آخرین لحظه رامانو گرفت.
ولبشوئی شده بود و من در آن ولبشو برگشتم و با تمام وجود سحـرو نگاه کردم ولی با تعجب گفتم:خدایا موهاش کوووو.موهای بلندشو کوتاه و مدل مصری زده بود.گفتم:خدایا من موهای بلندشو خیلی دوست داشتم!!! ولی الحق که مدل مصری هم بهش میومد.(معشوقه همیشه به چشم عاشق زیباست)
از طرفی سحرو نگاه میکردم و از طرفی با رامان کش و قوس داشتم.علی بیضی به سختی از من دفاع کرد.آخر شب رامان با چاقو انتظار منومیکشید ولی علی بیضی تا ۱۱شب نذاشت من از کوچه خارج بشم.میگفت رامان خیلی کینه ایه تا زهرشو بهت نریزه ول کن نیست.بذار ناامید بشه و بره بعد تو برو.
اونشب یه دل سیر سحــرو قهرمانانه نگاه کردم.نگاههامون در هم گره خورده بود.لبخند او از یادم نمیرفت.
به بچه ها گفتم:ازین پس هیچ کس حق نداره برای آشتی کردن سهیل با من واسطه بشه.میخوام ببینم چقدر سپاسگذاره.
تا ۳ روز به اون محل نرفتم.پس از ۳ روز که رفتم دیدم محل سوت و کوره.در خونه علی بیضی رفتم.علی بیضی دستشو از لای در بیرون آورد و محکم منو کشوند تو خونشون.دیدم همه بچه ها تو خونشون جمعند.با ترس پرسید کسی رو ندیدی؟؟
من:چی شده؟!!!
علی بیضی:۲روزه که رامان ۲تا افغانی اجیر کرده که بزننت.پیغام دادند که بهش بگید ببینیمش طوری میزنیمش که ننشم نشناستش.۲روزه تا آخر شب تو محل گشت میزنند و منتظر تویند.تمام بچه ها از ترس تو خونه علی بیضی رفته بودند.
سپس برام تعریف کرد که سهیل اومد و بهم گفت که آبتین خیلی بامرامه و...
و سحـــرم تجزیه و تحلیلای خاص خودشو از دعوای اونشب کرده بود که مثلا رامان ۲ برابر آبتین بود چه جوری آبتین زدش و اینکه سحـــر گفت:اونجائیکه رامان به مامان سحـــر گفت من تعجب میکنم شما چطور اجازه میدید پسرتون با پسری که ۲ سال رفوضه شده دوست باشه دلم برای آبتین خیلی سوخت.
گفتم:رامان اینهمه بهم فحش داد سحـــر دلش برام نسوخت.فقط بخاطر این حرف دلش برام سوخت؟!!!پس معلومه که تحصیلات براش خیلی مهمه.
شب دعوای منو رامان ؛بهمن و علیرضا بیرون نیومدند.ولی علیرضا وقتی شنید که رامان برای زدن من۲تا افغانی اجیر کرده قفس خونشو شکستو بیرون اومد و بهم گفت:رامان برای تو افغانی آورده؟خاک بر سر ما کنند که اجازه دادیم که رامان چنین جسارتی بکنه.گفت بریم محلشون تا حسابی ادبش کنیم.
گفتم:به اندازه کافی ادب شده دیگه بسشه.
علیرضا:نه اون افغانی آورده و این برای ما خیلی افت داره.تو نباید تنها میموندی.
بچه ها همه به حمایت من جمع شدند تا به ۱۵ نفر رسیدند.امیر علی و امیر حسینم اومدند.گفتند همگی به محلشون میریم و اونجا رو به آتیش میکشیم.
من کارمو کرده بودم و دیگه نیازی به درگیری مجدد نداشتم.ولی بچه ها سخت غیرتی شده بودند.سهیل پنهانی رفت تجریش و یک خنجر بزرگ خرید.فقط به امیر حسین گفت که خنجر خریده و گفت که من طاقت کتک خوردن آبتینو ندارم.اگه آبتین کتک خورد.خنجرو تا دسته به طرف فرو میکنم.امیرحسین که احساس خطر کرده بود یواشکی ماجرا رو بهم گفت.
با صدای بلند داد زدم:هیچ کس حق نداره با خودش خنجر بیاره.
سهیل رو به بچه ها:من طاقت کتک خوردنشو ندارم.
من:هر کی طاقت نداره نیاد و بره خونش.
سهیل:ولی دعوا بخاطر من بوده.
من:دعوا بخاطر حیثیت محله بوده
بهمن اومد جلو و گفت:آبتین خودتو بخاطر سهیل تو درد سرننداز؛باباش مثل همیشه ضایعت میکنه.
من:من بخاطر سهیل اینکارو نکردم بخاطر محله کردم تا کسی جرات شاخ و شونه کشیدن برای بچه های این محل رو نداشته باشه.
بهمن سراسیمه منو کشوند کنار و بهم گفت:جمعه۵/۶ صبح فلان پارک با دوست دخترم قرار دارم و سحـرم با پسر خاله دوست دختر من دوسته و از قضا اونم همین ساعت زیر پل بارک با دوست پسرش قرار داره. میخوام از جلوش در بیام و غافلگیرش کنم.
من:سحـــر کیه؟
بهمن:خواهر سهیل دیگه.
من:عجب؛پس دوست پسرم داره؟خوب به من چه.
از این تهمت بهمن سخت ناراحت شده بودم.سعی کردم خونسردیمو حفظ کنم.ولی نشد در حالیکه ناراحت تو فکر فرو رفته بودم.بهمن بهم نگاه کرد ودستاشو برد پشت سرش و گفت:آخ خدا چقدر تا جمعه لحظه شماری میکنم.سریع به خودم اومدم.
رامان تو خونش پنهان شده بود ولی او رو بزور از خونش بیرون کشوندیم.ازم خواست فقط ۱ساعت مهلتش بدم و ۱ ساعت دیگه قرار ما پارک.مهلتش دادم.
بهمن که جمعیت محل رو به حمایت از من دید همرنگ جماعت شد.خلاصه کنم؛رامان امینو با خودش آورد و امین به تهدید من پرداخت و امیرعلی هم با خنجر به او حمله ور شد امین سخت ترسید وعقب نشست و از اونجائیکه میدونست رامانم حریف من نیست ما رو آشتی داد.
موقع برگشتن بچه ها سهیلو محکوم کردند که باید با آبتین آشتی کنی.سهیل گفت:من با آبتین خیلی حرفا دارم.دستمو کشوند که بیا باهات تنهائی میخوام حرف بزنم.از مابقی بچه ها بخاطر حمایتشون تشکر و خداحافظی کردم.شب بود.رو نیمکت ایستگاه نشستیم و من در اون تاریکی که سهیل حرف میزد کنترل گریمو از دست داده بودم و در این اندیشه بودم که چقدر برای این آشتی زحمت کشیدم.ولی سرفه های مکرر میکردم تا سهیل متوجه گریه من نشه.در پایان صحبتهامون ادعای بهمنو به سهیل گفتم و سهیل گفت:جمعه اگه سحـر از خونه بیرون بره من شقه شقه اش میکنم.
جمعه صبح زود من سر کوچشون رفتم ولی سحر از خونشون بیرون نیومد و دروغ بهمن برای من ثابت شد.
سهیل موضوع رو باسحــر مطرح کرد و سحر به او گفت تو کاری به بهمن نداشته باش من خودم میدونم باهاش چیکار کنم.
من به سهیل گفتم که به سحـــــر پیغام بده که آبتین گفت تو هم عکس العملی نشون نده و بسپار به من که براش نقشه ها دارم...ادامه داره
.
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٥/۱٠/٢٢ - آبتین(خاطرات عاشقانه ام):به انتظار فصل تو تمام فصلها گذشت18
قسمت۱۸ بنام سلطان هستی ساعت:۱:۴۲
به یقین مجنون توصیف مرا از آن خود کرد
طالعم در آسمان دید ؛نام من از آن خود کرد
...در اون ۴شنبه سوری مهدی وگلی در اول روی بیرون اومدن رو نداشتند ولی تحمل رو از کف دادند و اومدند و از بابت حرف و حدیثائی که ساخته بودند عذر خواهی کردند و پس از گفت و گو تونستی بعضی از مسائل رو تا حدی حل کنیم.ولی هرگز به آنان اعتماد آنچنانی نداشتم.
فخار هم برای خودنمائی جلوی سحـــر پیش پای من نارنجک پرتاب کرد که من واکنش نشون دادم و داد زدم:اوووو فخری خانم؛ سحـر و بقیه به او خندیدند.
آخر شب به بچه ها سپردم که سهیلو مجبور به آشتی با من کنند ولی علیرغم تلاشهای بسیار بچه ها سهیل گفت:بابام اجازه دوستی با آبتینو بهم نمیده.
آخرین ۴شنبه سوری زندگی منم گذشت ولی چه باشکوه گذشت.به همه خوش گذشت.دیگه برای آشتی کردن باسهیل موقعیتی پیش روی خودم نمیدیدم.قطع رابطه ما فشار روانی بسیاری بر من میاورد.
دم دمای عید بعلت فشار روانی بسیار عزم سفر کردم.با ۲تن از دوستان بنامهای مراغه ای و داوود راهی چالوس شدیم.هر ۳تای ما مدعی عاشقی بودیم و هر کدوم ما مدعی بود که از دیگران عاشقتره.یه اتاق کنار دریا گرفتیم.شب که شد بحث عاشقی ما بالا گرفت تا که من پیشنهاد کردم که هر کی عاشقه اسم معشوقشو رو دستش با چاقو بکنه و هرکی عمیقتر کند اون از همه عاشقتره.همه هم قبول کردند.مراغه ای چاقو رو برای استریل شدن رو آتیش گذاشت.سپس چاقو رو بطرف داوود برد و گفت شروع کن.
داوود سخت ترسید و گفت: چرا اول من؟
مراغه ای:بالاخره یکی باید شروع کنه
داوود:چرا خودت شروع نمیکنی؟اصلا اول کسی شروع کنه که این پیشنهادو کرده.
من:اشکالی نداره من اول شروع میکنم ولی اگه شما ۲تا جا زدید حق ندارید ازین پس ادعای عاشقی کنید.
قبول کردند ولی مراغه ای اعتراض کرد که اسم معشوقه تو (سحـر) ۳حرفیه ولی معشوقه من(سولماز)۶ حرفیه مال من سخت تره.
گفتم: من اسم سحر رو به اندازه کل صاعدم میکنم راضی شدی؟
راضی شد.به سحر تمرکز کردم و رفتم تو حس.دندونه های (س)رو که میکندم مراغه ای کنارم نشسته بود و تند به تند با دستمال در حالیکه نفسهاشو به شدت به نشونه ضعف تو میکشید خونهای دستمو پاک میکرد.نوبت به حرف (ح) رسید.(ح) رو تا مچ دستم این شکلی(حـــــــــــــــــــ)البته تحریری محکم کشیدم و خون بشدت زذ بیرون؛مراغه ای سریع پا شد و بطرف در دوید.در رو باز کرد و سرشو بیرون کرد: اوووووق؛اووووق؛ اووووووووق.حالش بد شده بود.برگشت و داد زد:خیلی جلادی ؛خیلی جلادی.داوودم پشت کرده بود که نبینه.
کارم تموم که شد نوبت به مراغه ای رسید.اینقدرآخ و اوخ کرد که اعصابمو خرد کرد و دست آخر به من التماس کرد که تو برام بکن.قبول نکردم.به قدری التماس کرد تا قبول کردم.آخ و اوخ زیاد کرد و آخر گفت:یه (اس)بنویس تمومش کن. گفتم اول باید اعتراف کنی که عاشق نیستی.گفت عاشقم ولی اعتراف میکنم که به اندازه تو عاشق نیستم.(اس) رو نوشتم.نوبت داوود رسید.کمی مکث کرد و گفت یه لحظه صبر کنید رفت بطرف دستشوئی.قهقهه من ومراغه ای به آسمون رفت و کلی مسخرش کردیم و گفتیم:خودتو خیس کردی؟بعد از دستشوئی اومد و گفت اینکار گناه کبیرست و من اینکارو نمیکنم اگه این نشون عشقه من عاشق نیستم.قابل توجه که همین آقا داوود پس از۲ سال خودکشی کرد و با وجود تاثر بسیارم هرگز برای هیچ مراسمش شرکت نکردم چون معتقدم آدمی که خودکشی میکنه این ارزشو نداره که مراسمش شرکت کنم.
فردای اونروز بعد از ظهر کنار دریا نشسته بودم و بشدت گریه میکردم.حسابی احساس غربت میکردم.هر جای دنیا که میرفتم احساس غربت میکردم.با خدا میگفتم چی میشد الان سحــر کنارم بود.مراغه ای اومد و گفت:آبتین خیلی به هم ریختی؟منم مثل تو اعصابم ناراحته میخوام برم مشروب بخورم اگه میخوای تو هم بیا برای اعصابت خوبه.ولی فردا نگی من بهت مشروب دادم.اختیار با خودته.بدون درنگ گفتم: میخوام بخورم که دیگه هیچی نفهمم.دستمو گرفت و از رو ماسه ها بلند شدم.استکانو که برام پر کرد اول کمی مزه کردم.بوی الکلش منو گرفت و دستام بشدت شروع به لرزیدن کرد.مراغه ای گفت:یه ضرب برو بالا که مزشو نفهمی.رفتم بالا.دومی رو هم ریخت و رفتم بالا.دوتائی خوابمون برد.عصر بیدار شدیم و غروب همه رو بیرون کردم چون مشروب رو لباسام ریخته بود لباسامو در آوردم و با آب دریا وضوگرفتم و نمازمو خوندم.سپس لب دریا رفتیم و کنده بزرگ درختی رو آتیش زدیم.سرخی غروب آفتاب بود و امواج دریا و صدای آن و آتیش و شراب.خوردیم و خوردیم.رفتم تو فضا.فحش هم بهم میدادند میخندیدم.من ازون دسته آدمائی بودم که مشروب میخوردم زیادی مهربون میشدم.(البته بگم مشروب چیز خیلی بدیه و من بعد از ۲ سال توبه کردم و تاکنون لب به آن نزدم) خدای ناکرده سبب بد آموزی نشه.از سفر برگشتیم و عیدم گذشت.
تمام بچه های محل رو جاسوس خودم کرده بودم.آب از آب تکون نمیخورد مگه اینکه من باخبر میشدم.سخت بهمن و علیرضا رو زیر نظر داشتم.
در کل محلهای اون منطقه ۳ نفر بودند که همه از اونها میترسیدند۱:امین بود که مربی تکواندو بود
۲:رامان بود که او هم مربی تکواندو بود ولی بسیار شر بود طوریکه اگه در یه روز ۵؛۶ بار کتک کاری نمیکرد شب خوابش نمیبرد.او و امین سخت با هم صمیمی بودند.
۳:من بودم.رزمی کار(بوکسور) بودم تا کسی پا رو دمم نمیذاشت کاری به کسی نداشتم.
بعضی از بچه ها خیلی دلشون میخواست که من و رامان در گیر بشیم تا ببینند کدوم قدرتریم ولی من زیر بار نرفتم.
اسم رامان که میومد بدلیل شر بودنش لرزه بر اندام بچه های محل میومد.تا که یه روز که با بچه ها تو محل جمع بودیم یکی از بچه ها سراسیمه خبر آورد که:سهیل؛یاشار(برادر رامان)رو زده و یاشارم رفته رامانو بیاره که سهیلو بزنه سهیل ترسید و رفت خونشون چاقو برداره.رامان کینه ایه تا سهیلو کتک نزنه ول نمیکنه.بچه ها ناخودآگاه نگاهشون به من دوخته شد.گفتم بگو مقصر کدومشون بود با دلیل و منطق گفت که یاشار مقصر بوده.بچه ها گفتند:آبتین فقط تو از عهده رامان بر میای.بعضی دیگه بهم گفتند تو جلو نرو میترسیم از عهدش بر نیای.
لباسمو در آوردم و به سر کوچه رفتم.بچه ها گفتند اگه از عهدش بر نیای چی؟همه مضطرب بودند.این آخرین خودنمائی برای من میتونست باشه.چون مطمئن نبودم که بتونم از عهده رامان بر بیام؛ برام حکم یه عملیات انتحاری رو داشت.اگه جلوی چشمای سحـــر کم میاوردم...دل به دریا زدم و رفتم جلو...ادامه داره
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٥/۱٠/۱۸ - آبتین
(خاطرات عاشقانه ام):به انتظار فصل تو تمام فصلها گذشت17
قسمت۱۷ بنام سلطان هستی ساعت۱۱:۴۹
به یقین مجنون توصیف مرا از آن خود کرد
طالعم در آسمان دید؛ نام من از آن خود کرد
...شب هنگام بابام صدام کرد و پرسید:برای چی به آقای گهان
چی نامه دادی؟
حسابی شوکه شدم و با تعجب پرسیدم:چی؟!!...ببخشید بله؟!!!
بابام با خنده سوالشو تکرار کرد.
منم کل ماجرای حرف و حدیثای مادر علیرضا رو تعریف کردم که چگونه با حیثیت اجتماعی من بازی کرده.پدرم که حسابی خندش گرفته بودگفت:هر کی هر چی گفته لایق خودش بوده.توهم یادت باشه ازین به بعد که خواستی برای کسی پیغام بفرستی شفاهی بفرست تا مدرکی از خودت بجا نذاری چون گهان چی قصد داشت از نامت بعنوان مدرک استفاده کنه تا شکایت کنه ولی من موضوع رو حل کردم.
چه شب و روزای سختی بر من گذشت.در یا دریا گریستم.جواب صداقت بی مهری نبود.سهیل براحتی به من پشت کرده بود.همچو ماهی که بیرون از دریا افتاده بودم.
رابطم با علی بیضی فوق العاده صمیمی شده بود.شگرد و سیاست من این بود که اگه میخواستم رازی رو با کسی در میون بذارم و از او همیاری بخوام اول از او به اندازه ای حرف میکشیدم و آتو میگرفتم که هرگز توان خیانت به منو نداشته باشه و به اصطلاح ریش در گرو من داشته باشه.
علی بیضی عاشق دختری بود بنام سمیرا که با هم همسایه بودند.بهمن و مهدی هم بدنبال او بودند و علی بیضی شب و روز از برای او میگریست و با بهمن و مهدی دعوا داشت.سمیرا بخاطر ظاهر نامرتب علی بیضی به او تمایلی نشون نمیداد تا من پس از صحبتهای بسیار با علی بیضی که ظاهرشو آراسته کنه و سپس صحبتهای بسیار با سمیرا موفق شدم تا حدودی اونا رو با هم دوست کنم و بدینوسیله نقشه های بهمن و مهدی رو از بین بردم و تونستم تا حدودی از آنان انتقام بگیرم.
پس از آن ماجرای عاشقیمو به علی بیضی گفتم.علی بیضی حیرت زده و خنده کنون مدام به من میگفت:چرا تا بحال بمن نگفتی؟!
علی بیضی ازون پس بازوی راست من شد و دوستی فوق العاده امین بود.با وجود کتکهای بسیاری که بخاطر من خورد هرگز رازی رو از من فاش نکرد.با تمام وجود کمکم میکرد. والبته این کمکها متقابل بود.
نزدیکای ۴شنبه سوری رسید و من اعلام کردم که میخوام آخرین ۴شنبه سوری زندگیمو با شکوه هر چه تمامتر برگزار کنم.۱۷ ساله بودم و به گمانم پس از اون سال دیگه برگزاری ۴شنبه سوری برای من سبک مینمود.و سنم ایجاب نمیکرد.
علی بیضی این پیغام منو به کل محل رسوند که آبتین میخواد این ۴شنبه سوری غوغا کنه.۲۵۰ گرم اکریل و سرنج خیلی مرغوب خریدم و با دستای خودم بیش از ۴۰ نارنجک کوچک که شیشه ها رو میشکوند و ۴ نارنجک بزرگ ساختم برای سور پرایز آخر شب.این بزرگترین موقعیت بود برای جلب توجه.
۲ روز مونده به ۴ شنبه سوری هنگامیکه رو بروی کوچه سحــرخواستم از تاکسی پیاده شم صدای سحـــرو شنیدم که گفت مستقیم.تاکسی پر بود و با پیاده شدن من جای یه نفر میموند.در حالیکه از شدت بارون کلاه سرم کرده بودم و شبیه پسر خاله شده بودم از تاکسی پیاده شدم.سحـــر با سرعت زیاد به طرف تاکسی میدوید که با دیدن من جا خورد و گفت:س..س..سلام.من اخمام توهم بود و نگاش میکردم.نگاهم کرد و دوباره باصدای رساتر گفت: سلام . روبروم سرشو انداخت پائین.سرمو تکون دادم.سپس در حالیکه سحـر سرش پائین بود نگاههای شیطنت آمیز توام با خندشو به من انداخت که صدای بوق تاکسی منو به خودم آورد.اومدم کنار و سحـــــــــر سوار شد.پس از مدتهای طولانی بود که او رو میدیدم.چه حالی شده بودم.زبونم بند اومده بود.
۴شنبه سوری رسید.بهمن اومد بیرون و به من گفت که میخواد به خیابون نفت بره و اینجا نمیمونه و بقیه بچه ها هم هیچکی نمیاد.او به بچه های دیگه هم گفته بود که از خونشون بیرون نیاند تا من ازون جا برم.میخواست منو بایکوت کنه.
ولی علی بیضی با تمام امکانات اومد.سپس رضا و پسر خالش و جمشید اومدند.بیشتر بچه ها اومدند و نقشه های بهمن و فخار بی نتیجه موند.علیرضا بدلیل حضور من خانوادش بهش اجازه اومدن به بیرونو ندادند.
گفتم بهمن گفته میخواد به نفت بره ببینید اصلا از خونش بیرون میاد.بهمن بیرون نیومد و خود منزوی شد.میگن چاه نکن بهر کسی... اول خودت دوم کسی.
پس از کمی تحمل بهمن صبرشو از دست داد و خشمگینانه بیرون اومد و سیلی محکمی به علی بیضی نواخت و گفت:تو که خونت کوچه بغلیه چرا اینجا اومدی؟
پریدم وسط و داد زدم:آخرین بارت بود که بروی علی بیضی دست بلند میکنیا.اگه منظورت منم پس چرا این بیچاره رو میزنی؟چرا مستقیما بخودم نمیگی؟
بهمن:نه تو فرق داری.
به تمام بچه ها سپردم که۴شنبه سوری رو با بهمن همکاری نکنند.علی بیضی جلوی پای سمیرا نارنجک میزد و شیطنتهای مقتضی جوونی رو میکرد.ناگاه سحـــر دوید وسط کوچه و نارنجکی به زمین زد ولی صدانکرد و من هم سریع نارنجکی از جیبم در آوردم و جلوی پاش پرتاب کردم که مال منم صدانکرد.موهامو چنگ زدم در حالیکه متعجب بودم که نارنجکا رو خودم ساختم باید منفجر بشه!!!
علی بیضی رفت نارنجکمو برداشت و سحــر دوید نارنجکی دیگه زد که بازم صدا نکرد و من نارنجکی دیگه از جیبم در آوردم و جلوی پاش کوبیدم و پشت سر من علی بیضی نارنجک اولیمو دوباره زد:بمب.بمب.صدای مخوف نارنجکام باعث هیجان بچه ها شد.
سهیل به بچه ها گفت که پیش اون برند ولی من گفتم که اگه منو تنها بذارید برای همیشه خداحافظی میکنم.به همین دلیل بچه ها منو تنها نذاشتند و سهیل مجبور شد بطرف ما بیاد و من دوباره قافله سالار محل شدم.غوغائی بپا کردم و هیجانی براه انداختم که نپرس.منو سهیل با هم صحبت نمیکردیم.بهمنم با فخار تنها موند.
بهمن آخر شب رفت بوته فراوان تهیه کرد تا آتیش بزنه و به همین هوا بچه ها رو بطرف خودش بکشونه.آتیشو جلوی خونه خودش بپا کرد.بچه ها بطرفش هجوم بردند و من با صدای رسا گفتم بچه ها خداحافظ.
در همین حین مامان سحـــر که با سحر کنار آتیش ایستاده بودند.داد زد: آبتین جان تو هم بیا.
برگشتم و با خنده ای تلخ گفتم:خیلی ممنون جای من اینجا نیست.مامان سحــر به رضا و بچه ها گفت:نذارید بره.برید بزور بیاریدش.
بچه ها دویدند و اصرار که بیا.
من:حضور من جلوی خونه سهیل و بهمن ممنوعه.
رضا و علی بیضی:مامان سهیل خودش گفت که تو باید بیای.
من:نه ممنون.
رضا:تا اینجا به همه خوش گذشته؛از اینجا به بعد رو به کام ما و خودت تلخ نکن.با رفتن تو حتی حال سهیلم گرفته میشه.
من:تعارف مامان سهیل از سر رو در بایستی بوده.
رضا برگشت و خطاب به مامان سهیل و بهمن گفت:اگه راضی به حضور آبتین نیستید ما هم نمیائیم و میریم خودمون جداگانه آتیش روشن میکنیم.
مامان سهیل:نه آبتینم باید باشه
منو با کلی خواهش و بوسیدن صورتم بردند.بغض گلومو میفشرد.کنترول گریم خیلی سخت بود.همگی دور آتیش ایستادیم مامان سحــر و خود سحـــر روبروی من ایستاده بودند.من به آتیش خیره شده بودم شعله های آتیش صورتمو روشن کرده بود.سرمو پائین انداخته بودم تا کسی متوجه اشکام نشه.ولی متوجه بودم که سحــر و مامانش از اول تا به آخر به صورت من خیره شده بودند و من در آنحال دراین اندیشه بودم که۱۰ سال آینده اینموقع کجا هستم؟آیا خدا منو به آرزوم میرسونه؟آیا به سحـر میرسم؟آینده ام چگونه ورق خواهد خورد؟...ادامه داره
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٥/۱٠/۱٤ - آبتین
(خاطرات عاشقانه ام):به انتظار فصل تو تمام فصلها گذشت16
قسمت۱۶ بنام سلطان هستی ساعت ۳:۴۶
در اول عید سعید قربان و پیشاپیش عید غدیر رو به همه مسلمانان تبریک وتهنیت عرض مینمایم
و بعد از دوستان میخوام که آخر خاطراتمو حدس بزنند به هر کی که درست حدس بزنه جایزه بزرگ میدم
به یقین مجنون توصیف مرا از آن خود کرد
طالعم در آسمان دید؛نام من از آن خود کرد
...پرسو جوها و فضولیهائی که علیرضا در قسمت ۱۳ کرده بود و رازهای دیگه ای که بین خودمون بود رو علیه وی پرونده کردم و یه روز تلفنی که داشتم برای سهیل مفصل بیان میکردم ناگاه صدای مردونه ای رو اونور گوشی شنیدم که:سهیل حرفات تموم شد سریع بیا کارت دارم
بله صدای بابای سهیل بود که استراق سمع میکرد.دیگه بدتر از این نمیشد.خیلی از رازها بر ملا شده بود.
ناخودآگاه گوشی تلفن همگانی رو گذاشتم.به مدرسه که رفته بودم تمام هوش و حواسم به سهیل بود که الان داره از باباش کتک میخوره.
غروب که به منزل باز میگشتم نتونستم طاقت بیارم و از تلفن همگانی به سهیل تماس گرفتم که ببینم اوضاع از چه قراره.
گوشی رو شهاب برداشت و داد به مامانش.مامانش حسابی با من صحبت کرد که:من اگه میدونستم رفت آمد تو به خونمون باعث این همه حرف وحدیث میشه اجازه همچین رفت آمدی رو نمیدادم و مامان علیرضا که چادریه بروببین که تو خونشون جلوی پسراش چه جوری لباس میپوشه در حالیکه من همیشه جلوی پسرام مراعات لباس پوشیدنمو میکنمو...
پس از کلی صحبت گفت که:قرار بر این شده که بیای با علیرضا و مادرش روبروکنیم و من هم پذیرفتم که برای روبرو کردن به اونجا برم.منم خیلی چیزارو راجب علیرضا به مامان سحـــر گفتم.
فردای این قضیه امیرعلی دم خونمون اومد و گفت:علیرضا پیغام داده که فردا ۷صبح دم خونتون میاد کار خیلی مهمی باهات داره.
من: بهش بگو لازم نکرده دم خونمون بیاد بگو بهش سر کوچه... واسته تا من بیام ببینم چیکارم داره.
امیر علی:میخوای منم بیام؟
من:آره حضور تو واجبه تا شاهد گفتگوی ما باشی.
نیک میدونستم که برای التماس میاد که اسرارشو فاش نکنم.۷ صبح فردا شد و سر کوچه علیرضا رو دیدم و پس از سلام و علیک سنگین سکوتی طولانی حکمفرما شد.سکوتو من شکستم.بحث ما در گرفت در همین حین امیرعلی سر رسید که علیرضا اونو پس زد که ما کارمون خصوصیه و من با غیض گفتم امیرعلی باید باشه تا شاهد گفتگوی ما و بلکه قاضی بین ما باشه.من اونو به عنوان قضاوت قبول دارم تو چی؟
علیرضا پس از مکثی گفت:منم قبولش دارم.
علیرضا:چرا اون حرفا رو به مامان سهیل زدی؟
من:به همون دلیل که مامان جنابعالی پشت من و خانوادم حرفای گزاف زده.نه من و نه خانوادم به شماها هیچ کاری نداشتیم مامانت به چه دلیل پشت ما حرف زده؟
امیرعلی:آبتین درست میگه هدف مامانت چی بوده؟
علیرضا داد کشید:چرا مامان من هر اشتباهی میکنه من باید تا تاوانشو بدم؟
من:به این دلیل که اگه من تو روی مامانت واستم تو ناراحت میشی
علیرضا:نخیر هیچم ناراحت نمیشم
من:یعنی اگه من سر مادرت داد بکشم و فحش بهش بدم ناراحت نمیشی؟
علیرضا: نه نمیشم.
من:امیر علی شاهد باش.خطاب به علیرضا:روزی که قراره روبرو کنیم من میدونم بامامان تو چه برخوردی کنم.ولی اگه کوچکترین واکنشی به طرفداری مامانت نشون بدی خیلی چیزای دیگه رو رو میکنم.
علیرضا:قبوله
من:تنها نگرانی من اینه که مامان تو با مامان سهیل جفت بشند.
علیرضا تهدیدوار گفت:به هر حال چه بخوای چه نخوای باید بیای.
من هم با تحکم گفتم:معلومه که میام.آب از سر من گذشته میامو خیلی چیزا رو که نباید بگم میگم.
علیرضا ترسید و گفت آبتین من حتی در مقابل مادرم از تو دفاع میکنم به شرطیکه اون حرفا رو نزنی.
من:نمیشه پشت تلفن به مامان سهیل گفتم.
علیرضا:آخه بابام گفته اگه آبتین بیاد و بگه تو اون حرفا روزدی از خونه بیرونت میکنم.
من:یعنی بزنم زیر حرفام و آبروی خودمو ببرم که آبروی تو حفظ بشه؟
علیرضا:نه من نگفتم آبروی خودتو ببر.میگم آبروی هیچکدوممون ریخته نشه.
بابای سحـــــر تو خونشون گفته بود:دیدید من درست میگفتم و آبتین چشماش دنبال سحـــره؟
بابای سحر در حالی موفق شده بود حرفاشو به خانوادش بقبولونه که من پیشاپیش به سهیل گفته بودم و با صداقتم تا حدی موفق به حفظ آبرو شده بودم.
روز موعود رسید و با علیرضا به محل رفتیم.ولی علیرضا جلو جلو رفت و من یه ربع دیر تر از او اومدم تا کسی متوجه تبانی ما نشه.
مامان علیرضا منو به خونشون کشوند و پرسید علیرضا فلان حرفو زده؟
من:آره زده
سیلی محکمی به صورت علیرضا زد.سپس به منزل سحـر تماس گرفت.سحر گوشی رو برداشت و درحالیکه میدونست من قراره بیام کنجکاوانه پرسید چی شده؟
مامان علیرضا با اطوارهای خاصی با نیشخند زشت گفت:مورد اومده.
فریاد من به آسمون رفت:علیرضاااااااا؛علیرضااااااااا.
علیرضا که دلیل عصبانیت منو فهمیده بود خطاب به مامانش داد زد بگو گوشی رو بده به مامانش به اون چه ربطی داره.چرا به اون میگی؟
به علیرضا گفتم:مگه معتاد یا قاچاقچی گرفتید؟مورد چیه؟من با پای خودم به اینجا اومدم.
سهیل و مادرشم اومدند.در ابتدا مامان سهیل دور برداشت و داد زد:سحــــــر به هیچ گهی راه نمیده.مداوم تکرار کرد و تکرار کرد و من سکوت کردم و فقط تو چشماش نگاه کردم.سکوت من موجب آرامش او شد
(اطرافیانم میگند که وقتیکه من سکوت میکنم خیلی جگرخراش میشم و شاید اون لحظه به این دلیل مادر سحــــر آروم شد.در عوض حسابی به مادر علیرضا توپیدم و علیرضا هم حمایتم کرد حتی از توهینم دریغ نکردم.
کمی هم با سهیل جر و بحثم شد.در انتها مامان سحـــــر مظلومیت منو که در اون مجلس دیدگفت(عین جملات مادر سحــر رو از دفتر خاطراتم پیاده میکنم):من تاحالا از آبتین بدی ندیدم.پسر خوبیه.خدا شاهده که بخاطرآبتین چند بار با شوهرم دعوا کردم.به شوهرم گفتم پسر خوبیه مگه چیکار کرده؟ولی چون شوهرم با رفت و آمد این دو تامخالفت کرده نباید با هم رفت و آمد کنند.مامان علیرضا هم گفت من اجازه رفت وآمد با آبتین رو به علیرضا نمیدم و منم گفتم:اشکال نداره علیرضا اگه مشتاق دوستی با من باشه خودش بدنبالم میاد.به خونه که برگشتم حسابی گریستم.تا۳ماه دیگه به اونجا نرفتم.پس از ۳ماه در خونه علی بیضی رفتم و علی بیضی با دیدن من بسیار خوشحال شد و گفت:من گفتم سر آبتین بدبخت چه بلائی آوردند که دیگه اینجا نمیاد.
دیگه گهگاهی به علی بیضی سر میزدم.تا یه روز شنیدم که بابای سحـر گفته که:یه بار دیگه آبتین به این محل بیاد پاشو قلم میکنم.
من هم از سر عصبانیت نامه ای توهین آمیز بهشون نوشتم و همین باعث شد که بابای سحر به شرکت پدرم تماس بگیره...ادامه داره
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٥/۱٠/۱٠ - آبتین(خاطرات عاشقانه ام):به انتظار فصل تو تمام فصلها گذشت15
قسمت۱۵ بنام سلطان هستی
به یقین مجنون توصیف مرا از آن خود کرد
طالعم در آسمان دید ؛نام من از آن خود کرد
...سهیل در حالیکه شوکه شده بود و به سختی تلاش میکرد خودشو کنترل کنه؛با لکنت گفت:نه؛چرا ناراحت بشم؛خوب عاشق شدی دیگه.عاشق شدن که دست خود آدم نیست.پس از کمی تامل جمله همیشگی بهمن رو بر زبان آورد:پس تو این همه مدت فقط بخاطر سحـــر با من دوست بودی نه بخاطر خودم.
من:به خداوندی خدا نه؛سهیل تو برای من یه چیز دیگه ای هستی.یه جور دیگه عزیزی.من اینهمه برای تو صداقت بخرج دادم تا تو باورم کنی.
سپس دستامو دور گردنش حلقه کردم و با اضطراب بیش از حد گفتم:سهیل من فقط میخوام تو باورم کنی.اگه ریگی تو کفشم بود با تو اینهمه صادق نبودم.تا حالا دیدی یا شنیدی که بطرف سحر برم؟سهیل تو رو خدا باورم کن.
سهیل:باورت کردم؛باورت کردم
من:نه زبونی نمیخوام؛میخوام قلبا باورم کنی.دوست نداری صمیمی ترین دوستت دامادتون بشه؟
سهیل:چرا؛ دستات چرا اینقدر یخ کرده؟
سپس در حالیکه فشارم به سختی پائین افتاده بود گفتم:من برای تو به اندازه آینه صادق بودم.
سهیل:خوب؛ دیگه دیر وقته برو خونتون تا بعد
من:سهیل من خیالم راحت باشه که تو منو باور کردی؟
سهیل:آره برو خداحافظ.
فرداش ماجرا رو به امیرعلی گفتم و او دو دستی کوبید تو سرم که:خاک تو سرت؛هر چی تا حالاقشنگ جلو رفته بودی؛الان همه چی رو خراب کردی.نباید به سهیل میگفتی؛نباید.؛سرشو به علامت تاسف تکون داد و گفت:حالا باید منتظر عواقب اشتباهاتت باشی
من:سهیل باشعورتر از این حرفاست
امیرعلی:احمق هرچقدرم با شعور باشه؛سحــر خواهرشه میفهمی؟
من:حالا بجای اینکه اینقدر منو بترسونی بگو چیکار کنم؟
امیرعلی:هیچی؛گندی زدی که کاریش نمیشه کرد.فقط ازین به بعد راجب سحـر کلامی با سهیل حرف نزن.
چند روز بعد؛ ظهر بود که سهیل رو دیدم و سهیل بسیار صمیمانه راجب سحــر با من حرف زد و گفت:سحرخیلی دختر خوبیه؛خیلی خوبه و ... اونروز حسابی گپ زدیم.
بابای علیرضا ایرادهای واهی از من میگرفت و به علیرضا میگفت با آبتین راه نرو.مثلا میگفت:شنیدم آبتین سیگار میکشه.یا میگفت:خودم سیگار دستش دیدم.در حالیکه من هرگز لبم به سیگار آشنا نشده بود.و اگر هم میکشیدم دلیلی نداشت که از بابای علیرضا بترسم.چه تهمتها که به من زده نشد.معذلک علیرضا سخت از من دفاع میکرد.
یه روز سهیل ازم پرسید:آبتین شما برای چی ازین محل رفتید؟
من:قبلا که بهت گفته بودم؛اینجا برای ما خیلی کوچک بود.
سهیل:مطمئنی فقط به این دلیل رفتید؟
من:منظورت چیه؟!!!واضحتر صحبت کن.
سهیل:میترسم عصبانی بشی.باید اول قول بدی عصبانی نشی.
از اونجائیکه به مامان علیرضا و دوستیش با مامان سهیل مشکوک بودم؛زود فهمیدم و داد زدم مامان علیرضا پشت من حرف زده؟من که میدونم.
سهیل پس از اینکه منو به سختی آروم کرد ازم قول گرفت که عصبانی نشم.سپس تعریف کرد که:مامان علیرضا اومده بود خونمون و حسابی با من و مامانم حرف زد و از تو و خانوادت بد گفت.میگفت که تو بدنت برای هر گونه فساد آمادست و من دوستیمو با تو قطع کنم.و میگفت که بابای تو بروی یکی از اقوام اونها قمه کشیده که پس از مدتی بر اثر شرمندگی از اینجا رفتند.میگفت منو شوهرم به علیرضا هر چی میگیم این همه دوستای شاگرد ممتاز داری دوستیتو با آبتین قطع کن چرا با شاگرد ممتازها راه نمیری؟علیرضا میگه من ترجیح میدم فقط با آبتین راه برم.این دو تا سخت به هم چسبیدند و من نمیدونم چه جوری از هم جداشون کنم.
ماجرای پدرم که مامان علیرضا میگفت ازین قرار بود(یه روز پدر علیرضا نزد پدر من اومد و گفت یکی از اقوامشون که زن و بچه داره بیکاره به او کار بده.پدرم هم به او کار داد و یه روز مبلغ قابل توجهی به شخص مذکور داد که بره حقوق کارگرو کارمندای پدرمو در بندرعباس بده ولی اون آقا خیانت در امانت میکنه و اون وجه رو در جیب مبارکش میذاره و بواسطه این کار پدرم دچار خسارت فراوان میشه.پدرم یه آدم شرخری رو اجیر میکنه و دم خونش میبره و اونو با خفت از خونش بیرون میکشه و به کلانتری میبره .آقاهه از کلانتری به پدر علیرضا تماس میگیره و پدر علیرضا میاد و ضامن میشه که تا مدت معینی وجه رو استرداد کنه.این کل ماجرا بود.)بنا براین شرمندگی در کار پدر من نباید میبود بلکه در کار کسانیکه خیانت در امانت کردند باید میبود.
از حرف سهیل بسیار برآشفتم و گفتم:من امشب به هر قیمتی شده بابامو به اینجا میکشونم تا قضیه روشن بشه.
سهیل:نگفتم عصبانی میشی؛تو به من قول دادی.
من:در صورتی به قولم پایبندم که جواب سوال منو بدی.
سهیل:سوالت چیه؟
من:مامان علیرضا با چه انگیزه ای خواسته ریشه منو که خانوادم باشه پیش مادر تو بزنه؟
سهیل:من چه میدونم.
من:چه میدونم جواب من نشد.این ماجرا چه ربطی به مادر تو داره و مادر علیرضا با چه انگیزه ای این موضوع رو مطرح کرده؟چرا خواسته خانواده منو خراب کنه؟
سهیل التماس کرد که موضوع رو پیش خانوادم مطرح نکنم.و من گفتم مطرح نمیکنم ولی بزودی انتقام سختی از علیرضا خواهم کشید.
امیرعلی هم که همکلاسی علیرضا بود از مادر علیرضا سخت شاکی بود که هر وقت به علیرضا تماس میگیره؛مادر علیرضا اول نمره های تک تک درسهای سه ثلثشو و معدل و انضباتشو ازش میپرسه.بعد گوشی رو به علیرضا میده.
والدین علیرضا میخواستند که خودشون برای علیرضا دوست انتخاب کنند.دوستیکه معدلش ۲۰ باشه دیگه هر چی میخواد باشه.مهم فقط معدل درسشه.
تازه فهمیده بودم که اواخر که اون محل بودیم چرا علیرضا رابطشو مدتی با من قطع کرده بود.
به سهیل گفتم:اگه مادر علیرضا برای سحــــر نقشه کشیده کور خونده.من جون و زندگیمو برای سحــــــر گذاشتم و به این راحتی هم نمیبازم.
خیز بلندی برای انتقام از علیرضا برداشتم...ادامه داره
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٥/۱٠/۸ - آبتین(خاطرات عاشقانه ام):به انتظار فصل تو تمام فصلها گذشت14
قسمت۱۳ بنام سلطان هستی
به یقین مجنون توصیف مرا از آن خود کرد
طالعم در آسمان دید ؛نام من از آن خود کرد
...اون تابستون هم گذشت و من بدلیل آسیب دیدن پام که از امتحانات محروم شدم دوباره درجا زدم.بسیار بی انگیزه شده بودم.در طول سال تحصیلی رابطه ام رو با سهیل بسیار کم کردم و همین باعث دلخوری مفرط سهیل شده بود.
همانطور که قبلا نوشتم میخواستم سحر رو فراموش کنم.ولی مگه میشد.
روزی بابام گفت دیگه دوستیتو با علیرضا ادامه نده.سخت عصبانی شدم و گفتم:مگه ما بازیچه شما بزرگترا هستیم.دیروز به اصرار شما دوست شدیم؛حالا هم میگید دوستیمونو قطع کنیم؟؟!!بابام دیگه در این رابطه حرفی نزد.
سال تحصیلی دیگری هم گذشت و تابستون رسید و من وبچه ها مشغول براه انداختن مسابقات فوتبال محلی شدیم.آخه من کاپیتان بودم.در تدارک جام بودیم که سهیل شیشه رو شصت پاش افتاد و تاندون شصت پاش قطع شد.خبر که به من رسید بیدرنگ قرعه کشی رو رها کردم و خودمو به بیمارستان رسوندم.وقت ملاقات نبود با کلی خواهش و درخواست و من بمیرم و تو بمیری دربونو راضی کردم که منو بفرسته تو.از دور چهره ناراحت سهیلو که دیدم طاقت نیاوردم تا اونجا برم و داد زدم: سههیییییییل؛سهیل برگشت ومنو که دید بسیار خوشحال شد.اونجا موندم و شامشم چون سرم دستش بود من تو دهنش گذاشتم.غذا نمیخورد گفتم:این قاشقو بخاطر مامانت که خیلی دوستش داری.این یکی رو بخاطر بابات که برات عزیزه.این یکی قاشقو بخاطر شهاب کوچولو که بخاطرش پات آسیب دید.این یکی رو بخاطر سحــــــــــــــــــــــــــر که یه دونه خواهرته.و بالاخره این قاشق آخر رو هم به خاطر مـــــــــــــــــــــــــن.تونستم تمام غذاشو بخوردش بدم.فرداش به در خواست اکید خود سهیل با یه دسته گل بزرگ به عیادتش رفتم.ولی مدام در بیم و هراس بودم که باباش بهم اهانتی نکنه.یه روز بعدش مرخص شد و من در حالیکه مشغول تدبیر جام بودم شهاب صدام کرد که مامانم کارت داره.رفتم دیدم بابای سحرم هست برخورد بدی باهام کرد در حالیکه من بدرخواست همسرش اونجا رفتم.منو بزور خونشون نگه داشت که برای جام وقت کافی داری سهیل میخواد ازت تشکر کنه منو نهار نگه داشتند و خودشون که به خرید وسائل مدرسه رفتند منو سهیل موندیم. مهمون براشون اومد سریع پریدم میوه از تو یخچالشون با کمک سهیل برداشتیمو پذیرائی کردیم.باباش که با خانواده اومد چنان رفتار بدی با من کرد که بی تعلل خداحافظی کردم و همین باعث ناراحتی و شرمندگی سهیل شد.بیرون که اومدم هوا تاریک بود. تو تاریکی یکی صدام کرد.برگشتم دیدم علیرضا بود.سریع اومد پائین که:مرد حسابی ما قرار بود به جامی که راه انداختیم بپردازیم کجا بودی؟
من مامان سهیل با اصرار زیاد منو بخونشون برد و برای شهابو ...میخواست خرید کنه بهم گفت بمونم پیش سهیل تنها نباشه.
علیرضا:
تو این همه مدت اونجا بودی؟
بعد در حالیکه شک کرده بود پرسید:با سحـــــرم حرف زدی؟
من:چه سوالاتی میکنی
علیرضا:تا نگی نمیذارم بری
من:نه
علیرضا:از صبح تا الان اونجا بودی مگه میشه باهاش حرف نزده باشی
من:میگم حرف نزدم
علیرضا:یعنی سلامم با هم نکردید؟
من: چرا فقط در همین حد
علیرضا یعنی دیگه ندیدیش؟!
من:چرا یه بارم اومد تو اتاق سهیل دیدمش
علیرضا:چه شکلی بود؟
من:به تو چه.راجب دختر مردم چرا اینقدر کنکاش میکنی؟!!!
علیرضا حرفشو خورد و گفت فردا میبینمت.فرداش در حالیکه داشتیم میرفتیم کارناممو بگیریم پرسید سحـــر چه شکلی بود؟
من:چه میدونم.زیاد نگاش نکردم.
علیرضا نگاه معناداری بهم کرد.بهش گفتم:سهیلو تصور کن موهاش بلند باشه میشه سحر.
علیرضا چشاشم همون شکلی بود؟
من:آره
علیرضا دماغش چی؟
من:تراشیده مانند بود
علیرضا:به اندازه سهیل سیاه بود؟
خندیدیم و گفتم: نه اون اندازه.
علیرضا: دهنش به اندازه سهیل گشاد بود؟
تو تاکسی بودیم ومن با نگاهی ملامت بار بهش گفتم:دیگه من بهش نگفتم دهنتو باز کن ببینم گشاده یا نه.
علیرضا خندید.گفتم:اصلا مگه تو نماز نمیخونی؟پشت سر دختر مردم چرا اینقدر فضولی میکنی؟!!!!
علیرضا: راست میگی؛راست میگی.
بابای سحر گهگاهی سخت متعرض من میشد و منو آزار میداد.اکبری هم که رفته بود بجای او فخار نامی تو محل اومده بود و با بهمن جفت شده بود.
بهمن هر از گاهی نیشی میزد و مثلا میگفت:دیشب بابای سهیل حسابی باهاش دعوا کرد که مگه تو خواهر نداری چرا شماره خونه رو به آبتین دادی؟چرا با بهمن راه نمیری؟سهیلم داد زده بود با بهمن دختر باز؟!!!!!!!!!و از این قبیل.
من و علی بیضی روز بروز صمیمی تر میشدیم و بالعکس رابطه بهمن هم با علی بیضی چون با من صمیمی شده بود روز بروز بدتر میشد.
احساس میکردم به شخصیتی مطمئن نیاز دارم تا با او راز دلمو بگم.راز دلم سخت رو دلم سنگینی میکرد.
با یکی از دوستان صمیمیم بنام امیرعلی درد و دل کردم.از قضا او هم عاشق بود ولی ماجرای عاشقی او بسیار مضحک بود.چون او و برادرکوچکش بنام امیرحسین هر دو عاشق یه دختر بودند و هر شب و روز سرش کتک کاری میکردند و چه فحش و تهدیدائی که همدیگرو نمیکردند.فحش مادر به هم میدادند.انگار نه انگار که مادر اون مادر اینیکی هم میشه.
عهد بستیم که همدیگرو یاری کنیم.
روزی بعد از نماز ظهر و عصرم بدرگاه خدا دعا کردم: خدایا تو شاهد بودی که هر کاری کردم نتونستم سحــــر رو از دل و ذهنم بیرون کنم.خدایا تصمیم دارم با او دوست بشم تا بخواست تو در آینده پیوند مبارکی برقرار کنیم.خدایا در این امر توکل بر تو میکنم.
سحــــــــــــــــر اقبال خوبی به من نشون میداد.ولی دریغ از یه بار اونو تنها یافتن. بطور کلی او هرگز تابستونا از خونه بیرون نمیومد.یا اگه میومد تنها نمیومد.و من هرگز فرصتی پیدا نمیکردم و شنیده بودم که سحــــر از من تعریف و تمجید کرده بود که :آبتین چقدر خوشگله و...
آخرای تابستون شده بود و من با تعجب دیدم که مامان علیرضا با مامان سحر سخت دوست شدند.مامان سحر امروزی بود ومامان علیرضا چادری یه چشمی.مرام ومسلکشون به هم نمیخورد.این کجا و اون کجا؟!!!بسیار عجیب مینمود.
مامان علیرضا زمانیکه شوهرش بود با چادر به پشت بوم میرفت برای جمع کردن لباسا.ولی وقتی شوهرش نبود با لباس زیرزنونه حریر یا لباس خواب که نوک سینه هاش و ... همه جاش معلوم بود؛به پشت بوم میرفت.روزی به علی بیضی در حالیکه برای چند صدمین بار این صحنه رو میدیدیم ؛گفتم:این درس عبرتی باشه برای منو تو که در آینده که ازدواج کردیم همسرانمونو به پوشش دلخواهمون مجبور نکنیم وگرنه حاصلش مامان علیرضا میشه.
یه روز سهیل به من گفت عاشق دختریه بنام سمانه و تمام خانوادشم میدونند.
من:خوش بحالت که خانوادت میدونند؛آخه من به هیچ کس نگفتم.
سهیل:یعنی تو هم عاشقی؟!!
من:خیلی وقته
سهیل:چرا تا بحال به من نگفتی؟!
من:به وقتش تو هم میفهمی
سهیل:مگه من صمیمی ترین دوست تو نیستم؟
من:چرا؛ولی احساس میکنم الان وقتش نیست حتی به صمیمیترین دوستم هم بگم.
سهیل تا ۲ هفته تموم منو تحت فشار گذاشت که بهش بگم.تا یه شب گفتم:تو مثل یه بی سوالی؛سوال کن؛اگه تونستی درست حدس بزنی راست وحسینی میگم وگرنه نمیگم.
سهیل:تو محل خودتونه؟
من:نه
سهیل:تو محل ماست؟
من:آره
سهیل نام یکی؛یکی دخترا رو برد و همه رو نه گفتم دیگه دختری نمونده بود به غیر از خواهرش سحــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر.
شب بود و در حالیکه به ماشینی تکیه داده بودیم و رفت وآمد ماشینا رو تو خیابون تماشا میکردیم؛پس از مکثی با لحن آهسته پرسید:سحـــره
من:سهیل دیدی شبا رفت وآمد ماشینا چقدر قشنگه؟
سهیل باخنده با مشت تو پهلوم زد وگفت:حرفو عوض نکن؛سحــــره
من:نه جدی میگم ببین چقدر قشنگه
سهیل:جواب منو بده
من آهســـــــــــــته و با صدائی متواضع گفتم:اگه باشه ناراحت میشی؟...ادامه داره
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٥/۱٠/٤ - آبتین(خاطرات عاشقانه ام):به انتظار فصل تو تمام فصلها گذشت13
قسمت دوازدهم بنام سلطان هستی
به یقین مجنون توصیف مرا از آن خود کرد
طالعم در آسمان دید؛ نام من از آن خود کرد
...به اکبری گفت بیا تو بزنش.
اکبری:نه من نشونه گیریم خوب نیست.
بهمن: منم میترسم.نمیتونم بزنم.
اکبری:لااقل پاشو بزن که دیگه اینجا نیاد.
بهمن پامو نشونه گرفت و لیکن هرچه تقلاکرد نتونست بزنه و گفت میترسم.
فرداش علی بیضی جلوی منو گرفت و داستانو برام تعریف کرد و گفت دیشب از شدت عذاب وجدان نتونستم بخوابم. گفت بهمن خیلی مصمم بود و من مطمئن بودم که تو رو میزنه ولی صبح که دیدمش گفت نتونسته.
علی بیضی:آبتین منو ببخش زودتر باید بهت میگفتم.از بهمن ترسیدم.
من:حالا من میدونم با این ۲نفر چیکار کنم.علی بیضی ازم خواهش کرد که کاری کنم که نفهمند که او ماجرا رو به من گفته.(اسم بیضی رو من رو علی گذاشته بودم و همه او رو علی بیضی صدا میکردند)
فرداش به سراغ بهمن رفتم و گفتم:مدتیه تمام خوابام بدون استثنا تعبیر میشه و دیشب خواب بدی راجب تو واکبری دیدم.
بهمن با اضطراب:چی دیدی؟
من:خواب دیدم که تو و اکبری میخواستید منو با تفنگ بزنید.
بهمن:علی بیضی گفته؟
من:پس راست بوده. دست علی بیضی هم تو کار بوده؟میدونم باهاش چیکار کنم.
بهمن:اکبری میخواست بزنه و من بی تقصیرم.
من:اکبری که تفنگ نداره.تو تفنگ داری.
سپس نگاهی تحقیر آمیز به اوانداختم و گفتم:هنوز مادر نزائیده کسی رو که بتونه منو بکشه.
مدتی بود که رفتار خانواده علیرضا با من عوض شده بود و من علتش رو نمیفهمیدم.ولی علیرضا وابستگی شدیدی به من پیدا کرده بود.تا من به اون محل نمیرفتم از خونشون بیرون نمیومد.بچه ها که زنگ خونشو میزدند میگفت به آبتین تماس بگیرید اگه اون بیاد منم میام.
رابطه صمیمی و عمیقی با بچه ها پیدا کرده بودم.طوریکه تا من نبودم جمع نمیشدند.از دور که منو میدیدند بطرفم میدویدند.میگفتند این محل بدون آبتین سوت و کوره.در اثر این وابستگی تیم محلی هم که تشکیل دادیم منو کاپیتان خودشون کردند.در هر جامی که شرکت میکردیم سخت مورد اعتراض دیگر تیمها قرار میگرفتیم که من مال اون محل نیستم ولی بچه ها سخت از من حمایت میکردند.بهمن رو از تیم بیرون انداختم.اکبری هم بعد اون ماجرا از ترسش بیرون نمیومد و پس از مدت کوتاهی ازون محل رفتند و شرش برای همیشه کم شد.
بهناز(خواهر بهمن)هر وقت علیرضا رو تو خیابون میدید به او فحش میکشید.یه روز که به علیرضا فحش کشید و علیرضا مثل همیشه سکوت کرد.من بشدت بطرف بهمن حمله ور شدم و داد زدم:به بهناز بگو آخرین بارشه که به علیرضا فحش میکشه ها.
بهمن:هیس؛هیس؛باشه؛باشه.من؛فحش به علیرضا فحش به منه.اگه علیرضا نجیب و مظلومه من نجیب و مظلوم نیستم. اینبار خودم جواب بهنازو میدم.بهناز در حالیکه تهدیدای منو میشنید دوید تو خونش.
فریادی هم سر علیرضا کشیدم:چرا جوابشو نمیدی؟چرا اینقدر مظلوم میشی؟
سهیل هم بخاطر من بارها و بارها از باباش کتک خورده بود.باباش بهش میگفت:آبتین بخاطر سحر با تو دوسته چقدر بی غیرتی.ولی سهیل هیچگاه به من نمیگفت. باباش خیلی وحشیانه کتکش میزد.طوریکه یه بار در اثر کتکای باباش ۳روز زبونش بند اومد.چند بار که فهمیدم خواستم دوستیمو با او قطع کنم ولی سهیل گفت:من به بابام کاری ندارم که مخالف دوستی ماست.دوستی ما باید تا ابد ادامه داشته باشه.من راضی نبودم که دوستانم بخاطر من دچار مشکل بشند و در قبال آنان سخت احساس مسئولیت میکردم و به هر قیمتی راضی نبودم با سهیل دوست باشم.
در رابطه با بابای سهیل توضیح بدم که مردی بود سخت معتاد و بددهن و فحاش.اعتیاد او از سرو وضعش مشخص بود و به سختی تابلو بود.
مامان سهیل که با مادرم صحبت میکرد از دست شوهرش گریه میکرد.......او باعث خجالت زن و فرزندانش بود.......
یه شب که با علیرضا نشسته بودیم و گپ میزدیم گفتم بذار شهابو صدا کنم و از زیر زبونش حرف بکشم.او رو صدا کردم و ازش پرسیدم بابات تو خونه به من فحش میده؟
شهاب:آره؛خیلی
من:چه فحشائی؟
شهاب:مثلا قرم دنگ.
قهقهه من و علیرضا به آسمون رفت.از علیرضا پرسیدم قرم دنگ یعنی چی؟گفت نمیدونم.
من به شهاب:دیگه چه فحشائی میده؟
شهاب: قرم پف.
من:یعنی چی؟
شهاب و علیرضا: نمیدونیم.
من و علیرضا اسم بابای سحرو چون با اعتیاد شدید و وضعیت جسمانیش ادعای زور بازو میکرد گذاشته بودیم (عضله)البته این اسمو من گذاشتم و با علیرضا بین خودمون او رو عضله صدا میکردیم.و بابای بهمن رو هم چون صورتش قرمز رنگ بود علیرضا گفت:شبیه (کالباسه) و او رو هم بین خودمون کالباس صدا میکردیم...ادامه داره
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٥/۱٠/۱ - آبتین(خاطرات عاشقانه ام):به انتظار فصل تو تمام فصلها گذشت12
قسمت یازدهم بنام سلطان هستی
به یقین مجنون توصیف مرا از آن خود کرد
طالعم در آسمان دید؛نام من از آن خود کرد
...یکباره چشمم به شهاب افتاد که به صورتم میخ شده بود کلمه دوستت دارم رو لبانم خشکید.زیر لب گفتم:ببخشید اجازه بدید رد بشم.
سحر گوشه پل جمع شد و من از کنار او آرام رد شدم.پنداری روح از بدنم جدا میشد.
در اولین سالیکه به منزل جدید رفته بودیم چنان آشفته حال بودم که مادرم به رفتارام مشکوک شده بود از برادرم پرسیده بود من بعضی وقتا صدای گریه آبتینو میشنوم برای چیه؟برادرم هم ضمن تائید؛ ابراز بی اطلاعی کرده بود.چند بار شب؛هنگام خواب مادرم سراغم اومدو گفت:آبتین صدای حرف زدن تو رو میشنوم با کی حرف میزنی؟من: هیچ کس اشتباه میکنی برو بخواب.گهگاهی هم با خودم حرف میزدم که بر اثر گیر شدید مامانم مجبور به ترک این عادت شدم.
یه روز که بیحوصله به خونه اومده بودم مامانم متفکرانه ازم پرسید:آبتین سهیل خواهر داره؟من هم با بیحوصلگی داد زدم:پس چی؛نداره؟معلومه که داره.
مامانم متفکرانه تر زیر لب گفت آهاااان.من به اتاقم که رفتم یکباره تازه متوجه شدم که مامانم از موضوع بو برده.
حضور من در اون محل در تابستون برای بهمن و اکبری بینهایت غیر قابل تحمل شده بود.نه اینکه من به اونا کاری داشته باشم.بلکه فقط حسادت اونا بود.به هر روش و سیاستی هم نتونسته بودند منو از معرکه بدر کنند.در گیریهای من و بهمن که بعضا فیزیکی هم میشد و بچه ها جدا میکردند؛بسیار حاد شده بود.تا که بهمن و اکبری به اصطلاح امروزی تصمیم ترور من رو گرفتند.
بهمن تفنگ شماره ۵ داشت که بدون مجوز غیر قانونی بودونشونه گیری او هم معروف بود.محال بود تیرش به خطا بره.با اکبری تصمیم گرفتند که یه روز که در کوچه تنها بودم منو با تفنگ بزنند و چون خونه اکبری وبهمن روبروی هم بود هم هیچکس نمیفهمه کی زده.آنان چنین استنباط میکردند.
حضور من برای آنان تا این حد غیر قابل تحمل شده بود.آنان یکی از بچه ها بنام علی بیضی رو هم در جریان نقششون قرار دادند تا او هم کمک کارشون باشه.علی بیضی گرچه با بهمن بسیار صمیمی بود ولی با من هم مشکلی نداشت و از سر رودربایستی یا ترس قبول کرده بود.
شب اجرای نقششون فرا رسید.
بهمن به اکبری:تو برو تو بالکنتون من هم از اینور کارشو میسازم.
اکبری:ولی من خیلی میترسم.
بهمن من هم میترسم.اصلا تو هم بیا خونه ما؛پیش هم باشیم نمیترسیم.
اکبری خونه بهمن رفت و ازون بالا منتظر رسیدن من به مکان مورد نظر شدند.تا که رسیدم بهمن منو نشونه گرفت.انگشتشو رو ماشه گذاشت که بچکونه.
تعلل بسیار کرد.
اکبری:چرا معطلی بزن دیگه فرصتی بهتر از این دیگه پیش نمیاد.
بهمن در حالیکه دستاش میلرزید...ادامه داره
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٥/٩/٢۸ - آبتین
(خاطرات عاشقانه ام):به انتظار فصل تو تمام فصلها گذشت11
قسمت دهم بنام سلطان هستی
به یقین مجنون توصیف مرا از آن خود کرد
طالعم در آسمان دید؛نام من از آن خود کرد
...گفتم اول بریم سراغ گلی و مهدی.زنگ خونه مهدی و گلی رو زدیم؛دوباره مثل سابق جواب ندادند.رفتیم سراغ علیرضا.تا منو دید از خوشحالی پرید صورتمو بوسید؛ولی من بی توجه به استقبال او پرسیدم:تو گفتی میخوای منو بزنی؟
علیرضا:نه کی این حرفو زده؟!!!
سهیل:تو نگفتی آبتین بیاد معلوم میشه؟
علیرضا حمله ور شد به طرف سهیل ولی من با عصا جلوشو گرفتم.داد زد باز تو دروغ پردازی کردی؟
بعد به من گفت:سهیل با خواهرش در خونه ما اومدند و گفتند که مهدی و گلی گفتند که تمام این شرها زیر سر علیرضا و آبتینه؛منم اونشب عصبانی بودم و سرشون داد کشیدم آبتین بیاد معلوم میشه.این یعنی من میخوام با تو دعوا کنم؟مگه من وتو با هم مشکل داشتیم؟
منم که از اول احساس کرده بودم این یه حیله دخترونست قضیه رو جمعش کردم.ماجرا که ختم شد؛مامان سهیل با توجه به وضعیت پام تعارفم کرد که به خونشون برم.
من:ممنون باید برم.
مامان سحر:به خدا اگه بری دیگه اسمتو نمی یارم.
به این شکل من به خونه سحر رفتم.سحر تو اتاقش بود.من وسهیل مشغول بازی با آتاری شدیم.من از اول میدونستم این حیله از جانب سحر بوده قضیه هنوز برای او تموم نشده بود میخواست ببینه من واقعا گفتم عاشقشم. سحر از اتاقش بیرون اومد و سلام کرد برگشتم جواب سلامشو بدم با سرعت دوید تو آشپزخونه و فرصت جواب سلامشو بهم نداد.از خجالت خیس عرق شدم بخصوص موقعیکه با هم سر سفره نهار نشستیم.
پس از نهار در حالیکه من و سهیل باز مشغول بازی آتاری شدیم؛سحر سهیلو صدا کرد و ازش پرسید آبتین اجازه میده جراحات پاشو ببینم؟سهیل گفت نمیدونم.من میشنویدم.سحر خودش اومد جلو وگفت اشکالی نداره من پاتو ببینم؟نشونش دادم.پام چون مدتی تو آتل بود موی زائد در آورده بود.سهیل قبلا بهم گفته بود پاتو افلاسیون کن.
سحر هم بهم گفت پاتو اپیلاسیون کن.یه ماده ای رو یه پارچه ای میذارند یه ذره داغه میچسبونند به پا بعد از چند مدت یه دفعه میکشند موهای زائد کنده میشه.
من:افلاسیون مال دختراست.
سحر:افلاسیون چیه؟!!!
فکر کرد چیز جدیدیه.
من:همینی که شما میگید.
سحر خندش گرفت گفت افلاسیون نه اپیلاسیون.هر کاری کرد نتونست جلوی خندشو بگیره و دوید تو آشپزخونه و اونجا بقیه خنده هاشو کرد.
من حسابی به غرورم برخورده بود.به سهیل گفتم تو اشتباهی به من گفتی من بجای تو مسخره شدم.
تا عصر اونجا بودم و با سحر کلی حرف زدیم کمی با هم راحت شده بودیم.انگار که تو رویا بودم.انگار که تو آسمونا بودم.زمانی وجود نداشت که بگذره.انگار که به آرزوهام رسیده بودم.پس از آن بارها و بارها به خونشون رفتم و با هم حرف میزدیم.
البته هیچگاه من شروع کننده گفتگو نبودم.بدلیل حساسیتی که باباشون نسبت به من در خونشون ایجاد کرده بود و حرف و حدیثائی که در محل بوجود اومده بود من سخت میترسیدم که مامانشم نسبت به من بدگمان بشه.در اون زمونا عاشق شدن و دوست داشتن جرم بود.مثل الان آزادی نبود.عشق ورزیدن به دختر یه خانواده برای اون خانواده بی غیرتی تلقی میشد.
یه بار سحر برام نشست و حسابی ارگ زد و اینقدر با هم صمیمی شده بودیم که با سحر و خانوادش به پارک میرفتیم.خلاصه دوستی و صفا برقرار بود.
آخرای تابستون بود که من وسهیل به باشگاه بوکس میرفتیم.یه روز که از باشگاه برگشتیم.روبروی کوچه با سهیل از ماشین که پیاده شدیم صدای شهاب (برادر کوچیکه سحر)رو شنیدم گفتم سهیل صدای شهاب میاد.سهیل گفت حتما پائینه بطرف کوچه پائینی دوید.من به روبرو نگاه کردم دیدم سحر و شهاب رو نیمکت ایستگاه اتوبوس نشستند و سحر با نگاه من از جاش بلند شد و سلام کرد و من بطرف پل روی جوب رفتم که بیام تو پیاده رو که سحر اومد رو پل جلوم ایستاد و جلوی راهمو گرفت.سرمو پائین انداختم.نیم نگاهی بهش کردم دیدم کنار نمیره.چشم تو چشم شدیم.احساس کردم این اجازه رو دارم بهش بگم دوستت دارم جمله ای که همیشه در حسرت گفتنش میسوختم.لبانم رو باز کردم تا جمله دوستت دارم رو اداکنم...ادامه داره
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٥/٩/٢٥ - آبتین(خاطرات عاشقانه ام):به انتظار فصل تو تمام فصلها گذشت10
قسمت نهم بنام سلطان هستی
به یقین مجنون توصیف مرا از آن خود کرد
طالعم در آسمان دید؛نام من از آن خود کرد
...دست و پامو گم کرده بودم.داد زدم:مامان؛مامان؛مامان سهیل به عیادتم اومده.مادرم سراسیمه مشغول مرتب کردن خونه شد که یه دفعه بهم گفت: برو بگو مامانم حمومه
من:زشته مامان؛خجالت میکشم؛بده.
مامان:من آمادگی پذیرائی ندارم؛چرا یه تماس نگرفتند خبر بدند؟برو بگو مامانم حمومه.
خیلی عصبی شده بودم.نمیدونستم چیکار کنم.عصازنون به در خونه رفتم و سلام کردم.
سحر از ماشین پیاده شد و با گامهای سنگین توام با وقار؛لبخند زنون بطرفم اومد و گفت:سلام آبتین؛خدا بد نده چی شده؟
من:سلام خیلی ممنون
مامان سحر:مامانت خونست؟
من:بفرمائید تو مامانم حمومه تا یه ربع دیگه میاد بیرون.
مامان سحر:نه؛نه؛مزاحم نمیشیم.
من:مزاحم چیه ؛تورو خدا بفرمائید تو.اینطوری خیلی بده.
مامان سحر:نه عزیزم.فقط میخواستیم حالتو بپرسیم.انشاالله یه دفعه دیگه. به مامان سلام برسون.
هر بار خواستم تو چشم سحر نگاه کنم؛با نگاههای مامانش روبرو شدم؛مثل آدم تشنه ای که از فرط عطش موقع آب خوردن چه حالتی داره؟دو بار۲ثانیه ای با عمق وجود تو چشمای متبسمش رفتم.اون به راحتی به چشمای من میتونست نگاه کنه و میکرد؛ ولی برای من انگار جرم نابخشودنی بود.
توضیح آنکه مامان سحر چند بار که سهیل به خونمون اومده بود.به بهونه پسرش به خونمون تماس گرفته بود و با مامانم دوست شده بود.
سهیل در این مدت که من مریض بودم تقریبا هر روز خونه ما میومد و پس از چند هفته که دکتر اجازه راه رفتن مختصر با عصا رو بهم داده بود؛کمک میکرد و با هم بیرون می رفتیم تا روحیه ام عوض بشه.
در این گیرودار بودم که سهیل یه روز تماس گرفت که:گلی و مهدی به در خونمون اومدند و با سحر صحبت کردند و ضمن عذرخواهی از سحر گفتند که تمام شرها زیر سر آبتین و علیرضا بخصوص آبتینه. وما به در خونه علیرضا رفتیم.علیرضا از دستت خیلی عصبانی بوده و گفت به آبتین بگید بیاد اینجا میزنمش و حالشو جا میارم.
من سخت تعجب کردم وگفتم محاله علیرضا این حرفو زده باشه.
سهیل:یعنی من دروغ میگم؟
من:واقعا علیرضا گفته میخواد با من دعوا کنه؟
سهیل:آره.علیرضا چه حرفائی راجب سحر و بهناز گفته؟
من:علیرضا حرفی نزده توقع نداشته باش بخاطر شاخ و شونه ای که علیرضا برام کشیده بهش تهمت ببندم. برو بهش بگو آبتین گفت من الان میام اونجا ببینم کی میخواد منو بزنه.حالا که پام اینطوری شده همه برام شاخ و شونه میکشند.بگو آبتین گفته من همونم که قبل از این که پام آسیب ببینه بودم.فکر کردن که من تا ابد دیگه اونجا نمیام. به مهدی و گلی بگو که من دارم میام.
سهیل: با این پات حالا نمیخواد بیای.
من:اومدم منتظرم باش.
سهیل:علیرضا گفته هر وقت پات خوب شد.
خندیدم و گفتم:اومدم خداحافظ.
گوشی رو گذاشتم و ۲ عصایم رو زیر بغلم زدم و راه افتادم.عصازنون به اونجا رسیدم و با ۲سوت سهیل پرید بیرون...ادامه داره
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٥/٩/٢۱ - آبتین
(خاطرات عاشقانه ام):به انتظار فصل تو تمام فصلها گذشت9
قسمت هشتم بنام سلطان هستی
به یقین مجنون توصیف مرا از آن خود کرد
طالعم در آسمان؛ دید نام من از آن خود کرد
...با سهیل قرار گذاشتم که هر وقت به دیدنش رفتم؛بجای زنگ خونشون ۲تا سوت بزنم.سهیل اصرار داشت زنگ خونشونو بزنم؛ولی من گفتم اینطوری راحت ترم.چشمم تو چشم سحر بیفته خجالت میکشم.در حقیقت نمیخواستم این عشق ادامه پیدا کنه.
صبحها که به مدرسه میرفتم نصف راه رو با ماشین میرفتم و نیمه دیگر رو پیاده.بدلیل اینکه مدرسه سحر تو راهم بود.بنابراین ۳ ایستگاه مونده به مدرسه رو پیاده میرفتم تا بلکه او رو تو راهم ببینم.
بهناز رو همیشه میدیدم ولی علیرغم اختلاف من و بهمن سلام و احوالپرسی گرمی با هم میکردیم.
سحر رو گاهی میدیدم؛ولی او سلامش یا سر تکون دادن بود یا زیر لبی؛ولی همینم برام کافی بود.گاهی او با تاکسی به مدرسه میرفت و من نمیدیدمش.گاهی هم که میدیدمش برخورد سردی میکرد و این در روحیه من تاثیر فراوانی داشت.
مواقعیکه سلام گرم میکردیم در مدرسه شاد بودم و مواقعیکه نمیدیدمش غمگین بودم.مواقعی هم که سلام سرد تحویلم میداد.در مدرسه حوصله هیچکس رو نداشتم.ولذا بچه ها از هم میپرسیدند آبتین چرا اینجوریه؟!!! یه روز شوخ طبع و باحاله و یه روز عصبانی وبی حوصله؟!!!
داستان عاشقیمو بجز علیرضا به هیچکس نگفته بودم. به علیرضا هم که گفته بودم به مرور زمان منکر وجود آن شدم و گفتم پرید.نمیخواستم کسی از من آتوئی داشته باشه.
بعد از ظهرها که از مدرسه میومدم بین۲۰تا۳۰ بار آهنگ(فریاد زیر آب)داریوش رو گوش میکردم تا که بالاخره نوار پاره شد
عصرا روزای زوج باشگاه رزمی میرفتم و روزای فرد کلاس زبان.اینطوری سرمو گرم کرده بودم تا دیگه وقت فکر کردن به سحر رو نداشته باشم.ولی سحر در فکر و ذهن وقلب من خونه کرده بود و بیرون نمیرفت.گاهی در درون خودم حسابی او رو فحش میدادم تا او رو درون خودم بشکنم خلاصه جنگو ستیزی درون من بود که نپرس.
سهیل هم بسیار از من گله مند بود که نه تماس با او میگیرم و نه سری بهش میزنم.
گذشت وگذشت تا خرداد ماه رسید.یعنی فصل امتحانات نهائی.روز امتحان ریاضی بر اثر جدال سخت من و برادرانم و لگدی که به شیشه کوفتم.قسمتی از ماهیچه چپ پای راستم قلفتی کنده شد وتاندون اصلی پام پاره شد و رگهای پام همه بیرون ریختند.پاشنه پام هم به پام یه تیکه قلفتی آویزون بود.
جیغ و گریه مادرم بود که این پاش دیگه رگی نداره گوشتی نداره حتما باید قطع بشه.با برادرم سراسیمه منو به بیمارستان رسوندند.استخون پام بیرون بود.دکتر با تردید نگاهی کرد؛مادرمو از شدت گریه به بیرون بردند.پنج ساعت ونیم تمام تحت عمل جراحی بودم.۳نفر پای راستمو گرفته بودند ۳نفر پای چپو ۲نفردست راستمو ۲نفر دست چپو.از شدت درد جراحی سرمو به گوشه های تخت میکوبیدم یه نفر اومد سرمو گرفت.کمرمو بلند میکردم و محکم به تخت میکوبیدم یه نفر دیگه اومد سینمو گرفت.تا تونستند جراحی رو به پایان برسونند.
تیم پزشکی:باید حتما بستری بشه
مادرم:آقای دکتر امتحان نهائی داره
دکتر:خانم به هیچوجه نباید تکون بخوره فوق العاده خطرناکه
مادرم:فقط اجازه بدید ببریمش خودمون مواظبت میکنیم
منو مشروط بر اینکه کوچکترین حرکتی نکنم به خونه آوردند.
اولین عیادت کنندگانم سهیل و بهمن بودند با دسته گل زیباشون.تمامی دوستانم بدون استثنا ازم عیادت کردند.ولی دریغ از یه نفر عیادت کننده از فامیل. روزا و شبا به کندی در اتاقم می گذشتند تا که سحر و مامانش به عیادتم اومدند...ادامه داره
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٥/٩/۱٧ - آبتین(خاطرات عاشقانه ام):به انتظار فصل تو تمام فصلها گذشت8
قسمت هفتم بنام سلطان هستی
به یقین مجنون توصیف مرا از آن خود کرد
طالعم در آسمان دید؛نام من از آن خود کرد
...این نکته رو بگم که تو محل پسری بود بنام مهدی که این شایعه(من عاشق سحرم و علیرضا عاشق بهنازه)رو بکمک دختر خالش گلی که او هم در همون محل زندگی میکرد پخش کرده بودند.
درباره گلی بنویسم که او میگفت دختره و صدای کاملا دخترونه هم داشت و مدرسه دخترونه هم میرفت ولی قیافه پسرونه داشت.هرگز روسری سرش نمیکرد.لباساش همه پسرونه بود.با ما فوتبال بازی میکرد.تو محلهای دیگه که جام میینداختند و از تیم ما دعوت بعمل میاوردند گلی دروازه بان ما بود .او میگفت:جلوی غریبه ها مرا بابک صداکنید.بخاطر صدای دخترونش در جمع غریبه ها هرگز صحبت نمیکرد.میگفت:دوست داشت پسر بود و دست آخر هم عاشق یه دختر همکلاسیش شد.
مهدی و گلی مادرهائی خیلی امروزی داشتند که آرایش ازشون میچکید.پدرهای آنان معلوم نبود چه کسانی هستند.
یه روز گلی به من گفت:دلم گرفته اینجا دختر نداره باهاش دوست بشم؛خیلی تنهام.
من:خوب با سحر دوست شو
گلی:ازش خوشم نمیاد اون همش تو عفه است؛موهاشو تو خیابون چتری میکنه و...
من:بتو چه ربطی داره که موهاشو چتری میکنه؛اینا بهونست.
گلی:ازش خوشم نمیاد.
من:با بهناز دوست شو.
گلی: اون از من خیلی بزرگتره.
من:همسن منه؛همش ۳سال ازت بزرگتره.
خلاصه پس از جنجالی که مهدی و گلی بپا کردند؛منم به تلافی ماجرای این گفتگو رو به سهیل گفتم و او هم به سحر گفت.سحر صبر کرد تا مدرسه ها که باز شد؛سر کلاس گلی رفت و جلوی دوستای گلی دعوای شدیدی با او کرد.گلی حسابی از سحر ترسیده بود طوریکه سایشو میدید فرار میکرد.
موقع رفتن ما از اون محل شده بود.پدرم اون خونه رو دوباره به درخواست خود بابای علیرضا به او فروخت و درمحله عیون نشین تری خونه ای که به اندازه تعداد خانواده اتاق داشت گرفت.
بهمن سر مست ازینکه ما بالاخره از اون محل میریم.من از طرفی ناراحت و غمگین و از طرف دیگه احساس آسودگی میکردم که دیگه چشمم به سحر نمیفته و او رو راحتتر میتونم فراموش کنم.هرگز دلم نمیخواست خودمو اسیر عشق کنم.
بهمن پیشنهاد کرد برای آبتین جشن خداحافظی بگیریم.با بهمن و سهیل به پارک محله رفتیم و حسابی در دریاچه آن پارک قایق سواری کردیم.شب هم آنها رو به پیتزا فروشی بردم و با هم پیتزا خوردیم.در اون زمان پیتزا هفتادو پنج تومان(۷۵)تومان بود.باور کنید.
اثاث بردیم غروب که شد به محل قدیم برگشتم تا با سهیل که موقع اثاث کشی ما مدرسه بود خداحافظی کنم.خداحافظی کردیم.سهیل گفت چشمان من همیشه منتظر توست.نگاه عمیقی به محل انداختم.همه جاشو بوئیدم و رفتم.
بسیار عصبی بودم حوصله خانواده رو سر برده بودم.شب پدر و مادرم اتاقمو ردیف کردند.تختم بغل پنجره قدی اتاقم که رو به حیاط و استخر بود قرار گرفت.شب که میخواستم بخوابم به آسمون چشم دوختم و ستاره ها رو تماشا کردم تا خوابیدم.
صبح که بیدار شدم به پنجره نگاه کردم؛دیدم اینجا جای دیگریست.گفتم:خدایا دیگه چشمم به سحر نمیفته من ازین پس چشمامو به عشق کی باز کنم؟صورتمو گرفتم هق هق هق...ادامه داره
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٥/٩/۱٤ - آبتین
(خاطرات عاشقانه ام):به انتظار فصل تو تمام فصلها گذشت7
قسمت ششم بنام سلطان هستی
به یقین مجنون توصیف مرا از آن خود کرد
طالعم در آسمان دید؛نام من از آن خود کرد
...در اونسال چون تمرکز فکری ودرس خوندن نداشتم؛تمام درسهامو موکول میکردم به شهریور ماه.روزا تو خیابونا گریه میکردم و شبا هم تا صبح به سحر فکر میکردم.تا شوک عظیم رفوضگی به من وارد شد.گمان نمیکردم چنین تاوان بزرگی رو برای عاشقیم باید بدم.
معدلم چون زیر ۱۰ شد مستقیم در خرداد ماه بدون اینکه به شهریور بکشه منو مردود اعلام کردند.بد شوکی بود.من درسم خوب بود و مردودی هم تو کارم نبود.
خانواده بدلیل ناراحتی مفرط من بسیار محتاط با من رفتار میکردند و برای مدتی منو به سفر فرستادند.
اکبری ازون بالا مدام به من میگفت رفوضه ...دوساله...و جلوی هر کس و ناکس به تمسخر من میپرداخت.رفتارهای بسیار ناجوانمردانه.
تا که یه روز پس از به تمسخر گرفتن من توسط اکبری جلوی دیگران به تعقیب او پرداختم و در خیابون حسابی او رو کتک زدم.تا درس عبرتی هم به بهمن داده باشم.
مدرسه ها باز شد ولی برای من بسیار تلخ بود که سر جای پارسالم بنشینم.روزی در حالیکه مدرسه تعطیل شده بود؛یکی از دوستام صدام کرد و گفت:جلوی دهن اکبری رو بگیر تو مدرسه پیش بچه ها به مادرت فحش میده.۲ نفر دیگه از بچه ها رو کشیدم کنار و سوال کردم و اونا هم با کلی ترس به فحش اکبری گواهی دادند.زنگ خونشونو زدم.بهمن از روبرو دید و سریع خودشو به پائین دم درخونه اکبری رسوند.فقط منتظر بودم بهمن اکبری رو حمایت کنه.اکبری که اومد سیلی محکمی به صورتش زدم از صدای بلند سیلی برادرم از خونه پرید بیرون داد زدم:گمشو توووو.برادرم رفت تو.با سر شیرجه رفتم تو پیشونیش ۲؛۳ متر به عقب پرتاب شد و سرش از پشت کوبیده شد به دیوار.خون از پیشونیش سرازیر شد.بهمن ترسیده و لال شده بود؛مادر اکبری از صدای گریه پسرش بیرون اومد؛به مادرش شروع به پرخاشگری کردم مادرش به سختی موفق شد منو آروم کنه و پسرشو مجبور به عذرخواهی از من کرد.
این ضربه شصتی به اکبری و بهمن بود.آن دو سخت کینه منو در دل گرفتند.من خودمو ملزم میکردم با بهمن با سیاست و مدارا رفتار کنم؛ولی هرگز لازم نمیدونستم با اکبری هم مدارا کنم
من سهیلو همیشه به خونمون دعوت میکردم ولی علیرغم اصراهای شدید او من هرگز به خونشون نمیرفتم.عذرم خجالت از سحر بود؛تا که یه روز که مریض بودم و سهیل هم شیفت ظهر بود منو به خونشون دعوت کرد ولی باز هم نرفتم.گفت سحر مدرسه است.دیگه بهونه ای نمیتونی داشته باشی با کمک مادرش منو بزور به خونشون کشوندند.ولی من بوی سحر رو با تمام وجود حس میکردم و همین منو به لرزه مینداخت.این اولین قدم من به خونه سحر بود در حالیکه خود سحر نبود؛ولی وجودش با تمام قوای من احساس میشد.
علیرضا بدون اینکه من دلیلشو بدونم با من قطع رابطه کرده بود.او برای کارها ورفتارهائی که میکرد.دلیلی نمیدید به طرف مقابل توضیحی بده.اصولا آدمی بود سرد مزاج طوریکه صمیمیت من و او باعث تعجب دیگران بود.
این رفتار او با من ادامه پیدا کرد تا منم مثل خودش شدم.پس از چند صباحی
خودش دوباره بسوی من اومد ولی من به سختی دوباره با او دوست شدم.هر کاری میکردم علت قهرشو بفهمم کمتر میفهمیدم.دلیل قهرشو پس از چند سال وقتی که فهمیدم برام خیلی گرون تموم شد انشاالله در قسمتهای آینده در اینباره براتون توضیح خواهم داد...ادامه داره
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٥/٩/۱٠ - آبتین(خاطرات عاشقانه ام)به انتظار فصل تو تمام فصلها گذشت6
قسمت پنجم بنام سلطان هستی
به یقین مجنون توصیف مرا از آن خود کرد
طالعم در آسمان دید؛نام من از آن خود کرد
...در اون زمان من ۱۴سال بیشتر نداشتم و احساس میکردم برای مطرح کردن احساسم با خانواده ام بسیار زوده؛و از طرفی از برای شایعه مذکور چنان غوغا وهیایوئی بپا کرده بودند و خانواده سحر چنان موضع وحشتناکی گرفته بودند؛که جرات ابراز عشق وعلاقه ام رو ازم سلب کرده بودند و هر گاه به فکر میفتادم که با سحر صحبت کنم سخت به وحشت میفتادم.
لازمه علائم عاشق بودن رو اینجا کمی توضیح بدم:هرگاه سحر رو اتفاقی رو در رومیدیدم؛ بدنم سرد وخیس عرق میشد وسخت به لرزه میفتادم؛طوریکه دیگران به وضوح میفهمیدند و قدرت تکلم رو از دست میدادم.توانائی حتی ۱ ثانیه نگاه کردن در چشمانشو نداشتم.دیگه دور و اطرافمو نمیفهمیدم چی میگذره و هوشو حواسمو کامل از دست میدادم.این علائم عاشقی من بود.
مامان سحر بسیار علاقه مند بود که با مامان من دوست بشه و هرگاه که مامانم سوار ماشینش میشد که بره؛مامان سحر به هوای آشغال دم در گذاشتن بیرون میومد تا صحبت کنه؛ولیکن مامان سحر بهم میگفت:تا میخوام با مامانت صحبت کنم؛گازشو میگیره و سریع میره.
مامان سحر به من پیغام داد که به مامانت بگو میخوام با شما دوست بشم.
فرصت خوب و طلائی برای من بودتا روابط رو صمیمانه تر کنم.ولیکن مامانم با توجه به اینکه یه فرهنگی(دبیر)بود با دسیپلین خاص خودش؛هرگز علاقه ای به دوست شدن با در وهمسایه رو نداشت.
پیغام مامان سحر رو به او دادم؛ولی او گفت:حوصله نشستن و حرف و حدیث با همسایه ها رو ندارم.وقتشم ندارم.اینقدر پافشاری کردم تا با هم دوستشون کنم که مامانم فریادی بر سرم کشید...برو پی کارت. و منو حسابی مایوس کرد.
یه روز سهیل اومد بهم گفت سحر از دستت خیلی ناراحته.
من:چرا؟!!!
سهیل:میگه هر وقت آبتینو تو خیابون میبینم بجای جواب سلامم بهم پشت میکنه
من:از جانب من از سحر معذرت خواهی کن.دلیلش بجز خجالت چیز دیگه ای نیست.
طبقه بالای ما هم که محل درس خوندن من و علیرضا بود؛همسایه ای اومده بود که یه پسر همسن من داشت به اسم اکبری.او در موذی گری گوی سبقت رو از بهمن ربوده بود و بخاطر همین اشتراکاتشون سریع با هم جفت شدند.بهمن او رو شدیدا علیه من تحریک کرد.تا به کمک هم فتنه ها بپا کنند.جرم من فقط این بود که عاشق سحر شده بودم و بهمن چون صاحبخونشون بود خودشو مالک روح و روان سحر و سهیل و اختیار دار اونها میدونست.گمان میکرد که من برای عاشق سحر شدن باید از او اجازه بگیرم...ادامه داره
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٥/٩/٦ - آبتین
(خاطرات عاشقانه ام):به انتظار فصل تو تمام فصلها گذشت5
قسمت چهارم بنام سلطان هستی
به یقین مجنون توصیف مرا از آن خود کرد
طالعم در آسمان دید نام من از آن خود کرد
...فرداش سهیل به در خونمون اومد که با هم بریم نونوائی.او بهم گفت:بابام تو رو مقصر اصلی میدونه و میگه من از روز اول از چشمای این پسر فهمیدم که چی تو فکرشه.بهمن رابطش با همه بچه ها قهرا قطع شده بود.
بیخوابیهای شبانه و سوز و گداز و گریه های من روز بروز بیشتر میشد.شبها به خیابون میرفتم وقدم زنون گریه میکردم.چند تا از بچه ها منو دیده بودند و گوش به گوش رسیده بود که:آبتین شبا تو خیابون گریه میکنه.
سهیل شخصا منو دیده بود و از برادرم علت رو جویا شده بود و برادرم اظهار بی اطلاعی کرده بود.حتی چندین بار تعقیبم کرده بودند.
برادرم جرات نداشت ازم بپرسه.سهیل ازم پرسید پاسخ دادم:اشتباه دیدید من نبودم.هر کاری کردند زیر بار نرفتم.بچه های دیگه هم گواهی دادند که منو شبا تو خیابون در حال گریه دیدند.علی الحال زیر بار نرفتمو انکار کردم.
تا که یه روز بعد از ظهر تو خیابون تو حال خودم بودم که صدای سهیلو شنیدم که صدام میکنه برگشتم دیدم سهیل و مامانش به فاصله خیلی نزدیک با من قرار دارند فرصت نکردم اشکامو پاک کنم؛فرارم بی فایده بود.
مامان سهیل صدام کرد که بیا باهات کار دارم.رفتم جلو.
مامان سحر:آبتین جان چرا گریه میکنی؟
من:دلم گرفته
مامان سحر:هر روز دلت میگیره؟
من:بله؛نمیدونم چرا
مامان سحر:آبتین جان فکر کن من دوستتم یا خواهرتم یا مامانتم؛به من بگو مشکلی داری؟
من:نه؛نه؛هیچ مشکلی ندارم...
مامان سهیل و خود سهیل منو با خودشون همراه کردند که با ما بیا دلت باز میشه.با اونا به خرید رفتیم.مامان سحر حسابی سر به سرم گذاشت تا روحیه ام عوض بشه.ولی اون نمیدونست که من از تب عشق دخترش(سحر)دارم میسوزم و هر شب از برای او میچکم.
مامان سحر پس از خداحافظی با من به سهیل اظهار داشت:آبتین تو سن حساسیه و بخاطر تغییر و تحولات درونیشه که اینقدر حساس شده و گریه میکنه.استنباط او چنین بود.
سهیل بخاطر مصلحت با بهمن آشتی کرد و منو هم به زور با بهمن آشتی داد؛ولی بهمن هر لحظه مترصد بود تا از من مچ گیری کنه و رسوام کنه.من هم متوجه و هوشیار بودم...ادامه داره
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٥/۸/۳٠ - آبتین(خاطرات عاشقانه ام)به انتظار فصل تو تمام فصلها گذشت4
قسمت سوم بنام سلطان هستی
به یقین مجنون توصیف مرا از آن خود کرد
طالعم در آسمان دید؛نام من از آن خود کرد
(شعر از خودم)
...پس از چند روز از بهمن پرسیدم:اون ۵ساعت مکالمتون؛چی گفتی چی شنیدی؟
بهمن:هیچ چی؛فقط سحر به من گفت:با آبتین راه نرو آدم درستی نیست.
بهمن دیگه چیزی از مکالمش به من نگفت و من در تعجب بودم که در اون ۵ساعت تمام حرفاشون فقط همین یه جمله سحر بود؟!!!
پس از چند مدتی از سهیل شنیدم که:بهمن بهش گفته که من بخاطر سحر باهاش دوستم و اصرار داره که دوستیشو با من به هم بزنه.
بهمن یواش یواش به خواری در چشم من تبدیل شده بود.تحریکهای مداوم او بود و تدبیر های برخوردی من؛ تا که روابطمون سخت تیره شد و هر آن ممکن بود به کتک کاری خونین بینجامه.
من تونسته بودم تفکرخانواده سحر رو(بغیر از باباش) نسبت به خودم مثبت کنم.
بهمن بخاطر برتری صاحبخانه ای و تسلطی که بر خانواده سهیل و سحر داشت؛مرا مجبور به مدارا و سیاست ورزی میکرد.ادبیات گفتاری او با سهیل ادبیات صاحبخانه ای بود.یه روز نزاع سختی بین ما در گرفت؛بهمن روبروی اتاق سحر خطاب به من داد زد:تو نگفتی سحرفلانه؛سحر... من حیرتزده بودم و از تعجب کلامی نتوستم بگم.بهمن پس از فریادهای پیاپی رفت و من گوشه ای نشستم و به فکر فرو رفتم؛پس از مدتی تامل به سهیل گفتم: کاغذ و قلم بیار.
نامه ای علیه بهمن به مامان سحر نوشتم.از اونجائیکه انشام قوی بود نامه موثر افتاد.
شب هنگام سهیل به در منزل ما اومد که:مامانم با تو کار داره.پاهای لرزونم بطرف خونشون به حرکت افتاد تا مامان سهیل با خوشروئی جواب سلامم رو داد و گفت:پسرم من میدونم که بهمن هر چی درباره تو گفته دروغه.حالا چرا نامه نوشتی؟چرا شفاهی نگفتی؟
من :خجالت میکشیدم
مامان سحر:بابای سهیل بیاد میگم پوزشونو بزنه.من هم با آرامش بطرف خونمون برگشتم.کشمکش من و بهمن ادامه پیدا کرد تا که شبی سهیل دوباره به در خونمون اومدکه:بیا طبقه بالا که باید با بهمن روبرو کنی.نگاهی انداختم به طبقه بالا و گفتم:یا امام حسین(ع)؛ سهیل این جمعیت کیانند؟!!!
گفت:من وسحر و شهاب و مامانم و بهمن و بهناز و مامان و خاله بهمن.
گفتم من تنهائی باید بیام؟!
گفت برای اثبات حرفات آره.
با ترس تموم به طرف بالا رفتم و به تک تک سلام کردم.اولین بار بود سحر رو رسما رو در رو می دیدم؛با موهای چتری هانیکوئی و بلند لخت تا زیر کمرش.
نگاهم به بهناز که افتاد نزدیک بود از تعجب شاخ در بیارم...
مادر بهمن فریادی سرم کشید:توگفتی سحر...؟
رنگم پرید و به لکنت افتادم.
مامان سحر:آبتین جان نترس اینجا کسی قصد آزار و اذیت تو رو نداره اگرم داشته باشه من اجازه نمیدم؛ما میدونیم که تو راست میگی ؛پس نترس و راحت حرفتو بزن.
نفسی راحت کشیدم.بر اثر این جمله مامان سحر نزاع سختی بین او و مامان بهمن در گرفت.نوبت من و بهمن رسید.داد و هوار ما یک ساعت و سه ربع بطول انجامید تا که بهمن سخت مغلوب شد.بهمن به دروغ گفته بود آبتینو تو پارک فلان دیدم با یه دختر که دستش دور گردن دختره بود.بهنازم به این حرف او گواهی داد.بطرف بهناز که خواهرش بود حمله ور شد که مامان و خالش به سختی کنترلش کردند.همه علیه او موضع گیری کردند.
مادرش برای پیش دستی گفت:دیگه نمیذارم بهمن با هیچکدومتون معاشرت کنه.
بهمن با گریه:من دوستیمو با برادر آبتین به هم نمیزنم.
من:من دیگه به برادرم اجازه رفت و آمد با تو رو نمیدم.
سحر با عصبانیت بطرف بهمن حمله ور شد که مامان بهمن گفت:دخترم سحر تو هم؟!
این اولین پروژه بهمن که برای من حماسی بود با پیروزی من باتمام رسید...ادامه داره
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٥/۸/٢٦ - آبتین
(خاطرات عاشقانه ام)به انتظار فصل تو تمام فصلها گذشت3
قسمت دوم بنام سلطان هستی
...بیخوابی و شوریدگی من آغاز شد.دیگه طبقه دوم با علیرضا تن به درس نمیدادم. شبا در بالکن تمرین رقص عربی سحر رو دزدکی تماشا میکردم.مثل این بود که با موسیقی قلب من میرقصید.اولین بار که رقصشو دیدم یکباره ۵؛۶ بار ملق زدم.علیرضا حیرت زده نگاهم کرد و من یه لحظه به خودم اومدم که من اصلا ملق زدن بلد نبودم چطوری اینکارو کردم!!!
علیرضامحرم اسرار من شد و نیکو رفیقی برام بود تا که یه روز که از امتحان نهائی بر میگشتم ؛بهمن از بالا صدام کرد که :تو به علیرضا گفتی عاشق سحری؟
من:این حرفا چیه؟کی گفته؟!!!
بهمن:مهدی گفته تو گفتی عاشق سحری و علیرضا هم گفته عاشق بهنازه.
یه روز که بالکن شمالی طبقه دوم با علیرضا از سحر حرف میزدم ؛مهدی صحبتای منو شنید و یه سری چیزا رو هم بهش اضافه کرد و تحویل کل بچه های محل داد.
من در پاسخ بهمن:کذب محضه
بهمن:یعنی علیرضا هم نگفته؟
من:بیچاره علیرضا کی این حرفو زده!!! به سهیل بگو اگه خواست در این رابطه با مهدی روبرو کنیم.
این شایعه در صدر اخبار کل محل قرار گرفت و غوغائی بر پا کرد .
عصر همون روز بیرون اومدم دیدم علیرضا در پنجره طبقه دومه.مشغول صحبت شدیم که شهاب (برادر کوچیکه سحر)اومد بیرون و گفت:اووو... آبتین کثافت یه بار دیگه راجب خواهر من حرف بزنی دهنتو خرد میکنم.مادرش سریع بیرون اومد که:نمیشه دیگه نمیشه باید به در خونشون برم.
علیرضا سراسیمه اف اف رو زد و داد زد:آبتین بیا بالا تا بیش از این احترامتو نشکستند. ازین حرف و حرکت علیرضا خیلی حال کردم و سریع به بالا رفتم ؛از طرف دیگه بهمن داد زد آبتین نگران نباش من باهاشون حرف میزنم.
من و علیرضا سریع به بالکن رفتیم و مخفیانه نظاره گر حرفای بهمن با سحر و مامانش وبقیه بودیم؛قریب ۵ ساعت صحبت کردند.
فرداش با علیرضا و سهیل به در خونه مهدی رفتیم تا روبرو کنیم ولی مهدی در رو باز نکرد و پاسخی نداد.نتیجه این شد که سهیل بخاطر توهین شهاب و سوء ظن به من ازم عذر خواهی کرد؛ولی بهناز ول کن علیرضا نشد؛هرگاه اتفاقی او نو تو خیابون میدید به علیرضا ناسزا میکشید و علیرضا سکوت مظلومانه میکرد که جیگر منو میسوزوند.
البته سحر هم بدش نمیومد که این سوژه تو محل داغ باقی بمونه که من عاشقشم؛بنابر این ماجرا آتیش زیر خاکستر باقی موند... ادامه داره
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٥/۸/٢۳ - آبتین(خاطرات عاشقانه ام)به انتظار فصل تو تمام فصلها گذشت2
قسمت اول به نام سلطان هستی
نمیدونم چرا اصلا علاقه ای به اون محل نداشتم ولی پدرم تصمیم قاطع گرفته بود که به اونجا و اون خونه بریم.پدرم بخاطر طلبی که از دوستش داشت؛دوستش خونه همکفشو به بابام به جای بدهیش داده بود.از روزیکه اونجا رفتیم اصرار بابام بود که من با پسر دوستش (علیرضا)که با من همسن بود دوست بشم ولی من از روز اول از اون پسره خوشم نمیومد.نمیدونم چرا شاید بخاطر قیافه عبوسش و اینکه خودشو میگرفت.بالاخره به اصرار پدرا با هم دوست شدیم.
خونشون ۳ طبقه بود؛طبقه اول که مال ما شده بود و دوم متروکه بود وسوم که محل سکونت خود علیرضا و خانوادش بود.طبقه دوم محل درس خوندن من و علیرضا شد.
تومحل بچه ها ۲ گروه بودند که اصلا با هم بر نمیخوردند.۱گروه (علیرضا)مذهبی و سنتی و گروهی دیگه(بهمن) زیادی امروزی؛با طرفداران خاص خودشون که از همدیگه هم خوششون نمیومد.و من ما بین این دو بودم هم اعتقادات مذهبی داشتم هم امروزی بودم.
ازین رو پرسیدم شما چرا با هم بازی نمیکنید؟هر کدوم ابراز میکردنداز طرف دیگه بدشون میاد.من شدم حلقه اتصال این ۲ گروه و فوتبالهای هر روزمون شروع شد تا که...
یه شب ساعت ۹ که از منزل مادر بزرگم اومدیم دیدم از خونه روبروئیمون طبقه اول که خونه سهیل دوستم بود یه دختر با مینی ژوپ جین بیرون اومد و سریع به طبقه بالا پیش بهناز (خواهر بهمن)رفت.
پدر سهیل مستاجر خانواده بهمن بود و بهمن و خانواده اش طبقه دوم بودند
چنان میخکوب شدم که سابقه نداشت.بدنم بی تحرک و سست شده بود با خودم گفتم حتما فامیل سهیله ولی با بهناز چیکار داره؟حیف که کوچیکه.یه دفعه سهیل از خونشون پرید بیرون:سلام
من:سلام؛خوبی؟سهیل اون دختره فامیلتونه؟کیه؟
سهیل:فامیلمون نیست خواهرمه
من:دروغ نگو تو که خواهر نداری
سهیل:به خدا خواهرمه بیا از مامانم بپرسیم
من:اگه راست میگی اسمش چیه؟
سهیل:سحر
من: اگه راست میگی چند سالشه؟
سهیل:اول راهنمائیه
من:
دروغ به این بزرگی!!! این خیلی کوچولویه؛یعنی فقط ۲ سال از من کوچیکتره؟!!!
سهیل:میخوای از مامانم بپرسیم؟
من:نه؛نه بی خیال
سحر برگشت به خونش و این آغاز ماجرا شد...ادامه داره
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٥/۸/۱۸ - آبتین(خاطرات عاشقانه ام):به انتظار فصل تو تمام فصلها گذشت1
مقدمه به نام سلطان هستی
خداوندا؛با نام و یاد تو شروع میکنم به نوشتن آنچه که در آن۶سال طلائی بر من گذشت؛۶سالی که تعیین کننده سرنوشت زندگی من بودومن چه آسان آن روزگاران رو باختم.
خدایا گفتن احساسم تو میدو نی که محاله و فقط تو از آن آگاهی. خدایا گفتن و توصیف مصائب و سختی هائی که بر من گذشت محاله. خدایا در اون روز های سخت پر استرس و هیجان فقط تو با من بودی. گریه ها و سوز و گدازهای مرا فقط تو شاهد بودی و فقط تو میدیدی که چه بر من میگذشت. به هم ریختن سلامتی جسمانی و فشارهای بی وقفه بر قلب و روح و روان و اعصابم رو فقط تو میدونی؛ و گهگاهی اگر قلبم درد میگیره اثرات اون دورانه. خدایا کمکم کن تا بتونم بنویسم آنچه را که بر من گذشت. قوت قلبم عطا کن تا صبور باشم و بتونم فشار های تجدید خاطراتم رو تحمل کنم.خدایا خودم رو مثل همیشه به تو میسپارم که تو بودی که به بهترین شکلی بنده نوازی کردی و نعمت و محبت ورحمتت رو هرگز از من دریغ نکردی و بهتر از آنچه که شایسته اش بودم عطایم کردی.
خدایا شکر
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٥/۸/۱٢ - آبتیننظر خواهی
به نام دوست
میخواستم راجب خاطرات دوران عاشقیم بنویسم مونده بودم که خود خاطراتمو بطور فشرده بنویسم یا که حواشی آنرا بنویسم خواستم از دوستان نظر خواهی کنم.که شما چی میگید خود خاطراتمو بنویسم یا حواشی اونو؟یل که اصلا هیچکدومو؟
هر رایی که اکثریت پیدا کرد اونو انجام میدم.پس منتظر نظراتتونم.
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٥/۸/٦ - آبتینعيد مبارک
یا ارحم الراحمین
عید سعید فطر بر همه مسلمین ومومنین عزیز مبارک باد.
طاعات و عباداتتون مقبول درگاه احدیت باد
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٥/۸/۱ - آبتیننماز علی
یا ارحم الراحمین
از ابن عباس نقل است:روزی پیامبر در جمع یارانش به یارانش گفت:کدومتون میتونید۲رکعت نماز بخونید از تکبیر تا سلام فقط به خدا فکر کنید و به دنیا فکر نکنید؟هر کس بتونه این شتر رو بهش میدم.هیچکس جرات نکرد چون پیامبر درون آدما رو در حال نماز به اذن خدا میدید.۳ بار این حرف رو تکرار کرد تا علی بلند شد و گفت:یا رسول الله من از تکبیر شروع میکنم تا سلام بدون اینکه به مسائل دنیوی فکر کنم.
پیامبر گفت:شروع کن که سلام خدا بر تو باد.علی شروع کرد و پیامبر نظاره میکرد؛تا علی رسید به تشهد.سلام رو که داد جبرئیل نازل شد که:یا رسول الله خدایت به تو وعلی سلام میرسوند و میگوید اون شتر فربه رو به علی بده.پیامبر به جبرئیل میگه ولی من با علی شرط کرده بودم که به مسائل دنیوی فکر نکنه در حالیکه او در تشهد نمازش داشت فکر میکرد کدوم شتر بزرگتره برداره.جبرئیل میگه خدا میگوید علی داشت فکر میکرد که کدام شتر فربه تر است تا اونو بردارد و برای رضای خدا برای فقیران قربانی کند بنا بر این فکرشم برای خدا بود.
پیامبر میگرید و۲شتر را به او میدهد.
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٥/٧/٢٥ - آبتین